سلام پسرکوچولوی دوست داشتنی من.
از شنبه ی گذشته تا همین امروز هربار اومدم نوشته هامو مرتب کنم نشد. الان - تا تو خوابی- می خوام سعی کنم این کار رو بکنم.
رفته بودیم شهروند. وقتی داشتیم دست در دست هم قدم می زدیم و تو جارو برقیا و اتوها و ... رو شادمانه به من نشون می دادی، چشممون خورد به یه خونواده که با پسر کوچولوشون اومده بودن خرید. گفتم البرز، نی نی! خوشحال شدی. رفتی به سمتشون. اونها هم به سمت ما اومدن. فهمیدیم که اسم پسرشون سامیاره. مامان سامیار بهش گفت: نی نی رو بغل کن. بوس کن. سامیار لبخندزنان به سمت تو اومد. کمی به هم نگاه کردین. به هم لبخند زدین. جلو رفتی و سامیار رو بغل کردی و بوسیدی. مامانش می گفت حرکات تو دقیقا مثل سامیاره. اون هم یک سال و نیمش بود.
بعد که می خواستیم بریم گفتم البرز خداحافظی کنیم بریم؟ دوباره رفتی به طرف سامیار. دستت رو دراز کردی تا دستش رو بگیری و همراه خودت بیاریش! برات توضیح دادم که نمی شه. راضی شدی. دستش رو رها کردی. ازش خداحافظی کردی.
بعدش رفتیم یه قسمت دیگه نون بگیریم. یه خانوم و آقای جوون توی صف بودن. دیدم خانومه داره برات شکلک درمی آره و تو چشاتو ریز می کنی و می خندی. دستشو جلو آورد و گفت: دست بده! دادی! یهو ذوق زده رو به همسرش گفت: ببین دست می ده. تو هم بیا! آقاهه انگشتش رو جلو آورد اما وقتی دید دستت رو به سمتش دراز کردی باهات دست داد. موقع رفتن خانومه برات بوس فرستاد. تو هم همینطور!
به غذا دادن! علاقمند شدی. وقتی دارم بهت غذا می دم، گاو و گوسفند و خوک و اردک و جوجه ای که از کتاب "مزرعه" درآوردیم یا یکی از عروسکات رو برمی داری و دهنشون رو می چسبونی به بشقابت. همزمان دهنت رو باز و بسته می کنی یعنی بخور!
عروسکت (عروسک سابق مامان!) رو بغل می کنی. بالش کوچولوت رو می ذارم رو پات. عروسکت رو می ذاری روش و پاهاتو تکون می دی. ازم می خوای شیشه شیرت رو (که هیچ وقت استفاده نکردی!) آب کنم و بدم دستت. در حالیکه عروسکت رو می خوابونی، شیشه رو هم می ذاری دهنش! ( فکر کنم این صحنه ها از سفرمون وقتی مامان و خاله می خواستن داتیس رو بخوابونن تو ذهنت مونده بود!)
یه بار که می خواستم پمپرزت کنم و با کرم مرطوب کننده پاهات رو ماساژ می دادم، خواستیش. وقتی بهت دادم درش مرطوب و لیز شده بود. سریع دستمال کاغذی رو از کنارت برداشتی و سعی کردی با دستمال درش رو باز کنی!
همون شب وقتی داشتم پمپرزت می کردم بلافاصله یکی از کرم ها رو برداشتی و مثل تلفن گذاشتی دم گوشت. خیلی جدی گفتی: بابا! نگات کردم و لبخند زدم. نگاهی بهم انداختی و بعد صدات رو نازک کردی و آروم گفتی: بابا، بابا ... می خواستی بگی از اولش هم داشتی ادا درمی آوردی!
