۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

سلام دلربا

دیشب تا صبح چند بار بیدار شدی.
ساعت یه ربع به چهار با گریه بیدار شدی. سریع بغلت کردم. تا اومدم بشینم رو تخت باز زدی زیر گریه. شیر نمی خواستی. بغلت کردم و راه رفتم. آروم شدی. تا اومدم بشینم باز گریه کردی. چراغ رو روشن کردم. به ماه و ستاره هایی که بابا برات چسبونده به سقف اتاق نگاه می کردی. دستت رو دراز می کردی تا اونا رو بگیری. بعد نوبت لوستر اتاقت شد. دستت رو به طرفش دراز می کردی و می خواستی بگیریش. بعد از اون به کلید برق نگاه کردی و ازم خواستی ببرمت طرفش. همینکه دستت بهش رسید شروع کردی به زدن کلید برق. روشن ... خاموش. می خندیدی و ذوق می کردی و دوباره روشن... خاموش.
ساعت 5 خوابیدی.
شب رفتیم پایین.
بغل مامان جون که رفتی دستت رو به طرف عینکش دراز کردی اما قبل اینکه بهش دست بزنی، به سمت صورت مامان جون رفتی و بوسش کردی و بعد عینکش رو گرفتی.
عینک رو از اون بالا انداختی زمین. تازگیها از انداختن عروسکا و کلا هر چیزی که تو دستت یا جلو روت باشه لذت می بری.
باباجون عینک رو برداشت و رو صورت خودش گذاشت. از تو بغل مامان جون به طرفش خم شدی و بوسش کردی و دستت رو دراز کردی تا عینک رو برداری.
قربون مهربونیات برم کوچولوی دوست داشتنی من.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر