سلام بزرگترین عشق دنیا، سلام همه ی انرژی این روزهام.
این روزا باز کم غذا شدی. باز شب تا صبح چندین بار از خواب بیدار می شی و شیر می خوای. باز دم صبح از خواب بیدار می شی و گاهی من و بابا باید بغلت کنیم و تو خونه بچرخیم تا خوابت ببره. باز غذا نخوردن عادتت شده. رفتارهایی که می دونم بی ارتباط به دندونای جدیدت نیستن.
از طرف دیگه به عادت قدیم، ریخت و پاش اسباب بازی و کتاب هات و بیرون ریختن گل ها از گلدون و بازی با وسایل آشپزخونه و وسایل کار بابا و خاموش کردن کامپیوتر من به محض روشن شدن و پایین ریختن وسایل روی میز و بیرون ریختن کمد و کشوی لباسات و ... همچنان ادامه داره.
اما همین روزا اونقدر بزرگ و آقا شدی، اونقدر قشنگ با خودت آواز می خونی و بازی می کنی، اونقدر قشنگ با ما بازی می کنی، دنبالمون می کنی و وقتی از دستت فرار می کنیم بلند بلند می خندی، اونقدر لحظه به لحظه محبتت رو ابراز می کنی که می مونم چی بگم بجز قربون صدقه رفتن و بغل کردن و بوسیدنت.
هنوز عاشق برنامه های Big cook, Little cook و همینطور Mister Maker هستی.
یکشنبه 28 شهریور:
با آوازهایی که آشپز بزرگ و آشپز کوچیک می خوندن تو هم حرکاتشون رو تکرار می کردی.
مدتهاست که سعی می کنی تفاوت ها را بفهمی.
ماه ها پیش یه روز رو تخت نشسته بودیم. من رو ملافه ناخن کشیدم. خوشت اومد و ازم خواستی تکرار کنم. بعد خودت اینکار رو کردی . بعد روی بالش ناخن کشیدی. دوباره روی ملافه ی روتختی و این کارو چندین بار تکرار کردی.
یه شب وقتی رفتیم پیش مامان جون و باباجون، باباجون برات روی در ضرب گرفت و آهنگ زد. خوشت اومد و ازش خواستی رو یه قسمت دیگه ی در این کارو بکنه. بعد روی دستگیره ی در... دوباره خواستی روی در ضرب بگیره.
بعد از من خواستی برات آهنگ بزنم. بعد از عمو. بعد از مامان جون!
از وقتی خیلی کوچولو بودی عادت داشتی که وقتی مثلا سرت به جایی می خورد با اینکه دردت می اومد و گریه می کردی باز سرت رو به همون جایی که خورده بود می زدی تا ببینی چی شد و چه اتفاقی افتاد!
یه روز داشتم ملافه ی تختت رو عوض می کردم. تو که عاشق بازی با ملافه و پتو و روسری و پارچه و ... هستی دویدی اومدی. من ملافه رو پهن می کردم تو جمعش می کردی و با خوشحالی جیغ می زدی و ملافه رو از تخت می نداختی پایین. من باز می آوردمش و تو جیغ می زدی و ... در یه آن از تخت ما پایین رفتی و افتادی! اینو باید بگم که یاد گرفته بودی برای پایین رفتن از تخت رو شکم بخوابی و پاهاتو بذاری زمین و بعد بری پایین. این بار هم این کارو کردی اما هنوز پاهات به زمین نرسیده، بدنت رو هم سر دادی و زمین خوردی. بلافاصله بلند شدی و زدی زیر خنده. بعد دویدی و از تخت بالا اومدی. باز سعی کردی خودت رو بندازی. نشد! هر بار پاهات زودتر به زمین می رسیدن. اونقدر این کار رو تکرار کردی تا بازم موفق شدی!
مجموعه کتاب های Peppa رو خیلی دوست داری. هر بار که یکیش رو می خونم بقیه رو هم میاری تا برات بخونم.
یه روز که برای تعویض پمپرزت رفتیم، تا دمپاییات رو گذاشتم جلو پات با خوشحالی بهشون اشاره کردی و فریاد زدی.