از اونجایی که بدون مقدمه کامپیوتر رو خاموش می کردی، دکمه ش رو غیرفعال کردم. چندبار سعی کردی خاموشش کنی نشد. توپ پینگ پنگ رو برداشتی و کوبیدی به دکمه. خاموش نشد! رهاش کردی و رفتی سراغ بازی و با خودکار مشغول نقاشی روی کاغذ شدی. یهو دیدم کامپیوتر خاموش شد! خودکار به دست، دکمه ی ریست رو پیدا کرده بودی! نگات که کردم دیدم سرت رو به نشونه ی تایید داری تکون می دی و می گی: هاه! هاه!
داشتی سوت می زدی. ساز دهنیت رو روی کمد دیدم. آوردم بهت نشون دادم. گفتم ببین اینم مثل سوته. همونطوری توش فوت می کنیم صدا می ده. یه بار برات زدم. دادمش دستت. یه بار سعی کردی بزنی نشد. دوباره سعی کردی و ... زدی. خیلی قشنگ.
مشغول بازی بودی. دلم می خواست بغلت کنم و ببوسمت. گفتم البرز یه بغل می دی به مامان؟ دستات رو از هم باز کردی و اومدی به طرفم. با بوسه های صدادار. بعد تلاش کردی بری. رهات کردم. دلم می خواست بازم بغلت کنم. گفتم: یه بغل دیگه هم می دی؟ گفتی: نه! اما از همون فاصله برام بوس فرستادی.
شبکه ها رو بالا پایین می کردم. روی شبکه ی چهار مکث کردم. یه فیلم علمی تخیلی نشون می داد از دایناسورهایی که به دنیای امروزی پا گذاشته بودن. چندنفر تفنگ به دست منتظر پرنده ی عظیم الجثه بودن. دوان دوان رفتی تو اتاق و برگشتی. پایه ی دفترچه نت بابا - تاشده- تو دستت بود. گرفتیش به سمت تلویزیون و گفتی: بنگ!
اسم خودت رو گفتی. داشتم عکسای بازی تو و دوستات توی پارک رو نگاه می کردم. به عکس تو رسیدم گفتم این جیگرطلا کیه؟ گفتی: ابز! Aboz.
قبلا هم گفته بودی اما هربار شک می کردم نکنه اشتباه شنیدم! این بار مطمئن بودم درست شنیدم!
سوار ماشین که می شیم می خوای خودت رانندگی کنی! فرمون می چرخونی، تلاش می کنی دنده عوض کنی، ...
گاهی وقتا پاهامو می چسبی و تلاش می کنی منو از زمین بلند کنی!
گاهی وقتی دارم ظرف می شورم می چسبی به پاهام و شروع می کنی به آواز خوندن.
تازگیا تعداد دفعاتی که با خودت آواز می خونی خیلی بیشتر شده. با هر کلمه ای آواز می سازی: مااااااااام مااااااااااا آآآآآآآآآآآآآآآ. باباااااااا. هاااااااااااااااااااااا. بییییییییی بدییییییی بیده بیده... عاشق صداتم زیبا.
تا بابا (یا هرکسی که میاد خونه مون) می ره به سمت در، می ری طرفش و هی بوس می فرستی و دستات رو از هم باز می کنی تا بغلت کنه. بغلش می ری و بوسش می کنی. (روش جدید برای نگهداشتنشون تو خونه).
همچنان وقتی بابا تلفنش رو دستش می گیره و صحبت می کنه تو هم تلفن خونه رو برمی داری و دنبالش راه می افتی و حرکاتش رو تقلید می کنی. حتی وقتی می خنده تو هم به تقلید از اون می خندی!
یه شب که طبق معمول هرشب تو بغل بابا نشسته بودی و سیمیلاتور پرواز رو بازی می کردین بابا صدام کرد و گفت: بیا ببین البرز خودش داره بازی می کنه!
باورم نمی شد. تو تونسته بودی هواپیما رو از زمین بلند کنی و پرواز بدی. خودت هم اونقدر ذوق کرده بودی که دستات رو از رو کنترل برداشتی و شروع کردی یه دست زدن!
