۱۳۹۰ تیر ۷, سه‌شنبه

"همه ی هستی من"
هر روز بیشتر به این عبارت می رسم.
هر روز بیشتر از قبل عاشقت می شم و هر لحظه بیشتر به وجودت افتخار می کنم.
نمی دونم از کجا شروع کنم.
توی سه چهار ماه گذشته که فرصت خوبی برای نوشتن پیدا نشد، لحظات گفتنی و خوندنی و شنیدنی زیادی داشتیم اما همین لحظات و خاطرات لابلای ثانیه ها و دقیقه ها شناور و از خاطرم دور شدن تا شاید روزی با اشاره ای و کلامی دوباره برگردن و لبخند به لبامون بیارن.

از چند روز مونده به دو سالگیت انگار بی مقدمه بزرگ شدی! چیزهایی که اصلا انتظارش رو نداشتم: نگاهت، رفتارت، واکنش هات، همه و همه نشان از بزرگ شدنت داشتند و تو همین زمان بود که دایره ی لغاتی که به زبون میاوردی شروع به گستردگی کرد. اونقدر که حالا هر روز شگفت زده م می کنی و من مسخ شیرین زبونیات می شم.

مهربونم، دلم می خواد بدونی که " مرسی" های تو یکی از شیرین ترین کلماتیه که می شنوم.
اونقدر با محبت و قدرشناسی که بعد آزمایش خون وقتی داشتی گریه می کردی با صدای بلند به خانومه می گفتی " مرسی"!
شبا تا می گم البرز بریم بخوابیم؟ بلافاصله بهم یادآوری می کنی: ماواش (مسواک)!
می دونم پیشنهادت به خاطر آب بازی هست که موقع مسواک زدن می کنی اما همون آب بازی دو سه دقیقه ای با لیوان هات اونقدر برات لذت بخشه که وقتی بهت می گم خب دیگه تموم شد بلافاصله دهنت رو باز می کنی و به دندونات اشاره می کنی یعنی این یکی رو مسواک نکردی!
شبا یک بار برای آب بیدار می شی. مدتی بود که وقتی بیدار می شدی بغل می خواستی. بهت آب می دادم و سعی می کردم راضیت کنم که تو تخت بخوابی اما بالاخره مجبور می شدم رات ببرم! بعد مدتی یه راه حل برای راضی کردن من به راه رفتن پیدا کردی:
تا بیدار می شدی می گفتی: آزا ( سرلاک)!!!!! چون می دونستی سرلاک تو آشپزخونه ست و اگه قرار باشه بهت سرلاک بدم باید بغلت کنم و بریم تو اشپزخونه. اما هنوز به در اتاق نرسیده سرت رو می ذاشتی رو شونه م. وقتی ازت می پرسیدم سرلاک نمی خوای؟؟ می گفتی: نه! نانا (لالا)!!
فکر می کنم سه ماهی می شه که خواب عصر رو حذف کردیم! یعنی در واقع سعی می کنم بعد از ساعت 3:30-4 بیدار باشی!
در نتیجه شبا زودتر می خوابی و صبح هم زودتر بیدار می شی و از اونجا که فقط موقع ظهر می خوابی و منم تو همون فرصت باید مشغول آماده کردن ناهار باشم دیگه فرصت زیادی برای نوشتن پیدا نمی کنم.
البته یه دلیل دیگه اینه که تو دوست نداشتی من پای کامپیوتر بشینم.
مثلا می دیدم که مشغول بازی هستی و در نتیجه منم فرصتی پیدا می کردم تا بیام اینجا! اما تو بلافاصله بازیت رو رها می کردی و میومدی دستم رو می گرفتی و می گفتی: پاشو ... مم بشین (پاشو بیا روی مبل بشین!)

و اما این مورد رو با اینکه دوست نداشتم به این زودی سراغش بری اما انکار نمی کنم که از دیدن مهارتت لذت می برم:
از اولین بار که iphone و بازیاش رو دیدی علاقمند شدی. از همه بیشتر به Angry Birds. اونقدر که شبا آی فون به دست می خوابیدی و صبح به محض بیدار شدن سراغش رو می گرفتی و اونقدر تو این بازی مهارت پیدا کردی که حالا همون بازی رو با کامپیوتر انجام می دی. انکار نمی کنم که اولین بار که دیدم چطور می تونی با موس کار کنی و اولین بار که دیدم از لابلای آیکون های روی دسکتاپ Angry Birds رو نشون می دی و با چندتا کلیک بازی رو می اری و صفحه باز می کنی و می بندی غرق شادمانی شدم!

