۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

سلام خورشیدم.
این بار علاوه بر لحظات به یاد موندنی می خوام از این روزات بگم که باهامون بازی می کنی. یکی از بازیات اینه که می شینی روی صورت من و بابا و با خوشحالی جیغ می زنی.
دیگه اینکه پشت پرده و ملافه و حوله و پتو و روسری من و ... قایم می شی و بعد سرت رو بیرون می آری و با خوشحالی می گی: اهاااااا یعنی من اینجام!
دنبالمون می کنی و سعی می کنی ما رو بگیری. وقتی جاخالی می دیم و فرار می کنیم با خوشحالی جیغ می زنی و دوباره سعی می کنی ما رو بگیری.
دور خودت می چرخی و می چرخی و می چرخی! یه لحظه می ایستی و بعد شروع می کنی به دویدن!
عاشق پرتاب توپی.
عاشق آب بازی هستی!

و اما لحظات به یاد موندنی ثبت شده:
کتاب دایناسور و دوستان رو که می خونم تا می گم: "دایناسور کوچولوی عصبانی اخماش رو تو هم کرد و گفت: اه!..." تو هم سرت رو به اینور و اونور تکون می دی و حالت عصبانی به خودت می گیری و می گی: اه! و در حالی که می خندی من رو می زنی! بعضی کلمات داستان رو هم همراه با من می گی. مثلا: من می گم پاورچین تو می گی پااااا. من می گم بالا تو می گی بااااا.
کفشدوزک کوچولوی توی کتاب رو دوست داری و توی هر صفحه سریع پیداش می کنی و نشونم می دی. درست مثل ستاره ی دریایی توی کتاب " اختاپوس و دوستان".

یه شب کنار میز تلویزیون نشسته بودیم. تلویزیون روشن بود. تو از تو میز کتاب درمی آوردی بهم می دادی تا برات بخونم. یهو از جا پریدی دویدی به سمت کامپیوتر که چهارپنج متری دورتر از ما بود. قاطی صدای تلویزیون و شعرخوندن من، نفهمیدم کی صدای پرینتر رو شنیده بودی! عاشق اینی که کاغذهای پرینت شده رو از تو پرینتر بکشی بیرون.

خیلی وقته تلفن که زنگ می خوره می دویی گوشی رو برمی داری. یکشنبه 7 شهریور تو آشپزخونه بودم دیدم با گوشی که داشت زنگ می خورد اومدی تو آشپزخونه.

لبم تبخال زده بود. با وجود پماد و چسب، تا بهبودی کامل بوست نکردم. داشتم تو بغلم می خوابوندمت. به لبم اشاره کردی بعد انگشتت رو گذاشتی رو لپت یعنی بوسم کن! عزیزدلم، اون لحظه دلم می خواست سرتا پات رو غرق بوسه کنم اما نمی شد.

یه روز یکی دو متری دورتر از من ایستاده بودی. از همونجا بوست کردم و گفتم دوست دارم. دیدم عین حرکت منو تکرار کردی. بوس صدا دار!
صدای داتیس رو که از توی تلفن شنیدی صدات رو نازک کردی و اداشو درآوردی!! آخه کوچولوی من چی بهت بگم خوردنی؟

یاد گرفتی رو زانوهات راه بری!
با بادکنک هپی فیس (happy face) کشتی می گیری. بعد خودت رو می ندازی روش. هلش می دی به جلو و رو زانوات راه می ری!

تو جارو زدن کاملا حرفه ای شدی!

با این که کلماتی که بلدی محدودن اما کاملا منظورت رو می فهمونی. وقتی باهات حرف می زنیم به دقت گوش می دی و اگه سوالی ازت بشه که جوابش آره یا نه باشه خیلی قشنگ جواب می دی.
وقت خواب که به همه چی شب بخیر می گی بغض می کنی. سریع هم روتو برمی گردونی به سمت من و شیر می خوری. باز به دوروبرت نگاه می کنی و به ماه و ستاره های روی سقف اتاق و لوستر و عروسکات شب بخیر می گی و باز بغض می کنی و برمی گردی به سمت من و شیر می خوری و این کار ادامه پیدا می کنه تا وقتی خوابت ببره.

از وقتی دمپاییت رو توی دستشویی گذاشتم با رغبت می دوی و خواستار تعویض پمپرز می شی. موقع شستن تا بهت می گم بلوزت رو بالا بگیر خیس نشه، می گیری. می گم برگرد برمی گردی. دمپاییت رو در بیار، در می آری. بعد که می گم حالا برو و حوله ت رو بردار و بپیچ دورت تا من بیام می ری به سمت حوله ها. تاکید می کنم: حوله ی خودت، باشه؟ مستقیم می ری به سمت حوله ت. برش می داری و می تکونیش و بعد می پیچیش دورت.

اگه به سمت چیز خطرناکی بری خودت انگشت اشاره ت رو تکون می دی و می گی نه! (NaH).
و:
یه روز عصر آماده شده بودیم بریم بیرون. نشستم تا کمر شلوارت رو تنظیم کنم. دستت رو گرفتی به شونه ی من. بهم خیره شدی. لبخند زدی و بعد بوسم کردی و سرت رو روی شونه م گذاشتی. باورم نمی شد عزیزدلم. همین الان هم وقتی یاد نگاه پر از عشقت و حرکات غیرمنتظره ت می افتم قلبم از شادی ذوب می شه. شک ندارم پسر ماهم. شک ندارم تو دنیای عشق و محبت و درک و شعوری. تو خیلی بزرگی.

کلمات تازه:
دمپایی: دبا (daba)
خطر: تته (tata)
با حروف " ب، آ، ا، ی، پ، م، ن، ت، د، ه، ج" ترکیباتی رو می سازی و سعی می کنی حرف بزنی. بیشتر از همه هم" ب، آ، م و ی!" رو استفاده می کنی.

دوستت دارم نازنینم. دوستت دارم.

۳ نظر:

  1. عزيزم چقدر دلم براتون تنگ شده خيلي زياد با اين تعريفات دلم غش كرد از طرف من ببوسش

    پاسخ دادنحذف
  2. وچه قدر دیدن لحظات بزرگ شدن ریشه ی وجودت قشنگه...

    پاسخ دادنحذف
  3. روشن گلم ما هم خیلی دلمون تنگ شما شده. چشم خاله جون :))
    سانیای عزیزم دقیقا همینطوره.

    پاسخ دادنحذف