به دمپایی نگاه کردم و از این همه دقت ذوق کردم. روی توری دمپاییت یه خوشه انگور هست، یه شیر و روی لنگه ی دیگه یه گل و " Peppa"!
شنبه 3 مهر
هنوز عاشق برنامه های Big cook, Little cook و همینطور Mister Maker هستی.
یکشنبه 28 شهریور:
با آوازهایی که آشپز بزرگ و آشپز کوچیک می خوندن تو هم حرکاتشون رو تکرار می کردی.
مدتهاست که سعی می کنی تفاوت ها را بفهمی.
ماه ها پیش یه روز رو تخت نشسته بودیم. من رو ملافه ناخن کشیدم. خوشت اومد و ازم خواستی تکرار کنم. بعد خودت اینکار رو کردی . بعد روی بالش ناخن کشیدی. دوباره روی ملافه ی روتختی و این کارو چندین بار تکرار کردی.
یه شب وقتی رفتیم پیش مامان جون و باباجون، باباجون برات روی در ضرب گرفت و آهنگ زد. خوشت اومد و ازش خواستی رو یه قسمت دیگه ی در این کارو بکنه. بعد روی دستگیره ی در... دوباره خواستی روی در ضرب بگیره.
بعد از من خواستی برات آهنگ بزنم. بعد از عمو. بعد از مامان جون!
از وقتی خیلی کوچولو بودی عادت داشتی که وقتی مثلا سرت به جایی می خورد با اینکه دردت می اومد و گریه می کردی باز سرت رو به همون جایی که خورده بود می زدی تا ببینی چی شد و چه اتفاقی افتاد!
یه روز داشتم ملافه ی تختت رو عوض می کردم. تو که عاشق بازی با ملافه و پتو و روسری و پارچه و ... هستی دویدی اومدی. من ملافه رو پهن می کردم تو جمعش می کردی و با خوشحالی جیغ می زدی و ملافه رو از تخت می نداختی پایین. من باز می آوردمش و تو جیغ می زدی و ... در یه آن از تخت ما پایین رفتی و افتادی! اینو باید بگم که یاد گرفته بودی برای پایین رفتن از تخت رو شکم بخوابی و پاهاتو بذاری زمین و بعد بری پایین. این بار هم این کارو کردی اما هنوز پاهات به زمین نرسیده، بدنت رو هم سر دادی و زمین خوردی. بلافاصله بلند شدی و زدی زیر خنده. بعد دویدی و از تخت بالا اومدی. باز سعی کردی خودت رو بندازی. نشد! هر بار پاهات زودتر به زمین می رسیدن. اونقدر این کار رو تکرار کردی تا بازم موفق شدی!
مجموعه کتاب های Peppa رو خیلی دوست داری. هر بار که یکیش رو می خونم بقیه رو هم میاری تا برات بخونم.
یه روز که برای تعویض پمپرزت رفتیم، تا دمپاییات رو گذاشتم جلو پات با خوشحالی بهشون اشاره کردی و فریاد زدی.
به دمپایی نگاه کردم و از این همه دقت ذوق کردم. روی توری دمپاییت یه خوشه انگور هست، یه شیر و روی لنگه ی دیگه یه گل و " Peppa"!
شنبه 3 مهر
بعد از دادن غذا و شستن ظرفها، کنار تو که با کتابات مشغول بودی به پهلو دراز کشیدم. در چند ثانیه کتاب به دست زانو زدی و کنارم نشستی. گردنت رو خم کردی و صورتت رو آوردی جلو و شروع کردی به بوسیدنم!
بعد به عادت معمول شونه ی منو هل دادی به سمت زمین، پشتم رو به خاک مالیدی و نشستی رو شکمم. شیر می خواستی!
شنبه 10 مهر
روی صندلی پشت میز کامپیوتر نشسته بودم. از صندلی بالا کشیدی. خودتو جا دادی تو بغلم. بی مقدمه شروع کردی به بوسیدنم. روی هر گونه یه بوسه ی صدادار ناب. تکرار و تکرار و تکرار. قربون صدقه ت رفتم و هی بوسیدمت. لبخند زدی. بعد با کف دستت زدی رو سینه ت. گفتم می خوای بگی دوستم داری؟ سرت رو به علامت تایید چندباری تکون دادی. ماه من، این منم که دوستت دارم. عاشقتم. کلمه پیدا نمی کنم برای بیان حسم. کلمه پیدا نمی کنم...
