۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

سلام البرزم.

تصمیم گرفتم که وقت بیشتری رو در روز باهات بگذرونم. زمان به سرعت داره می گذره و دلم می خواد از لحظه به لحظه ی با تو بودن لذت ببرم. اونقدر کارای بامزه می کنی که تا بیام بنویسم خیلیاش رو فراموش کردم! اما اونایی که یادم مونده:

چند شب پیشا یه بشقاب میوه آوردم تا از هرکدوم که دوست داشتی بخوری. اول دونه دونه انگور برمی داشتی و می ذاشتی تو دهنت. بعد یه تیکه آلو سیاه برات بریدم و دادم دستت. از ترشیش خوشت اومده بود. یه ذره شو خوردی و بعد دیگه بازیت گرفت. همه ی میوه ها رو از تو بشقاب ریختی و بعد خودت رفتی تو بشقاب وایسادی. زیر پات لیز بود. خوشت اومده بود. دستت رو گرفته بودی به شونه ی من و سعی می کردی تو بشقاب سرپا بایستی!
وسط بازیات حرف می زدی. ذوق کرده بودم. اونقدر قشنگ حرف می زدی که من و بابا دوتایی با خوشحالی تشویقت می کردیم و تو که خوشت اومده بود دوباره حرف می زدی. تو تصویر تلویزیون آتیش دیدی و ذوق زده نشونم دادی. گفتم: اون آتیشه. گفتی: تیش! با صدایی زیبا.
یا یه شب دیگه که برات سیب زمینی سرخ کردم و رو سینی صندلی غذات گذاشتم یکی دوتا خوردی و ازمون خواستی که بذاریمت رو زمین. سینی رو دراوردم که بشورم. تو یه چشم به هم زدن از رو میز برش داشتی و گذاشتی رو زمین. بعد هم رفتی توش و شروع کردی به سرسره بازی!
خیلی وقته که تا دراز می کشیم میای خودت رو پرت می کنی رو شکممون! یا اگه به پهلو باشیم سعی می کنی از پشت سرمون خودت رو بندازی تو بغلمون.
دیشب هم با من همین بازی رو می کردی. می اومدی روبروی من وامیسادی. هردوتا دستت رو تکون می دادی. منظورت این بود که من بگم: نــــــــــــــــــــه!!!!!!!! و تو ذوق زده خودت رو پرت می کردی رو شکمم. بلافاصله بلند می شدی و دوباره همین کارو تکرار می کردی. می پریدی تو بغلم و بوسم می کردی.

پریشب بهت گفتم دکتر گفته فقط تا دو ماه دیگه شیر بخوری! دوتا انگشتم رو همزمان بالا آوردم. تو به تقلید از من دوتا انگشتت رو بالا گرفتی اما هر دو انگشت اشاره ت رو! الهی قربونت بشم. از اون وقت تا حالا هربار که می گم چند ماه؟ انگشتات رو نشونم می دی.

یکی از بازیای مورد علاقه ت آب بازیه! ازم می خوای بهت آب بدم: آباباب!
یه ذره آب می ریزم تو لیوانت و می دم دستت. اولش سعی می کنی دستات رو توآب فروکنی و دستای خیس آبت رو تکون بدی. بعد هم لیوان رو برمی گردونی. مهم نیست کجا فقط برمی گردونی. به فرش و موکت خیس نگاه می کنی و بعد دوباره می آی سراغم: آباباب! و همین کار رو بارها و بارها تکرار می کنی.

عصر داشتم دکتر هلاکویی رو نگاه می کردم. برام جالب بود که دقیقا از همین مثال استفاده کرد.
یاد گرفتم که یه این بازیت احترام بذارم. هربار که آب رو رو زمین می ریزی نقش تازه ای پدیدار می شه که برات جذابه.
موقع غذا خوردن هنوز هم از رو صندلیت غذا و ظرفا رو پرتاب می کنی رو زمین. خیلی ریلکس! اینم جزء همون تجربیاته!

دو روز پیش برای اولین بار سوار سرسره شدی و چقدر خوشت اومده بود.

دیروز وقتی با مامان و بابا حرف می زدم تا شروع می کردن باهات حرف زدن می اومدی نزدیک گوشی و بوسشون می کردی.

چند شبی می شه که شربت کلسیکر هم به توصیه ی دکترت مصرف می کنی. شبای اول خیلی راحت شربتت رو می خوردی. بعد شروع کردی به فرار کردن و با گریه دارو خوردن. دو شبه که باز برای اینکه به بابا نشون بدی شربتت رو چقدر خوب می خوری دهنت رو باز می کنی و شربتت رو می خوری، با وجود اینکه کاملا مشخصه از طعمش خوشت نمی آد و گاهی عق هم می زنی! بعد تا می گیم آفرین دست می زنی و از ما می خوای همین کارو بکنیم.

البرز ماهم،
من با تو دارم دنیا رو از نو تجربه می کنم. ما آدم بزرگا شاید نسبت به خیلی چیزا بی توجه باشیم. از کنار خیلی چیزا بی تفاوت می گذریم اما شما کوچولوها دنیاتون فرق می کنه. همه چیز براتون جالب و شگفت آوره. راستش از عصر تا حالا حس می کنم چقدر می شه باانرژی تر بود اگه خودم رو اندازه ی تو بکنم. پس منم می شم قد تو. 16 ماهه.
بیا با هم دنیا رو کشف کنیم و ازش لذت ببریم.

۱ نظر:

  1. وای ستاره جونم بس که این پسر خوشتیپ و نازه زبونم بند اومد...قربونش برم هرچی مطلب ازت خوندم از ذهنم پرین جونم قربونش برم اینقدر ملوس و خوردنیه..از طرف من ببوسش عزیزکو

    پاسخ دادنحذف