آب دادن به گلای مامان جون یکی از کارای مورد علاقه ی این روزاته. اونقدر از کار با آب پاش بزرگشون لذت می بری که حتی بعد دو ساعت بازی هم راضی نمی شی بیای تو خونه!

دیگه اینکه مدتی وقتی می خواستی صدام کنی اول می گفتی مامان و بعد اگه من حواسم نبود می گفتی: نادااا! 
و حالا هر موقع روز یا شب که باشه، تو خواب و تو بیداری، موقع قهر و آشتی، همه وقت و همه وقت صدام می کنی نادا!! در واقع هر چیزی که می خوای بگی اولش یه نادا می چسبونی! حتی گاهی موقع گریه کردن هم می گی: نادا اه (صدای گریه)!
البته گاهی هم مامان صدام می کنی!
راستش رو بخوای هربار که اینطوری صدام می کنی حس خوبی بهم دست می ده. حس اینکه تو نه به عنوان پسرم که به عنوان یه انسان مستقل از من خواسته ای داری و می خوای انجام بدم.

موقع خرید چرخ رو خودت می بری! اجازه نمی دی من دست بزنم. هر چیزی رو که بردارم ازم می گیری و می ذاری تو چرخ و آخر سر هم یکی یکی خریدها رو از تو چرخ درمیاری و میذاری جلوی صندوقدار!

نه تنها موقع بیرون رفتن لباسهای خودت رو انتخاب می کنی که به من هم پیشنهاد می دی چی بپوشم: مامان این بد! این حوب (خوب)!
دامن بوپوش (بپوش). آواش بوپوشم (شلوار بپوشم).
آهنگی رو که خوشت بیاد با به به تایید می کنی و سر تکون می دی!
اگه خوشت نیاد می گی اه اه و دماغ کوچولوت رو چین می دی!
گاهی وقتا تا می خوایم تلویزیون نگاه کنیم می گی: مامان بیبیت!( bibit= babytv)

وقتی برای اولین بار شکلای توی کتابی که خیلی وقت بود نخونده بودیم رو نشونم دادی و اسماشونو گفتی هم تعجب کرده بودم هم خوشحال بودم:
آپشت (لاک پشت)
داش: قاشق
ماشین: ماشین
اوش: سرسره
تاب: تاب
و....

و اینا فقط گوشه ای از دلبری های روزهای گذشته ست.
دوباره می نویسم برات. قول می دم.

سه شنبه، 7تیر 1390

۱۰ نظر:

  1. خوشحالم كه نوشتي مدتها بود ازت خبري نداشتيم . و خوشحالم كه خوبيد . مي دانم بزرگ شدن بچه ها را به چشم مي شه ديد و مي شه لمس كرد . ببوس اين پسرك شيرين زبان دوساله ات را .

    پاسخ دادنحذف
  2. azizaaam che mardi shodiiiii.
    bozorg shodane roozaneye in ereshteha az ghashangtarin haye zendehimoneh azizam,elahi ke hamishe tanesh salem bashe va labash bekhandeh.

    پاسخ دادنحذف
  3. خوشحالم که دوباره می نویسی و خوشحالم که لحظات خوبی را کنار یکدیگر می گذرانید.البرز نازنینم را میبوسم.

    پاسخ دادنحذف
  4. سلام خانم گل
    خوبی؟ ماشاءالله به وروجک باهوشت. خدا حفظش کنه براتون

    پاسخ دادنحذف
  5. افرین به این پسر باهوش....عکس یادت نره مامانی...ببینیم توی این مدت چه شکلی شده این گل پسر...راستی چرا بلاگت فیلتر شده بود؟

    پاسخ دادنحذف
  6. پس حسابی آقا شده البرزی :) انشالله که همیشه در کنار البرز و همسر عزیزت خوش باشی...ببوس البرز زیبارو



    سارا ماما نیروانا

    پاسخ دادنحذف
  7. افرین که باز مینویسی. دوست دارم لحظه لحظه اش رو بخونم چون حس میکنم با تمام وجود هر انچه رو که مینویسی

    پاسخ دادنحذف
  8. من یک Email از شما می خوام lilinoshn@yahoo.com

    پاسخ دادنحذف
  9. اینجا منو یاد روزهای شیرین 16 سالگیم ، دختر بهار ، شیطنتای دخترانه ، عاشقی و ... میندازه ...
    شما خوبید ؟ البرز مهرو چه طور ؟

    پاسخ دادنحذف
  10. متشکرم من خوبم ... براتون آیدیم رو میذارم ، شاید فرصت شد باهم چت کنیم ...

    ladysin1994@yahoo.com

    چرا دیگه نمینویسید از البرز و خودتون ؟

    پاسخ دادنحذف