۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

پسر کوچولوی نازم، مرد بزرگ زندگیم
مدتهاست برات ننوشته م. منو ببخش و بذار به حساب  سرماخوردگی دسته جمعی مون و بی حوصله گی بعد از اون و کم خوابی های هر دومون و بهونه گیریهای تو که به خاطر در اومدن دندون های نیش و پیشته و اشکالات کامپیوتر و اینترنت و صد البته... تنبلی مامان!!
اما بذار چیزایی رو که تو این مدت یادداشت کردم و یا اینکه یادم مونده  رو بگم:

بعد از ترک شیر با وجود اینکه خانوم دکتر گفت نباید بستنی بخوری در طول روز چندین بار بستنی می خواستی. گاهی حتی صبحانه و ناهارت هم می شد بستنی!
بعضی عصرا وقتی تو آشپزخونه مشغول بودم میومدی و ازم بستنی می خواستی. برات تو لیوان کاغذی بستنی می ریختم و با یه قاشق می دادم دستت. می رفتی می نشستی روی مبل جلوی تلویزیون. لم می دادی و قاشق قاشق بستنی می خوردی و من از دیدن استقلالت غرق لذت و شادی می شدم.
یه روز که بابا می خواست موهاشو کوتاه کنه، زنگ زد و پرسید آیا ما هم همراهش می ریم یا نه؟ داشتی بستنی می خوردی. ازت پرسیدم بریم؟ به موهات اشاره کردی و گفتی: بییم. گفتم باشه تا تو بستنیت رو بخوری بابا هم میاد. یکی دو قاشق خوردی و دادیش به من.
بابا اومد. گفتم البرز بریم لباس بپوشیم؟ گفتی: نع!
مشغول بازی شدی. گفتم خب می خوای من و تو بشینیم تو خونه بابا بره موهاشو کوتاه کنه بیاد؟ گفتی آره.
چندبار دیگه هم وسط بازیات پرسیدم. هربار می گفتی نع!
به بابا گفتم تو برو ما تو خونه بازی می کنیم تا برگردی.
بابا آماده ی رفتن شد که دستات رو به طرفش دراز کردی که منم میام!
پرسیدم بریم؟ با تکون دادن سر تایید کردی!
لباسامونو پوشیدیم و رفتیم.
تو سلمونی بعد اینکه بابا موهاشو کوتاه کرد گفتی تو هم می خوای موهاتو کوتاه کنی. تو بغل بابا نشستی و این بار دیگه گریه نکردی! آقاهه می گفت پایینو نگاه کن. می کردی. می گفت به چپ بچرخ... می چرخیدی. به راست نگاه کن... می کردی. اواخرش خسته شدی و هی می گفتی: بده تو (Bada to = بغل کن)!
بعد که موهات کوتاه شد باز شدی یه آقای مرتب و خوشتیپ و شیک و خندون.

به مناسبت از شیر گرفته شدن و ویزیت موفق دندونپزشکی و مسواک زدنای مرتب روز و شبت بابا در ازای همه ی ماه و ستاره هایی که جایزه گرفته بودی یه هواپیمای خوشگل کنترلی برات خرید که خیلی دوسش داری و تا رسیدیم خونه بلافاصله پروازش دادی!

هنوز هم اگه چیزی بیفته یا خودت به جایی بخوری یا بیفتی بلافاصله می گی: بم! (Bom)
مثلا کیف پولم روی میزبود. دستم بهش خورد و قبل اینکه بیفته زمین، گفتی: بم!!

29 آذر، شب قبل از خواب گذاشتمت توی تخت خودت که کنار تخت ماست. کلی ذوق زده شده بودی. با گلهایی که پیچیدم دور نرده ها بازی می کردی. گلهای پتو رو با اونا مقایسه می کردی و همرنگا رو نشون می دادی. کلی بازی کردی. بعد اومدی رو تخت ما. کتابات رو برداشتی و شروع کردی به ورق زدن.
کتاب فرهنگ مصور: قبلا فقط دو صفحه ی اول رو نگاه کرده بودیم. اینبار تا آخرش رفتیم و اسم هر کدوم رو که می دونستم قبلا توی کتابات یا برنامه های تلویزیونی یا زندگی روزمره ی خودمون دیدی ازت می پرسیدم. تو بلافاصله نشونش می دادی.
مثلا می پرسیدم پنگوئن کو؟ می گفتی: اینااااا (Inaaaa)
بستنی قیفی؟ ایناااااااااا
وال: اینااااااااااا
توت فرنگی: اینااااااااا
بعد که خسته شدی خوابیدیم!
فرداش باز توی تخت کمی بازی کردی. منم اومدم تو تختت. رفتی رو صندلی نشستی و مثلا برام قصه گفتی.
وقتی تو بغلم خوابیدی بردم گذاشتمت توی تخت خودت.

