۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه

سلام ستاره.
تو شدی 14 ماهه و من هر روز بیشتر از قبل غرق وجود تو می شم.
از صبح که بیدار می شی تا شب که می خوابی فرصت زیادی ندارم که برات بنویسم. خوابت خیلی کمتر از قبل شده. به محض بیدار شدن هم راه می افتی و شروع به بازی می کنی.
نازنینم،
کارهایی که هر روز می کنی برام شگفت آورن. حیرت انگیزن.
هنوز عاشق جاروبرقی هستی! به خاطر همینم بابا تا حالا دو تا جاروبرقی برات گرفته ( البته هیچ کدوم برای تو جای جاروبرقی واقعی رو نمی گیرن) و می تونم بگم بیشترین لحظات بازیت رو با اونا سرگرمی...
14 می 2010


اینا رو خیلی وقت پیش نوشته بودم و نشد که ادامه شو بنویسم! خیلی زود گذشت و حالا دیگه یه آقای تقریبا 16 ماهه ای! 
کنجکاو و دلبر و مهربون.

از همه چی می خوای سردربیاری. موقع آشپزی دلت می خواد به من کمک کنی. وقتی دارم غذا رو هم می زنم ازم می خوای بغلت کنم و بعد کفگیر، ملاقه یا قاشق رو ازم می گیری و شروع می کنی به هم زدن. همچنان عاشق جاروبرقی هستی و حالا فقط و فقط جاروبرقی واقعی رو می خوای. خیلی دقیق حرکات منو موقع جاروزدن تقلید می کنی. با جدیت تمام جارو می زنی. دستمال برمی داری و همه جا رو دستمال می کشی.
عاشق کتابات هستی. از همه بیشتر اون مجموعه ای که هر کدوم از کتاباش درباره ی یه حیوونه. مثلا" پنگوئن ها چیکار می کنن" و مجموعه ی دیگه ای که بازم یه سری حیواناتن با دوستاشون. مثل "دایناسور و دوستان". یکیشونو برمی داری و میاری برات بخونم. هنوز آخرین صفحه تموم نشده یا می گی دوباره از اول بخونم یا اینکه می ری و یه کتاب دیگه میاری.

مهربونی. اونقدر که همه فهمیدن.
تو کلاس می ری دنبال دوستات و یهو بغلشون می کنی. تو مهمونیا همینطور. تو خیابونم بچه های کوچیک (البته بزرگتر از خودت) رو دنبال می کنی و می خوای بغلشون کنی!
یه وبلاگ هست که وقتی کوچولو بودی خونده بودمش. بعد مدتها دوباره پیداش کردم. وبلاگ یه خواهر و برادر دوست داشتنی به اسم تارا و البرز.
وقتی اولین بار عکس روی صفحه شونو دیدی، لبخند زدی. همیشه بچه های این سنی رو دوست داشتی و هنوزم داری. بهت گفتم: می دونی اسم اینا چیه؟ نگام کردی. با اشاره بهشون گفتم: این تارا، اینم البرز. لبخند بزرگی زدی. انگشت اشاره ت رو گرفتی به سمت دختر کوچولوی ناز موبلند و منتظر شدی من باز اسمشو بگم. گفتم: تارا. انگشتت رو به سمت پسر کوچولوی خوشگل و دوست داشتنی بردی. گفتم: البرز. خندیدی. گفتم: دوسشون داری؟ با لبخند سرت رو به علامت تایید پایین آوردی. بوسشون کردی!
دوباره ازم خواستی اسماشونو برات بگم. گفتم. بعد انگشتت رو به سمت عکس خودت که کنار مونیتوره گرفتی. گفتم: اینم البرز. خود تو. بازم یه لبخند خوشگل مهمونم کردی. بوسه بارونت کردم.
عاشقتم پسرک مهربونم.

دلبری.
دیشب که داشتم برات کتاب "مار و دوستان" رو می خوندم وقتی رسیدم به اونجا که می گه: ماره سرش درد می کرد..." دستات رو گذاشتی رو صورتت و ادای گریه درآوردی. همونجا می خواستم بخورمت!
اگه ازت سوالی بپرسم و جوابت منفی باشه، همزمان سر، ابرو، و دستت رو بالا می بری و می گی: «نه!» اونقدر با قاطعیت می گی « نه»! که دلم می خواد فدات بشم.
اگه جوابت مثبت باشه سرت رو به علامت بله و با قاطعیت پایین می آری و می گی: « اه ». (مثل « نه » ولی بدون « ن »!) یا « یه ».

