۱۳۸۹ فروردین ۵, پنجشنبه

زیباترین گل،
سال نو از راه رسید. بهار اومد. به همین سرعت. باور کردنش سخت نیست. اما وقتی به سالی که گذشت نگاه می کنم و تغییرات تو رو می بینم انگار همه ی این ها توی خواب اتفاق افتاده.
اول از همه بگم که اولین دندونت توی یک سال و شش روزگیت درومد.
کارهایی که می کنی حیرت انگیزن برای منی که هیچ وقت و تا این حد به یه بچه نزدیک نبودم. هرلحظه از حرکاتت و نگاهت و درک و شعور و فهمت غرق شادی می شم.
همچنان هرچیزی رو که می خوای با اشاره ی انگشت بهمون نشون می دی. اون قدر خوشگل که دلم می خواد انگشتت رو ببوسم. همچنان عاشق کتابی. یه کتاب رو که می آری برات بخونم هنوز صفحه ی آخر تموم نشده ازم می خوای دوباره برات بخونم. پنج بار، شش بار،... گاهی هم بعد از سه چهار بار خوندن می ری سراغ کتاب بعدی.
همچنان اسباب بازی های مورد علاقه ت وسایل خونه هستن.
مثلا امروز صبح دستت رو به میز گرفتی تا بلند شی و بعد چشمت افتاد به لیوان خالی روی میز. برش داشتی و حسابی باهاش بازی کردی. همونطور که دسته ی لیوان رو با یه دست گرفته بودی و دست دیگه ت به میز بود بشین و پاشو می کردی. لیوان رو مثل ماشین اسباب بازیت روی میز جلو و عقب می بردی. گاهی با همین حرکت زیر لب می گفتی: "گی گی گی گی" و من عاشق گی گی گفتناتم. گاهی وقتا هم موقع بازی با خودت حرف می زنی. چند روزیه که می گی: heeeeeeeee heee heeeeeeee hee یعنی همون صدایی که آدما موقع تعجب کردن و یکه خوردن در میارن. البته اولین بار این صدا رو تو اسباب بازی فروشی و از دیدن اون همه اسباب بازی درآورده بودی.
برام جالبه که کلماتی که قبلا می گفتی مثل مامان و بابا رو دیگه نمی گی. انگار رو یه کار جدید تمرکز کردی و داری تلاش می کنی که اون کار رو انجام بدی.

می دونی چیه؟ آدم تا بچه نداشته باشه دنیا رو یه جور دیگه می بینه. انتظارش از آدما یه جور دیگه ست. انتظارش از بچه ها و کارهاشون یه جور دیگه ست. وقتی بچه دار می شی می بینی که دنیا شاید اونی نیست که تا حالا فکر می کردی. تازه یاد می گیری که صبورتر باشی. که دنیا رو از دید یه نفر دیگه هم ببینی. بعد دلت می خواد دنیا قشنگتر باشه. آروم تر باشه. سفیدتر باشه. مهربون تر باشه.
البرز نارنینم، برات دنیایی سرشار از سلامتی و آرامش و دوستی و مهربونی و زیبایی آرزو می کنم.
سال نوت مبارک.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر