۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

نازنین البرزم،
انگار بلاگر عزمش رو جزم کرده تا منو مجبور کنه دیگه هر چیزی رو که می نویسم بلافاصله منتشر کنم! چون مطلب قبلی رو تقریبا یه هفته نگه داشتم تا مرتبش کنم و بعد بفرستم اما وقتی منتشر شد دیدم تاریخ امروز رو زده! در نتیجه برای اینکه یادم نره کی و چه زمانی چه کارهایی رو انجام دادی مجبورم تند و تند بیام و بنویسم!

عزیزدلم این روزا عاشق آشپزخونه شدی! تو در آشپرخونه می شینی و منتظر می شی ببینی کسی دنبالت میاد یا نه. هی سرک می کشی و منتظر می شی. گاهی اگه کسی دنبالت نیاد برمی گردی تو هال و گاهی هم راهت رو می گیری و با شوق و ذوق می ری تو خود آشپزخونه.
عاشق اسپند دود کردن شدی! تا میای تو آشپزخونه با سرو صدا و شادی و دست تکون دادن و اشاره بهمون می فهمونی که دلت می خواد اسپند دود کنیم! ظرف اسپند رو که میاریم ذوق می کنی و بعد به دقت به همه چی نگاه می کنی: به درآوردن اسپند از ظرفش، گردوندن دور سرت، ریختن تو ظرفش رو شعله و دودی که ازش بلند می شه. وقتی اسپند رو دور سرت می گردونم و می گم: اسپند دونه دونه، اسپند صد و سی دونه... به من و بابا نگاه می کنی و می خندی. قربون خنده ی قشنگت برم.

عاشق آنتن تلویزیونی! اونقدر که یه شاخه ش رو شکستی!
عاشق پرنده هایی. وقتی از پشت پنجره یا رو پشت بوم می بینیشون شروع می کنی به دست تکون دادن و حرف زدن.
یه روز وقتی پشت پنجره به پرنده ها نگاه می کردی، تو پیاده رو آدما رو دیدی که صحبت می کردن. سرت رو آوردی جلوتر تا بهتر ببینیشون که پیشونیت خورد به پنجره. از اون روز تا حالا هربار که پشت پنجره می ریم پیشونیت رو میاری جلو و می زنی به پنجره!
هر چیزی رو که رو زمین ببینی مثل بیسکوییتایی که خودت خورد کردی یا تیکه های ریز نون رو برمی داری و به من نگاه می کنی. تا می گم بده به مامان، می ذاریشون تو دستم. البته گاهی هم یواشکی منو نگاه می کنی و سریع می بری سمت دهنت. وقتی می گم البرز اون چیه؟ می دیش به من. بازم البته گاهی هم با خنده می ذاریشون تو دهنت!
تو روروئکت که می شینی هر دو دستت رو به طرف جلو می گیری و با شکم و پهلو روروئکت رو به راست و چپ هدایت می کنی!
مدتیه که داد زدن رو یاد گرفتی. وقتی تو بغل من یا بابا باشی و ما مشغول حرف زدن، با بلندترین صدای ممکن داد می زنی تا نگات کنیم.
هر چیزی رو که روی هر میزی می بینی می کشی تا بیفته زمین. دوربین عکاسی بابا و دوربین فیلمبرداری و سی دی ها و کتاب و دفتر و ...
خیلی وقته که دستت رو به مبل می گیری و می ایستی. گاهی دستت رو ول می کنی و چند ثانیه رو پای خودت می ایستی. اما برای انجام همه ی کارات عجله داری. وقتی می خوای بشینی بی هوا دستت رو ول می کنی و می شینی! وقتی می خوای بلند شی با یه حرکت ناگهانی دستت رو به مبل می گیری و بلند می شی. خیلی سریع از مبلا بالا می ری.
از خواب که بیدار می شی اگه پیشت نباشیم از تو رختخوابت میای بیرون تا جایی که بتونی بیرون اتاق رو هم ببینی.
عاشق آهنگ "همه چی آرومه" هستی! تا شروع به خوندن می کنه لبخند می زنی و دستت رو میاری جلو تا دست منو بگیری. یعنی باهم برقصیم!

همین الان که داشتم می نوشتم از خواب بیدار شدی. تا اومدم تو اتاق دیدم نشستی و دوروبرت رو نگاه می کنی. شیر خوردی و خوابیدی. ساعت 3:25 دقیقه ی صبح یکشنبه 9 اسفند 1388!

بقیه ی نوشته ها هم باشه برای یه وقت دیگه.
دوستت دارم ماه من.

۶ نظر:

  1. الهیییییییییییی دلم ضعف رفت واسه این کارات عزیز دلم.دلم واست تنگ شده مامیتم که عکستو نمیزاره اینجااااااا

    پاسخ دادنحذف
  2. وایی این مامانت خیلی بده. دلمون برات تنگ شده. هی دیربه دیر میاد عکس هم نمیذاره. روی ماهت رو می بوسم

    پاسخ دادنحذف
  3. عزیزدلم چقده تو شیرین شدی اینقده که نازی میخوای برات اسپند دود کنن عزیزم دلم امیدوارم همیشه از چشم بد دور باشی
    قربونت برم رقص دوست داری تصورت که می کنم دلم اب می شه این مامی که عکس نمی ذاره کیفور بشم

    پاسخ دادنحذف
  4. نینی کوچولو گل پسره .... الآن درست 1 سال داره .... خوشگله و با نمکه .... روی لپش یه خال داره ( آره مامانش ؟ ) موهاش صاف و طلائیه ... چشماش درشت و روشنه .... دل میبره با اون لباش وقتی که لبخند میزنه ....

    پاسخ دادنحذف
  5. البرز شیرین و زیبا همیشه شاد باشی و باشکوه ، برقرار باشی و سبز ... تولدت مبارک عزیز نازنینم . انشاالله همیشه سایه ی بلند و مهربون مامان و بابا بالای سرت باشه

    پاسخ دادنحذف
  6. خاله جونا من که زود به زود عکسشو بهتون نشون می دم.مگه نه؟ :))

    سما ی نازنینم مرسی عزیزم. بوس و بازم مرسی.

    پاسخ دادنحذف