با خوندن کتاب قصه هات اونقدر به وال علاقمند شدی که توی فروشگاه از بین همه ی اسباب بازیا وال رو انتخاب کردی و حالا هر بار موقع حموم اونو با خودت می بری و کلی باهاش بازی می کنی.

یادم نمیاد اولین بار کی دایره کشیدی. فکر می کردم تو کلاس هنر و خلاقیت 1 دی. اما یکشنبه 5 دی وقتی داشتم میز وسایلت رو جمع و جور و مرتب می کردم نقاشی های یکی دوماه پیشت رو پیدا کردم و توشون دایره رو دیدم!

یک شنبه 5 دی سیب پلو با ماهیچه درست کرده بودم.
از خواب بیدار شدی. رفتیم تو آشپزخونه. غذا رو نشونت دادم. پرسیدم می خوری؟ اولش فقط سیب زمینی ها رو می خواستی. بعد پلو رو با ماهیچه و آبش خوردی. غذای تو که تموم شد برای خودم غذا کشیدم.
اومدی تو آشپزخونه. به لبت اشاره کردی. پرسیدم غذا می خوای؟ با سر تایید کردی. گفتم برات قاشق میارم با هم می خوریم. جلوتر از من از آشپزخونه رفتی بیرون (مثل همه ی وقتایی که قراره با هم کاری رو انجام بدیم و مشتاقانه جلوتر از من می دویی و مدام پشت سرت رو نگاه می کنی تا ببینی دنبالت میام یا نه!). رفتم به طرف میز که اشاره کردی بیا بشین رو زمین. دنبالت اومدم. سریع نشستی رو زمین و منتظر من شدی. با قاشق از ماهیچه و آبش برمی داشتی و می ریختی روی پلو و می خوردی.
بعد از شستن ظرفا ازم بستنی خواستی. بستنی طالبی. برات ریختم تو لیوان کاغذی. برای خودمم ریختم و بهت گفتم که الان دوتایی بستنی می خوریم. بستنیت رو گرفتی و منتظر من ایستادی. بعد دوباره جلوتر از من دویدی تو هال. رفتی نشستی روی مبل جلوی تلویزیون و به عادت این روزا ازم خواستی کنارت بشینم. نشستم و دوتایی بستنی خوردیم و حرف زدیم و تلویزیون نگاه کردیم.
یکشنبه 5 دی یکی ازلذت بخش ترین روزهای زندگیم بود.

وقتی گفتم اسباب بازیا و کتابا و وسایل روی زمین رو جمع می کنیم و بعد جارو می زنیم شروع کردی به بغل کن بغل کن. گفتم صبر کن وسایلو جمع کنم چشم. دوباره چند دقیقه بعد شروع کردی. هال که جمع و جور شد بغلت کردم و جارو زدیم. زیر مبلا رو که می خواستم جارو بزنم باز گذاشتمت پایین. کمی چرخیدی و بعد اومدی سراغ جارو. خاموشش کردی. ازت خواستم روشن کنی. کردی. باز خاموش کردی...
چرا قبلا نفهمیده بودم که از این یکنواختی خسته می شی؟
جارو رو رها کردم و ازت پرسیدم خسته شدی؟ حوصله ت سر رفته؟ با تکون دادن سر تایید کردی. پرسیدم می خوای کتاب بخونیم؟ دویدی رفتی سراغ کتابات. یه دونه برداشتی و دادی بهم تا برات بخونم. خوندم. دومی شو دادی. کتاب پپا(Peppa). به صفحه ی مربوط به خرید توی سوپر مارکت که رسیدیم و هندونه رو دیدی ازم هندونه خواستی. رفتیم تو آشپزخونه. یه تیکه هندونه بریدم و دادم دستت. دویدی بیرون از آشپزخونه. رفتی نشستی رو زمین و تکیه دادی به مبل. کتابات رو آورده بودی کنارت. خوندم و هندونه خوردی و میسترمیکر دیدی و لذت بردیم.

مدتیه که موقع تعویض، خودت لباست رو انتخاب می کنی. بیشتر از همه اون تی شرته که عکس پیرانا داره رو دوست داری.
فکر کنم این علاقه از زمانی که  تبلیغ فیلم پیرانا رو دیدی به وجود اومد!

نمی دونم این موضوع تا کی ادامه داره اما هنوز تا اسم خورشید میاد به می می اشاره می کنی! گاهی فقط اشاره می کنی. گاهی بعدش به خودت اشاره می کنی یعنی می می مال منه و خورشید که بره می می می خورم و ...!
جدیدا هم این اشارات بیشتر شده و البته بعدش بلافاصله و در حالیکه انگشت اشاره ت رو تکون می دی می گی: نــــه! نـــــــه!