همچنان عاشق آب بازی و حمومی.
عاشق سیم و فیش و تلفن (از هر نوع!) و کامپیوتر و ...
یه وقتایی می ری تلویزیون رو خاموش می کنی. انگار که ازش خسته شده باشی.
این روزا که جام جهانی فوتبال در جریانه و ما هم نگاه می کنیم می ری و تلویزیون رو خاموش می کنی. بیشتر وقتی این کار رو می کنی که حواس بابا به تلویزیونه و تو دلت می خواد به جای تلویزیون تو رو نگاه کنه!
همه ی حرفامون رو خیلی خوب می فهمی. با اشاره همه چیز رو بهمون می فهمونی. گاهی با لبای بسته حرف می زنی!
یه کاری رو که انجام می دی برای خودت دست می زنی.

چند شب پیشا رفته بودی سراغ کشوی لباسات. کلاه هاتو برمی داشتی و دونه دونه می ذاشتی رو سرت. تا می گفتم خیلی بهت میاد. چقدر خوشگل شدی، می دویدی به بابا هم نشون می دادی. بعد تا بابا ازت تعریف می کرد می دویدی طرف من و غش غش می خندیدی.

امروز صبح وقتی داشتم ظرف می شستم مثل همیشه اومدی چسبیدی به پام اما بغل نمی خواستی. فقط نگام می کردی و می خندیدی. نگات کردم دیدم بلوزت رو بالا زدی و داری شکمت رو قلقلک می دی. الهی من قربون خنده های قشنگت برم.
عصر وقتی تو سوپرمارکت مشغول خرید بودیم یه دختر کوچولوی تقریبا 2 ساله هم با مامانش اومده بود. یه دختر ناز و خوشگل به اسم هستی. رفتی کنارش. دستش رو دراز کرد دستت رو بگیره. تو هم دستش رو گرفتی. به گلای روی بلوزش دست می زدی. بعد که داشتن می رفتن برات دست تکون داد و بای بای کرد، دوباره دستش رو گرفتی. نمی خواستی بره.

شبا موقع خواب وقتی داری شیر می خوری، دستمو رو پشتت می ذارم و تو دستت رو می ذاری رو بازوی من! گاهی وقتا بعد اینکه شیرت رو خوردی صورتت رو می چسبونی بهم و دستت رو می ندازی دور گردنم. حس اون لحظات اصلا قابل توصیف نیست.
این روزا خیلی بیشتر از قبل می خوای کنارت باشم. موقع کار تو آشپزخونه دنبالم میای و شروع می کنی به زدن فندک گاز یا در کابینتا رو باز می کنی و می خوای همه چی رو از اون تو بیاری بیرون. خیلی چیزا رو از زیر کابینت حتی شده به زور رد می کنی. یه بار اونقدر دنبال گوشی تلفن گشتم که از پیدا کردنش ناامید شدم. فکر کردم شاید انداختیش تو سطل زباله! فردا صبحش دیدم صدای زنگ تلفن از تو آشپزخونه میاد. دیدم گوشی رو انداختی زیر کابینت. دور و برش هم کلی وسیله ی دیگه بود.

ماه من،
دلم نمی خواد چیزی از خاطرات این روزا ننوشته بمونه. کارها و حرکاتت اون قدر برام جالب و شیرین و دلنشین و حیرت انگیزن که دلم می خواد همه شون رو بنویسم. اما واقعا نمی شه. کاش می شد اما هر لحظه رو که نمی شه نوشت!
دوستت دارم مهربونم.

۵ نظر:

  1. ساناز-مامان آمیتیس۲۲/۴/۸۹ ۵:۱۱ ب.ظ.

    آخ آخ مامانش اینطوری از این کاراش مینویسی که دلم آب میشه .دلم براش تنگ شده .آخه کاشکی عکساش رو میذاشتی .نمیگی ما دلمون تنگ میشه .من قربونه اون دل مهربونش بشم .وای دلم برای هر دو تون تنگ تنگ تنگ شده .بووووووس

    پاسخ دادنحذف
  2. وای که چقدر کارهای این فسقلیها شبیه همه. خدا این گل پسر با محبت رو برا شما و شما رو برا همیشه واسه این گل پسر نگه داره

    پاسخ دادنحذف
  3. الهی . مهربونیت رو من صد در صد تایید میکنم . انقدر قشنگ ادما و مخصوصا بچه ها رو بغل میکنی که ادم دلش ضعف میکنه

    پاسخ دادنحذف
  4. mehraboonish hatman eyne khodete khodetam kheili mehrabooni khanoom

    پاسخ دادنحذف