دوشنبه 12 مهر
می خواستیم بریم بیرون. پمپرزت کردم هی در می رفتی. لباس تنت می کردم نمی ذاشتی. ول کردم اومدم تو هال. نشستم روی مبل. ناراحت بودم. خسته بودم.
می خواستیم بریم بیرون. پمپرزت کردم هی در می رفتی. لباس تنت می کردم نمی ذاشتی. ول کردم اومدم تو هال. نشستم روی مبل. ناراحت بودم. خسته بودم.
پنج دقیقه ای دوروبر بابا بودی. بابا لباست رو مرتب کرد. آماده ی بیرون رفتن بودین. بابا گفت: مامان کو؟
اومدی پیش من. از مبل بالا اومدی. سرت رو رو شونه م گذاشتی. بعد رو دلم. باز رو شونه م. باز رو دلم. چند باری جهت سرت رو تغییر دادی. بعد سرت رو بلند کردی تا دلم رو بوس کنی. دلم آب شد.
منتظر واکنش من نموندی. نیم خیز شدی. صورتت رو آوردی جلو و بوسم کردی. محکم و صدا دار. نه یکی، نه دوتا.
نمی دونم چه سر و سحری بود تو ابراز محبتت، تو بوس کردنت که یهو همه ی خستگیم پر کشید و رفت. حس عجیبی بود. واقعا انگار از اولش هم خسته نبودم. ناراحت نبودم. یک باره انرژی گرفتم. مگه می شه تو کوچولوی با محبت من، اونجوری بخوای دل من رو آروم کنی و نشه؟
سه شنبه 13 مهر:
جلوی آینه بودم. ازم کرم خواستی. کرم رو جلوت گرفتم تا برداری. انگشتت رو توی ظرفش کردی و با یه حرکت سریع به طرف دهنت بردی! تنها کاری که می تونستم بکنم گفتن یه "نه!" بلند بود و بعد انگشتم رو کردم توی دهنت و تو بی هیچ درنگی انگشتم رو گاز گرفتی. اونقدر محکم که اشکم داشت در می اومد. یه " آی" کشیده گفتم. به بلندی چند ثانیه. ول نکردی. محکم تر فشار دادی. باز گفتم " آی" اما ول نمی کردی. محکم تر از قبل فشار می دادی. دماغت رو گرفتم. بعد چند ثانیه ول کردی. جای دندونات روی انگشتم کبود شده بود. بغل ناخن و روی مفصل.
دردم اومده بود. خیلی زیاد. از اتاق بیرون اومدم و رفتم نشستم روی مبل. بدو بدو اومدی و هنوز از مبل بالا نیومده شروع کردی به بوس های صدا دار. به روی مبل که رسیدی صورتت رو آوردی تو صورتم و منو بوسیدی. دروغه اگه بگم درد انگشتم از بین رفت اما همون لحظه از تصور اینکه فهمیدی چه جوری دل منو آب کنی خنده م گرفت. از اینکه می خواستی دل منو به دست بیاری دلم آب شد. بوسیدمت هزار بار.
توی اتاق مشغول بازی بودی. اومدی و ازم خواستی بیام پیشت. طبق معمول داشتی با یکی از وسایل بابا بازی می کردی!
نزدیکت نشستم. فکرم مشغول بود. دستم رو گذاشتم رو پیشونیم. سریع دویدی اومدی و دستم رو برداشتی و بوسم کردی. فکر کرده بودی ناراحتم!
دوباره مشغول بازی شدی. وسط بازی سرت رو بلند کردی. بهم اشاره کردی که دستم رو بردارم! حواسم نبود بازم دستم رو گذاشته بودم رو پیشونیم. از همون دور برام بوس فرستادی.
پسرک با محبتم چطور بگم دوست دارم؟ دوست دارم. عاشقتم.
توی اتاق مشغول بازی بودی. اومدی و ازم خواستی بیام پیشت. طبق معمول داشتی با یکی از وسایل بابا بازی می کردی!
نزدیکت نشستم. فکرم مشغول بود. دستم رو گذاشتم رو پیشونیم. سریع دویدی اومدی و دستم رو برداشتی و بوسم کردی. فکر کرده بودی ناراحتم!
دوباره مشغول بازی شدی. وسط بازی سرت رو بلند کردی. بهم اشاره کردی که دستم رو بردارم! حواسم نبود بازم دستم رو گذاشته بودم رو پیشونیم. از همون دور برام بوس فرستادی.
پسرک با محبتم چطور بگم دوست دارم؟ دوست دارم. عاشقتم.
و:
یه روز برای اولین بار تو و بابا دوتایی رفتین نمایشگاه هوایی. به دیدن هواپیماها و هلیکوپترها.
بابا می گفت خیلی آقا بودی. برای اولین بار یه شیر پاکتی کوچولو رو تا کمی بیشتر از نصفه ش خورده بودی. با علاقه هواپیماها رو نگاه کرده بودی و وقتی برگشتین یه هواپیمای قرمز کوچولو تو دستت بود. تا در رو باز کردم با شور و شوق زیاد هواپیما رو نشونم دادی. بابا هرچی رو که تعریف می کرد با تکون دادن سر و با لبخند تایید می کردی. بعد که بابا هواپیمای مسافربری سفید کوچولو رو نشونت داد، فریاد شادی کشیدی.
قربون خنده هات بشم ستاره ی من. تا همیشه ی دنیا شاد باش و بخند.
تاریخ نگار دندونات:
یکشنبه 4 مهر دندون آسیای کوچیک پایین سمت راست نیش زد!
پنج شنبه 8 مهر دندون آسیای کوچیک پایین سمت چپ نیش زد!
نهمین و دهمین دندونات مبارک.
کلمات تازه:
ببیم(Biyim): بریم
صدای ضربه: بنگ: Banng و دنگ: ِDanng
بدش (Bedesh): بدش
بیدیش(Bidiesh): بگیرش
و موقع فوت کردن می گی پیشش: Pissh
بیا بیدی: بیا بگیر
اوهوم ، چه خوبه که پسرت بلده ابراز احساست کنه . کاری که خیلی از پسرا بچه هم بلد نیستن و این یعنی یک انسان موفق که میتونه احساساتشو ابراز کنه و به اونها منطقی پاسخ بده ...
پاسخ دادنحذفراستی من اول شدم برای اولین بار اینجا :D
پاسخ دادنحذفمیدونم اون موقع که البرز می بوسیدت چه حسی داشتی انگار رو ابرا بودی تو آسمونا....
پاسخ دادنحذفیه دانشمند کوچولو که دوست داره همه چی رو چند باره امتحان کنه...
پاسخ دادنحذفالهی خاله فدای مهربونیات بشه عزیزکم...وروجک فهمیدی تا مامانی میره سمت مبل یعنی ناراحته؟عروسک باهوش
پاسخ دادنحذفحیف که مامانی عکس از روی ماهت نذاشته:(((
راستی جدن البرز با باباش تنهایی رفت نمایشگاه؟؟؟ماشااله بهش که اینقدر پسر رفهمیده ای هستش .بوووووووووووس براش
برای من که مثل خواب میمونه اگه تسنیمو باباش 1ساعت ببره بیرون..
چه بامزه اس .فکر کن به "گ"میگه "ی" !! دوست دارم.
پاسخ دادنحذفراستی عکسش رو نمی تونم ببینم. چرا به نظرت ؟
واااااااای ! با فیلی بازش کردم .چشماشو !!! خیلی چشم روشن دوست دارم و اون انگشت اشاره های بامزه اش . خیلی نازه . خدا واستون حفظش کنه . همخوشگل و هم باهوش . دیگهچیزی نیست البرز نداشته باشه .
پاسخ دادنحذفمن که دلم برای بوسه اش رفت
پاسخ دادنحذفمامان البرز عزیز فکر می کنم بچه ها تا دندوناشون در بیاد همینطور یه روز با اشتها یه روز بی اشتها یه شب ارام یه شب بی قرار و .....باشند...
در هر حال بی شک البرز عزیز ما استوار و مقاوم خواهد بود همچون نام بسیار بسیار زیبا و وزینش
مژگان مامان بردیا
پاسخ دادنحذفقربون این همه محبتت برم پسر دوست داشتنی بوسسسسسسسسس انشالله همیشه با محبتهات مامان جونو از فکر بیرون بیاری و همیشه خانوادگی پر انرژی و شاد باشید خیلی پسر نازی هستی خاله فدات بشممممممممم
عزیز دلم البرز خیلی با محبته یادمه از همون شش ماهگی بهت ابراز محبت کرد و تو رو بوسید و اون موقع من متعجب بودم که چطوری با این سنش؟
پاسخ دادنحذفالانم که بزرگتر شده و شیرین تر و مهربونتر
محبتی که توی وجودش هست به مامان گلش رفته دیگه
آخه مامانش تکه
الهی قربون بوسیدناش بشم. منم دیدم مهربونیهای البرز رو خدا حفظش کنه. اخ جون یکی از اقایون هم که ابراز محبت رو یاد بگیره نعمتیه . مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ دادنحذفسانیا جان خیلی لطف داری عزیزم. مرسی. امیدوارم یاد بگیره احساساتشو خوب مدیریت کنه.
پاسخ دادنحذفزهرا جان هر بار دقیقا همینطوره :)
لیلی جان ممنونم.
بنفشه جونم بله. البته با توجه به اینکه البرز خیلی با باباش جوره غیر از این هم انتظار نداشتم. فقط یه ذره نگران شیر بودم که ظاهرا دیدن اون همه هواپیما شیر رو هم از یادش برده بود! عکسش رو هم باور کن چند پست قبل گذاشتم! هنوز هستش!
مامان آراز عزیزم همینطوره. ممنونم.
مژگان گلم خدا نکنه. ممنون از لطفت.
خاله حدیث نازنین لطف داری گلم. مرسی . بوس
مامانی جون مرسی عزیزم. بله! :)))
salamm. elahii khale maryam ghorboone in pesmale golo mehraboono jiggaro khoshgel bereee. vayy alborz joonam delan bara on shekle nanazit tang shodeeee jiggaarrrrrrrrrrrrrrm... booossss
پاسخ دادنحذفخدا نکنه خاله مریم جون. دل ما هم برات تنگ شده خاله. بووووووس
پاسخ دادنحذفانقدر حس مادرانه تو نوشته هات موج میزنه که آدم رو به وجد میاره
پاسخ دادنحذفخوشحالم که البرز کوچولو جواب عشق و محبت رو باعشق میده و خستگی رو از تنت دور میکنه
واقعا لذت بوسه ای که از بچه ها دریافت میکنیم با هیچ لذتی تو دنیا قابل مقایسه نیست
آفرین به البرز کوچولوی مهربونننننننننننن
راستی یه سوال من نمیتونم برات پیغام خصوصی بذارم
اکانش وجود نداره یا من وارد نیستم؟
البرزكوچولوي نازنين من و ماه تيسا مشتاق ديدار تو ومامان مهربونت هستيم
پاسخ دادنحذفپسركوچولوي مهربون اميدوارم هميشه همينطور عاشق مامان و بابا باشي
روز كودك هم مباركت باشه عسلم
ندای گلم ممنونم.
پاسخ دادنحذفوبلاگ امکان کامنت خصوصی نداره. ای میلم رو برات می ذارم.
هاله ی عزیزم ما هم همینطور. مرسی دوستم.
چقدر احساساتت ناب و مادرانه است
پاسخ دادنحذفبزرگ شده واسه خودش البرز خان
وای عزیزم چقدر خوب بلده دل مامانی رو بدست بیاره .راستی این کارش که به یه جایی میخوره بعد دوباره خودش رو به همونجا میزنه رو هم دقیقا آمیتیس انجام میده و گاهی محکم تر و بدون گریه!!!همیشه فکر میکردم چرا اینکارو میکنه؟؟؟راست میگی میخوان بدونن چی بود و به کجا خورد :))/عزیزم واقعا ای کاش همیشه بچه هامون مثل الان صاف و صادق باشن باهامون.و دوستمون داشته باشن
پاسخ دادنحذف