سرما که خوردی دندونات هم اذیتت می کردن. شبا حداقل 3-4 بار بیدار می شدی و هر بار با گریه ازم می خواستی بغلت کنم و راه برم.
بهتر که شدی باز هم شبا بیدار می شدی. وقتی بغلت می کردم و سرت رو روی شونه م می ذاشتی فشار لثه ت رو روی شونه م حس می کردم. ازم می خواستی برات دیفن هیدرامین بمالم. می مالیدم و راه می رفتیم تا خوابت ببره. به محض اینکه می ذاشتمت روی تختت دستت رو دراز می کردی تا مطمئن بشی کنارتم.

جمعه 24 دی باهات صحبت کردم. بهت قول دادم اگه توی تخت خودت که چسبیده به تخت ماست بخوابی برات یه جایزه ی بزرگ می خرم. قول قول و تو قبول کردی. با اینحال هنوز نمی دونستم واکنشت وقتی نصفه شب از خواب بیدار می شی چیه.
خوابت که برد وقتی گذاشتمت توی تخت دستت رو دراز کردی تا مطمئن بشی کنارتم. اومدم توی تختت و کنارت دراز کشیدم. خوابمون برد! نیم ساعت بعد بیدار شدم و آروم از توی تخت بیرون اومدم.
شب برای خوردن آب بیدار شدی و بعدش به عادت همیشه دستات رو دراز کردی و گفتی بغل. بهت گفتم یادت رفته امشب تو تخت خودت خوابیدی و جایزه داری؟ بلافاصله دراز کشیدی و بی هیچ بهونه ای به پهلو شدی و خوابیدی!

تا لباسم رو عوض می کردم می چسبیدی به شکمم.
چند روزی، بعد از چسبیدن به من چند قدم به عقب برمی داشتی. تا جایی که می تونستی دستات رو از هم باز می کردی و یا بالا می بردی و می گفتی: ده (با تکیه بر حرف "د"! )
ازت می پرسیدم چی؟ شکمم رونشون می دادی و باز می گفتی ده!
می پرسیدم شکمم بزرگ بود؟
با سر تایید می کردی یا می گفتی: اه  (Ah) = بله
می پرسیدم: چی توش بود؟
به خودت اشاره می کردی!
 و حالا بدون اینکه منتظر سوال من بشی خودت همه چی رو توضیح می دی!
(اولین بار وقتی به طور اتفاقی عکس شکم بزرگ و خط خطی من قبل به دنیا اومدنت رو دیدی با تعجب به عکس و به من نگاه کردی! گفتم می دونی چرا شکمم این همه بزرگ بود؟ باز متعجب نگام کردی. گفتم برای اینکه تو توی شکمم بودی! بعد برات توضیح دادم که وقتی اون تو بودی باهات حرف می زدم و نوازشت می کردم و تو چسبیدی به من تا باز هم نوازشت کنم!)

بعد سرماخوردگیت پیش دکتر تغذیه رفتیم.
دکتر برات آزمایش خون نوشت تا نظرش رو که معتقد بود دیگه آهن لازم نداری تایید کنه. اما با دیدن جواب و تایید دکتر خودت فهمیدیم که دوز آهنت رو باید بالاتر ببریم!!!

گل من،
وقتی سرماخوردگیت همزمان شد با دراومدن دندونای جدید، از اینکه از شیر گرفته بودمت شدیدا پشیمون شدم.
تو نیاز به چیزی داشتی که آرومت کنه. تو بغلم می خوابیدی اما بی قرار بودی!
حاضر نمی شدی حتی آب بخوری.
پاشویه ت که می کردم دوست نداشتی. رطوبت دستمال از خواب بیدارت می کرد.
و اون شبی که با بدن داغ و تبدارت با چشمای بسته ازم می می خواستی، دیگه هیچ راهی برام نموند جز اینکه بهت نشون بدم اگه شیری باقی مونده باشه به هیچ وجه ازت دریغ نمی کنم!
وقتی بعد چندتا مک فهمیدی شیری وجود نداره، می می رو رها کردی و در حالیکه با همون چشمای بسته انگشتت رو تکون می دادی گفتی: نه نه!
اون لحظه غم عالم به دلم نشست. به شدت پشیمون شده بودم. خودم رو سرزنش می کردم که قبل درومدن دندونای نیشت تو رو از شیر گرفتم. می دونستم که همون مک زدن ساده تا چه حد آرومت می کنه و حالا تو اون تسکین دهنده رو نداشتی.

