۱۳۸۸ مرداد ۵, دوشنبه

البرز باهوشم
ساعت 4:37 بعد از ظهر روز دوشنبه 5 مرداد 1388 و تو خوابی. مدتها بود که خواب ظهر نداشتی اما حالا خوابیدی و آرامش صورت مثل ماهت بهم آرامش می ده. امروز برای دومین بار بهت سرلاک برنج دادم. اولین بار فردای واکسن چهارماهگیت بود. خیلی خیلی رقیق طوری که فقط طعم شیر عوض شده بود. بعد از اون بهت لعاب برنج می دادم. بدت نمی اومد. امروز غذات رو عوض کردم و دوباره سرلاک برنج دادم اما یه ذره غلیظ تر از بار اول. گذاشتمت تو تابت و بهت غذا دادم. خوشت اومده بود. با اون دستای کوچولوت قاشق رو می گرفتی. دستت رو هم همراه قاشق تو دهنت می کردی. بعد هم می مالیدی به صورتت. نوش جونت خوشگل خوشمزه ی من.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر