۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

سلام همسفر خوش سفر.

قبل از اینکه 18 ماهه بشی برای دومین بار بعد از تولدت، رفتیم مسافرت. اونم پیش مامان و بابا و خاله ها.

چمدون سفر بستن حکایتی داشت دیدنی!
از یه طرف من جمع می کردم و می بستم. از طرف دیگه تو باز می کردی و می ریختی بیرون. تقریبا تمام لباسای تو رو برداشتم. می ترسیدم وضعیت هوا به طور ناگهانی عوض بشه. در نتیجه هم لباس خنک و هم لباس گرم برات برداشتم. تا آماده شدیم و راه افتادیم عصر شده بود.

تو اون قدر آقا بودی که تمام مسیر شش ساعته ی رفتمون رو بدون بهانه گیری گذروندی. من برای اینکه موقع شیر خوردنت راحت باشیم و از طرف دیگه تو تنها نباشی اومدم صندلی عقب و پیش تو نشستم. تو یا تو بغلم یا تو صندلیت می نشستی یا اینکه می ایستادی و ماشینای پشت سر رو نگاه می کردی و براشون دست تکون می دادی.

با هم بازی کردیم. کتاب خوندیم. نون خوردیم. کتلت خوردیم. آب خوردیم. سیب گلاب خوردیم.
تو شال منو از سرم کشیدی و رو صورت خودت انداختی و دالی بازی کردیم.
بعد شال منو از رو صورتت برداشتی و رو سر و صورت من انداختی و دالی بازی کردیم.
با شوق و ذوق بی نهایت می خندیدی.
بازم پرچما رو پیدا می کردی و با خوشحالی بهمون نشون می دادی.
دو سه باری خوابیدی. بیدار شدی. تو این میون پمپرز عوض کردی.
صد بار سوسن خانوم گوش دادیم و خواستگاری رفتیم.
کمی هوا خوردیم. کمی قبل از نیمه شب رسیدیم.

همه از دیدنمون خوشحال شده بودن. ما خوشحال تر.
یک هفته ای موندیم.
مامان برای تو و داتیس غذای مخصوص درست می کرد و هر طور می شد بهت غذا می داد. توی بالکن یا جلوی ماشین لباسشویی یا سینک آشپزخونه که خیلی دوست داری نگهت می داشت و سرت رو حسابی گرم می کرد و بهت غذا می داد.
گفتم داتیس... احساس می کردی اون خیلی کوچیکه و تو خیلی بزرگ. به خاله سفارش می کردی بهش شیر بده، غذا بده. قطره بده. بغلش کنه. براش پوار بزنه. نوازشش می کردی. گاهی با یه انگشت گاهی با دو انگشت و گاهی با همه ی انگشتات.
گاهی ادای حرف زدنشو در می آوردی. گاهی چهاردست و پا می رفتی. مثل اون که روی پا می خوابه سعی می کردی روی پا بخوابی اما بلافاصله بلند می شدی.
با محمد حسابی بازی می کردی. انگار می خواستی باهاش کشتی بگیری. تا می دیدی نشسته رو زمین می دویدی طرفش. می پریدی تو بغلش و اونقدر هلش می دادی به سمت زمین که پشتشو به خاک می زدی. اونم از بازی کردن با تو خسته نمی شد.
بغل یاسمن و خاله ها می رفتی و کل خونه رو می گشتین.
تا می دیدی همه نشستن رو زمین شروع می کردی به چرخیدن دورمون. اگه کسی به مبلی تکیه داده بود به زور از پشت سرش رد می شدی.
وقتی فضا بازتر بود شروع می کردی به چرخیدن دور خودت. می چرخیدی و می چرخیدی و می چرخیدی. اون قدر که من می ترسیدم سرت گیج بره. تو همچنان می چرخیدی و بعد در جا می ایستادی و به ثانیه نکشیده شروع می کردی به دویدن.

در هر حال ترجیح می دادی هم من و هم بابا کنارت باشیم.

تو اتاق خاله مریم که می رفتی همه وسایلشو بررسی می کردی. به قول خاله تو 5 دقیقه کل اتاق رو زیرورو می کردی.
تا خاله شروع می کرد به خیاطی می رفتی سراغش.
اون الگوهاشو سنجاق می کرد به پارچه. تو سنجاقا رو می کشیدی بیرون. بهت می گفتیم: نه! خطرناکه. تیزه.
من یادت می نداختم: It's sharp (مثل Mister Maker). دفعه ی بعد که می رفتی سراغ خاله و الگوهاش خودت انگشتت رو تکون می دادی و می گفتی نه! نه!
تا بابابزرگ می رفت تو بالکن دنبالش می رفتی.
یه شب که خوابت می اومد و تو بغلم بودی رفتیم تو اتاق خاله مریم. تقریبا همه اونجا جمع بودن. شب بخیر گفتیم و اومدیم بیرون. سرت رو به سینه ی من چسبونده بودی. نگات کردم دیدم بغض کردی. دوباره برگشتیم تو اتاق و به تک تکشون شب بخیر گفتیم. باز تا از اتاق اومدیم بیرون دیدم لبات جمع شده. باز برگشتیم تو اتاق. اونقدر این کار رو تکرار کردیم تا دیگه بغض نکردی و رفتیم خوابیدیم.

همونجا 18 ماهه شدی.
تصمیم داشتم واکسنت رو بزنم که چون مجبور شدیم برخلاف تصمیم اولیه مون، زودتر برگردیم و از طرفی بابا هم راضی نبود موکول کردیم به برگشتن.

یک هفته به سرعت گذشت.
از همه خداحافظی کردیم و به سمت خونه راه افتادیم. از همون مسیر 6 ساعته.
اول راه یه بستنی طالبی گرفتیم.
این بار کتلت خوشمزه ی مامانم رو خوردیم. لیموترش خوردیم. آب خوردیم. سیب خوردیم. بیسکوییت خوردیم.
وقتی بابا بطری آب معدنی رو خواست و بهش دادم تو هم خواستی.
فلاسک آبت رو بهت دادم یه ذره خوردی اما آب معدنی هم می خواستی. یه دونه برات باز کردم. یه قلپ خوردی. آب خودت رو خواستی. یه قلپ خوردی. آب معدنی خواستی. یه قلپ خوردی. آب خودت رو ترجیح دادی.

بازم کتاب خوندیم. اتل متل توتوله خوندیم. توپ سفیدم خوندیم. با خواستگارای سوسن خانوم همصدا شدیم.
بازم دالی بازی کردیم. بازم برای ماشینایی که رد می شدن دست تکون دادی. بازم با دیدن پرچما ذوق کردی. بازم همون آقای صبور مسیر رفت بودی.
اواخر مسیر کمی حوصله ت سر رفته بود و وقتی از ماشین پیاده می شدیم دوست نداشتی سوار بشیم. اما وقتی سوار می شدیم خیلی زود سرت رو به چیزی گرم می کردی و آروم می شدی. 
نرسیده به ساوه کنار جاده چشممون خورد به صندوق های انار. پیاده شدیم و خریدیم.
همین که آقای انارفروش انار نمونه ش رو شکست ازم خواستی بهت بدم. برگشتیم تو ماشین. انار رو گرفتی تو دستای کوچولوت و باهاش حسابی سرگرم شدی. با دونه های انار. نوش جونت عزیز دلم.

تو ترافیک عصر پنجشنبه رسیدیم. خستگی تمام راه یه طرف خستگی توی ترافیک موندن هم یه طرف.
و تو، تو شلوغی خیابون خوابیدی.
نزدیک خونه که رسیدیم بیدار شدی و تا خود شب بازی کردی.

گل من،
صدها سفر شیرین و شگفت انگیز به جای جای ایران و جهان، به کهکشان برات آرزو می کنم.
به همه جا سر بزن. همه جا رو خوب ببین. از هر جا خاطره ای و تجربه ای و توشه ای بردار.
بذار زندگیت پر از تجربه ی سفر باشه.
بذار کوله بار زندگیت پر از شناخت جهان باشه.

دوستت دارم همه ی هستی من.


۱۰ نظر:

  1. azizam. az tasavore anar khordanet delam gili vili raft...

    پاسخ دادنحذف
  2. همیشه به گردش پسر نازنین. ممنون از گل پسرتون عکس گذاشتین. دلمون براش قد یه دونه انار شده بود. اندازه همون انارها که نوش جون کرده( البته اگه خورده باشه و همه رو له نکرده باشه)

    پاسخ دادنحذف
  3. مامان آراز۷/۷/۸۹ ۸:۲۱ ق.ظ.

    به سلامتی و همیشه به سفر
    البرز پسر استواریست که در سفر همراه خوبی بوده....

    پاسخ دادنحذف
  4. خدا را شکر که سفر خوبی داشتید و حسابی خوش گذشته.
    پس البرز عاشق پرچمها است؟خوش به حال پرچمها.

    پاسخ دادنحذف
  5. چقدر خوشحالم كه جديدا بيشتر مينويسي .....هميشه به سفر و گردش پسر عزيزم كه صبور بودي ومامان خوبت رو اذيت نكردي.....راستي داتيس كوچولو خوبه نميخواي ازش برامون عكس بزاري ..........مي بوسمتون

    پاسخ دادنحذف
  6. حدیث و داتیس۹/۷/۸۹ ۱۱:۵۵ ق.ظ.

    آخی یادش بخیر یه هفته ی خوبی بود ولی خیلی زود گذشت.
    وقتی میرفت سراغ چیزای خطرناک خودش انگشتشو تکون میدادو میگفت "جر" یعنی"danger".
    تا گوشی منو میدید دستاشو تکون میداد یعنی سوسن خانوم رو بزار و همه هم باید باهاش میرقصیدن.
    عزیز دلم
    دل من و داتیس خیلی براتون تنگ شده.

    پاسخ دادنحذف
  7. همیشه به سفرررررررررررر
    آفرینننننننننن به آقا البرز زیبا که همسفر خوبی برای بابا و مامان بوده و لذت سفر رو براشون دو چندان کرده
    جریان پرچم ها خیلی جالبه که انقدر بهشون علاقه نشون میده
    طفلی مادر بزرگ و پدر بزرگ و خاله ها که بعد یک هفته مجبور بودن از آقا کوچولوی زیبا دل بکنن و خداحافظی کنن

    پاسخ دادنحذف
  8. لیلی عزیز، مامان آراز گل، زهرای مهربون مرسی.
    مامانی جون بوس. اتفاقا انارها رو دونه به دونه می خورد اما حالا تو خونه که دستش می دم انار رو می کوبه به زمین تا دونه هاش بریزن بیرون!
    روشن گلم مرسی. داتیس هم خوبه. مامانش قرار بود عکس بذاره!
    خاله حدیث جون خوب شد گفتی :)) دل ما هم خیلی تنگ شده. حالا عکس گل پسر رو بذار لطفا!
    ندای عزیزم مرسی. دقیقا همینطوره. الان برای دیدنش از قبل بی تاب ترن.

    پاسخ دادنحذف
  9. ساناز (مامان آمیتیس)۱۱/۷/۸۹ ۳:۲۴ ب.ظ.

    عزیز خاله همیشه به مسافرت و گردش .مامانش این بچه خوش سفر رو بیشتر ببرین مسافرت .دیگه بزرگ شدن .مرسی مرسی مرسی که عکسشو گذاشتی .دل ما براتون یه ریزه شده .دیگه خاله ها که معلومه چقدر دلتنگن

    پاسخ دادنحذف
  10. مرسی ساناز گلم. اگه موقعیتش پیش بیاد چرا که نه :)
    برای عکس هم خواهش می کنم عزیزم. ما هم دلمون برای شما خیلی تنگ شده.

    پاسخ دادنحذف