یک بار دیگه هم این اتفاق افتاد. وقتی از خواب بعدازظهر پریدی و بغل خواستی. بغلت کردم و رات بردم. دستت دنبال می می بود!
آروم ازت پرسیدم می می می خوای؟ با چشمای بسته سرت رو تکون دادی: بله!
نخواستم دریغ کنم. می دونستم وقتی بازم ببینی شیری وجود نداره رها می کنی و همینطور هم شد. وقتی سرت رو روی شونه م گذاشتم گفتم خواب می می دیدی؟ بازم با چشمای بسته سرت رو تکون دادی: بله!
ماه من،
چقدر دیگه مونده تا این موضوع از ذهنت پاک بشه؟ که فراموشش کنی؟

و بعد این همه مدت بالاخره:
7 دی دندون یازدهم، نیش بالا سمت چپ درومد.
3 بهمن دندون نیش بالا سمت راست لثه رو شکافت و 4 بهمن درومد!
و توی دهه ی اول بهمن سومین دندون پیش پایین (سمت چپ) لثه رو شکافت و سردرآورد.

دوستت دارم عشق من، البرز من.

۱۴ نظر:

  1. البرز دیگه کوچولو نیست مردی است برای خودش... البرز پایدار و مقاوم...

    پاسخ دادنحذف
  2. چقدر 5 ديماه خوش گذشته كه با خوندن نوشته هات به من هم خوش گذشت
    مطمئن باش آغوش تو هم به اندازه مي مي آرومش مي كنه
    راستي چند وقت طول كشيد تا شير كاملا خشك بشه؟

    پاسخ دادنحذف
  3. جاودانگی(مامان آراز)۱۷/۱۱/۸۹ ۸:۵۶ ق.ظ.

    چقدر خوب که بخش قابل توجهی از خاطرات و مراحل رشد البرز ماهم رو اینجا می نویسی....
    البرز عزیزم، مکمل آهنت رو به خوبی مصرف کن که برای مقاومت همچون نامت به آن نیاز داری

    پاسخ دادنحذف
  4. عزیزم انگار همه بچه ها عشق بستنی هستند
    پس شما هم سرما خوردگی رو داشتید
    دندونهاش مبارک

    پاسخ دادنحذف
  5. معلومه که روزای سختی رو گذروندید بازم گل پسر خوب مقاومت کرده
    دندون دراوردنش هم مبارک باشه
    اگه امکانش هست دکتر تغذیه تو به منم معرفی کن.

    پاسخ دادنحذف
  6. عزیزم برایت رمز را فرستادم می ایم دوباره و پستت را می خوانم

    پاسخ دادنحذف
  7. از روز 5 دی من هم لذت بردم.از این لذتهلئی که در کنار البرز داری خیلی خوشم میاد.دوستتون دارم.

    پاسخ دادنحذف
  8. ســـانـــیـــا۱۹/۱۱/۸۹ ۴:۱۱ ب.ظ.

    دلم واستون تنگ شده بود ...

    میدونی حس دردناکیه کسی که دوسش داری اذیت بشه اما خب البرز بالاخره باید طی اش میکرد . الانم خوشحال باش ... البرز قوی تر از این حرفاس ...

    راستی متولد چه ماهی هستش؟

    پاسخ دادنحذف
  9. سلام.حالتون خوبه؟دو هفته است بادبادک نیومدید.حق بدید نگرانتون بشیم.مهتاب هم سراغ البرز و ستیا را میگیره.مامان ستیا را هم خیلی دوست داره.هر دفعه میگم میخواهیم بریم کلاس پرند جون میگه مامان ستیا هم میاد؟

    پاسخ دادنحذف
  10. تولد گل پسر با 2 روز تاخیرمبارکباشه
    انشاله تولد 100 سالگی

    پاسخ دادنحذف
  11. سلام دوستم
    خوبی؟ سال نو مبارک. سالی سرشار از شادی، سلامتی و خوشبختی را برایت آرزومندم. البرز قشنگت راببوس.

    پاسخ دادنحذف
  12. اوههههههههههه کلی تایپ کرد م پرید!!!

    حالا می گم فیلتر بودی نمی تونستم سر بزنم حالا وی پی ان دارم و اومدم بهت بگم سال نو مبارککککککککک

    برای تو و خانواده ی کوچیکت سالی پر از سلامتی رو آرزو می کنم :)

    سارا مامان نیروانا

    پاسخ دادنحذف
  13. قصد شما از اومدن بود که فقط دل ما را ببرید و دیگه نیایید؟مهتاب هنوز هم وقتی داریم میریم کلاس و ازش میپرسم کیا میان کلاس اول ستیه و البرز را اسم میبره....

    پاسخ دادنحذف
  14. سلامممممممممممممم بالاخره تونستم بیام اخیششششششششش. امیدوارم لذتهای زندگیتون روز به روز بیشتر بشن و از بودن با هم همیشه لذت ببرین

    پاسخ دادنحذف