۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

سلام آقا، سلام زیبا.
امروز برای چک آپ بردیمت پیش دکتر. همونی که مامان سورنا جون بهمون معرفی کرده بود.
مطب شلوغ بود بنابراین باید منتظر می شدیم. تازه دکتر هم نیومده بود.
نشستیم. همون اول یه پسر کوچولویی که روز تولدش بود و یک سالش شده بود با مامانش اومده بود و ساکت و آروم نشسته بود رو صندلی بغلی. تو بغلم نشونده بودمت. رفتی طرفش. می خواستی باهاش دوست بشی. نه؟
بعد یه مامان و بابا با دختر کوچولوی تپلی 9 ماه شون اومدن و نشستن. دختره که چهار تا دندون خوشگل هم داشت از همون دور تا تو رو دید با ذوق جیغ زد: نی نی!
بعد اومد بغل مامانش تا باهات حرف بزنه. تو اما رو پای من وایساده بودی و دلت بغل می خواست!
بعد هم رفتی بغل بابا و ددری خواستی! با هم رفتین از مطب بیرون. همه ش در حال رفت و آمد بودین بین سالن انتظار و بیرون!
بالاخره دکتر اومد و نی نی ها یکی یکی ویزیت شدن.
از وقت شیر و خوابت گذشته بود اما هیچ کدوم رو نمی خواستی.
بالاخره نوبتمون شد.
وارد اتاق دکتر که شدیم سلام و احوالپرسی کردیم. دکتر معذرت خواهی کرد از اینکه خیلی معطل شدیم. بعد که لبخند تو رو دید گفت: اما این از همه بچه ها خوش اخلاق تره. ببین داره می خنده.
تا نشستیم موبایل دکتر زنگ خورد و اونم جواب داد. تو همه ش به دکتر نگاه می کردی و به پهنای صورتت لبخند می زدی. تلفن دکتر تموم شد. بهم گفت اگه سوالی دارم بپرسم. پرسیدم. اونم شروع کرد به توضیح کامل وضعیت تو توی این ماه. از غذا گرفته تا رشد.
دکتر با ما حرف می زد، تو با اون. بعد دکتر رو کرد به تو و گفت: بله، دارم بهشون می گم. و تو باز براش خندیدی.
خوشحالم که از دکترت راضی هستی. خوشحالم که محیط اتاقش رو دوست داشتی و بهت حس خوبی داد، طوری که تا لحظه ی آخر با وجود گشنگی و خواب همه ش لبخند می زدی.
وقتی دکتر لثه هاتو نگاه می کرد و دندوناتو به ما نشون می داد دهنتو بستی و می خواستی چوب رو با لثه هات بگیری. دکتر گفت: ببینین گشنه شه می خواد اینو بخوره!
بعد هم وزن و قد و دور سرت رو گفت و برنامه ی غذاییتو بهمون داد.
بعد هم خداحافظی کردیم و برگشتیم. تا خونه نه خوابیدی و نه شیر خوردی.
تو خونه یه ذره شیر خوردی و خوابیدی. نیم ساعت بعد بیدار شدی. دلت بازی می خواست. بابا می خواست به عادت همیشه بغلت کنه و بازی های هیجان انگیز بکنه! که یادش انداختم دکتر گفته بود از دو سه ساعت قبل خواب دیگه بازی های این مدلی ممنوعه!
خلاصه بغلت کردم و شروع کردم برات شعر خوندن، قصه گفتن. چند دقیقه ای هم کارتون نگاه کردی. یه بار با بابایی رفتی پایین. برگشتین. شیر نخوردی!
دو سه ساعتی گذشته بود. وقت شیر و خوابت شده بود. اونقدر باهات حرف زدم و برات قصه گفتم تا شروع کردی به خوندن لالایی و این یعنی دلت می خواست بخوابی. من راه رفتم و لالایی گفتم و تو لالایی خوندی و سرت رو روی شونه م گذاشتی. خوابت برد. شیرت رو خوردی. خوابیدی . آرام و زیبا.

خیلی دوستت دارم. می بینی حتی آقای دکتر هم گفت که تو خیلی خوش اخلاقی. دوستت دارم پسرک خوش اخلاق و زیبای من. البرز من.

۱ نظر:

  1. البرز گلم چا آقایی شدی تو می ری دکتر مودب و خوش اخلاق خوردنی شدی گلم باید گازت بگیرم اگه این مامان جونت بزاره

    پاسخ دادنحذف