۱۳۸۸ شهریور ۲۰, جمعه

سلام ستاره ی آسمونم.

گل پسر شیرینم از کجا برات بگم؟

دیروز عصر مثل روزای قبل بابا ما رو برد پارک تا با هم هوا بخوریم و پیاده روی کنیم و لذت ببریم.

از ظهر که شیر خورده بودی و خوابیده بودی تا ساعت هفت، نه شیر خوردی، نه غذات رو نه آب سیب رو که برای اولین بار بهت می دادم و نه خوابیدی. آماده شدیم بریم بیرون. ساعت شده بود هفت و نیم. تو ماشین آروم شدی و فقط نگاه می کردی. نشونده بودمت تو بغلم. پلکات سنگین شده بودن. هنوز به پارک نرسیده بودیم که خوابت برد. الهی من فدای خوابیدنت بشم که این قدر زیبا می خوابی.

شیر خوردی اما اونقدر خسته بودی که بعدش بیدار نشدی. منتظر شدیم باز بیدار نشدی. می دونستیم اگه برگردیم خونه به محض رسیدن چشمات رو باز می کنی و اون وقت فکر می کنی اصلا بیرون نرفتی! پیاده شدیم و راه رفتیم اما بازم بیدار نشدی. نیم ساعتی گذشت. چشات رو باز کردی و به دور و برت نگاه کردی. سرت رو بالا گرفتی و لبخند زدی. خوشحال بودی.

تو راه برگشت کاملا سرحال و خوشحال بودی. خرید رفتیم. به دقت همه چی رو نگاه می کردی و لبخند می زدی. برگشتیم خونه. همه ش دلت بازی می خواست. یه ذره دیرتر از شبای قبل خوابیدی.

امروز صبح باز از ساعت 8 تا 10، ده دقیقه به ده دقیقه شیر می خواستی. بهتره بگم بغل چون اونقدرا هم شیر نمی خوردی.

آهان یادم افتاد. دیروز مامان جون یه تیکه سیب دستت داده بود. اومدی خونه دیدم داری خوشحال و خندون با اون لثه های خوشگلت سیب رو گاز می زنی. امروز خودم دستت دادم. می خواستی سیب تو دست من باشه و تو فقط گاز بزنی. آنچنان فشار می دادی که چند بار از سیب کندی و من فورا از دهنت درشون آوردم. هنوز می ترسم.

حالا خوابی. اما بذار برات بگم دیروز تو پارک چی دیدم.

کنار حوض کوچولو و کم عمقی که برای بازی بچه ها ساختن دو تا پسربچه ی خوشگل و کاملا شیطون کنار یه دختربچه نشسته بودن. پسر بزرگه که بیشتر از 6 سال نداشت همه ش از دختره می خواست بره تو آب و لباساش رو خیس کنه. یه ذره دورتر، دختر کوچولویی که بیشتر از 3 سال نداشت عین یه سنجاب کوچولو دستاش رو جلوی سینه ش گرفته بود. لباساش خیس بودن. هر قدر به دور و برم نگاه کردم آدم بزرگی که حواسش به این بچه ها باشه رو ندیدم. دخترکوچولوئه مستقیم رفت کنار حوض. یه ذره نگاه کرد. بعد پا گذاشت تو آب. سر جاش خشکش زده بود. دیدم داره آروم می گه: من سردمه... بهش گفتم: مامانت کجاست؟ هیچی نگفت. از پسره پرسیدم مامانتون کجاست؟ گفت: نیست! گفتم مگه می شه؟ خونه تون کجاست؟ گفت از میرداماد اومدیم! گفتم تنها؟ گفت آره! گفتم این دختر کوچولو سردشه. سرما می خوره. بدو به مامانت بگو. گفت مامانم نیست!

یه آقایی که دست بچه ش رو گرفته بود رو به پسره کرد و گفت اینقدر تو حوض ندو بچه ها رو خیس کردی! بعد هم گفت: افغانین دیگه. عین خیالشون نیست!

یهو سرو کله ی بابای بچه ها پیدا شد. بچه ها رو نگاه می کرد و می خندید. دختر کوچولو داشت می لرزید و باباهه به کار پسراش می خندید!

لجم گرفته بود از رفتار اون مرد. خنده هاش هیچ وقت یادم نمی ره. همینطور قیافه های زیبا و شیطون پسربچه ها و صورت های زیبا و مظلوم دختربچه ها. دعا می کردم دخترکوچولوئه سرما نخوره. فکر می کردم یعنی مادرشون کجاست؟ کیه؟ چرا بچه هاشو سپرده دست مردی که بی خیال بچه ها رو تو پارک ول کرده و خودش معلوم نیست کجاست و چیکار می کنه. مامان اون بچه ها کجا بود؟ کی بود؟ چیکار می کرد؟ دلش کجا بود؟

بعضی وقتا فکر می کنم چه حکمتی هست که همچین آدمایی صاحب چندتا بچه می شن، اون وقت بعضیای دیگه حسرت داشتن یه بچه به دلشون می مونه. بچه ای که اگه باشه قدر وجودش رو می دونن، همه ی دنیاشون می شه و براش از هیچی کم نمی ذارن.

۱ نظر:

  1. تو پست بالایی نتونستم نظر بذارم نمی دونم چرا باز نمی شد
    منم به اسپند و این حرفها هیج اعتقادی نداشتم ولی وقتی مادر شدم حاظرم به تمام اعتقاداتم پشت کنم تا بچه ام سالم بمونه حتی اگه خیلی مسخره باشن بنابراین با کمال عدم اعتقاد برای باران مرتب اسپند دود می کنم و ته دلم می گم کارهای نکرده فکرهای قدیمی اما باز به کارم ادامه میدم دیگه البرز نازم جای خود داره دوست داشتی و خوشگل و من می ترسم بره دبیرستان مجبور بشی مرتب پریز تلفن رو بکشی تا اینقدر دخترها زنگ نزنن یا خط موبایلش رو مرتب عوض کنی تا مزاحمش نشن چون این پسر خیلی خوردنیه اسپند یادت نره
    بوسه هاش که دیگه وای حرف نداره حق داری بری اسمون بری بالا بری تا عرش که این لذت با هیچی قابل وصف نیست

    در مورد این پست : چی باید گفت وقتی خودم هر روز هر لحظه می بینموش که در کنار ماشین التماس می کنن و من ... چه کاری از دستمون بر میاد سکوتتتتتت
    فریاددددددد
    چه می شه کرد با چندتاشون حرف زدم اشک ریختم روزی رو فراموش نمی کنم که با یکی از این پسربچه های کار که خیلی ناز بود تو پمپ بنزین حرف زدم و تا خود خونه پشت فرمون اشک ریختم و فریاد زدم و اشک ریختم و جیغ کشیدم و بعد به خودم گفتم با این همه اشک چه سودی به اون رسید ؟ خاک بر سرم که هیچ کاری از دستم بر نمیاد
    حتی یه اغوش بزرگ که تمام بجه ها توش جا بگیرن یعنی می شه ؟ شاید روزی وقتی برسه درمان درد باشیم یا شاید فرزندانی بزرگ کنیم که در ایران زیبامون نقش مهمی در از بین بردن درد کودکان بازی کنن به امید اون روز

    پاسخ دادنحذف