یه کتاب داری که توش روی هر صفحه یه شکل رو نشون داده و پایین صفحه تصویر ریز همون شکل به اضافه ی چندتا شکل دیگه هست و باید بتونی تصویر مشابه رو تشخیص بدی. از نزدیک به یک ماه پیش موفق شدی این کارو بکنی. یعنی به میل خودت حاضر شدی تصاویر مشابه رو نشون بدی. تا قبل از اون تند و تند عکسا رو نگاه می کردی و ورق می زدی!
وقتی شیر می خوای میای تو بغلم می شینی و شروع می کنی به بوسیدنم!
موقع غذا خوردن بعد از چند قاشق کوچولو دیگه هیچی نمی خوری. بهت آب می دم. بعد خوردن آب تازه یادت می افته که الان بهترین موقع برای آب بازیه! همون کمتر از نصف لیوان آب که باهاش بازی می کنی و آخر سر می ریزیش روی خودت و روی فرش، باعث می شه چند قاشق دیگه هم غذا بخوری!
خودت می تونی از لیوان آب بخوری. البته گاهی اوقات (و به عمد!) لیوان رو اونقدر بالا می بری که آب می ریزه توی لباست. بعد لیوان رو رها می کنی و می زنی زیر خنده!
از چند روز بعد از پایان 19 ماهگیت، در کمال شگفتی من و به طرز عجیبی شروع کردی به تکرار کلماتی که ما می گیم!
مثلا چندتا نمونه:
یه چیزی بین بژااا و بشااا: بذار (آهنگ)
تا می گم بیا بریم تکرار می کنی: بیا بییم.
وقت ناهارت بود. گفتم البرز برات غذا بیارم؟ در حالیکه یه قدم بزرگ برمی داشتی با خوشحالی گفتی: بیااااار! (از دو جهت ذوق کرده بودم. هم پیشنهاد غذاخوردن رو قبول کرده بودی و هم به اون قشنگی حرف زده بودی.)
خونه ی مامان جون اینا بودیم. نارنگی تو دستت بود. به عادت خونه ی خودمون آنچنان فشارش دادی که آبش ریخت رو فرش. گفتم البرز این کارو نکن. مامان جون ناراحت می شه. توجه نکردی! برای اولین (و آخرین ) بار گفتم البرز کار بدی کردی. به بابا بگم؟ گفتی: بگه! (بگو!)
تو آشپزخونه مشغول بودم. اومدی پیشم. دستم رو گرفتی و ازم خواستی همراهت بیام. اومدیم تو هال. سی دی قهوه تلخ رو برداشتی و ازم خواستی برات بذارم!! گذاشتم. آهنگ تیتراژ که شروع شد شروع کردی به سر تکون دادن و خوندن: هاااااااا. برگشتم تو آشپزخونه. یهو با صدای بلند گفتی: ماما بیا! دویدم بیرون. به تلویزیون اشاره کردی و گفتی: بدییین (ببین!). گفتم بله. دارم می بینم. از پای تلویزیون بلند شدی. رفتیم تو اتاق. یهو گفتی: پده! پده پده! ( تکیه کلام بلدالملک!!!!)
مامان جون اومده بود پیشمون. ذوق زده از دیدنش می دویدی و بازی می کردی. یهو مدادرنگیات رو برداشتی و پرتاب کردی به طرف من. گفتم: این کار اصلا کار خوبی نیست. رفتی رو مبل نشستی. اخم کرده بودی. رو به من گفتی: بد! گفتم: کی؟ به مامان جون اشاره کردی!! بعد مامان جون گفت: کی؟؟؟ به من اشاره کردی!!
داشتم بهت تخم مرغ می دادم. طبق معمول یه ذره خوردی و دیگه نخوردی. گفتم من چشامو می بندم. این لقمه رو کسی نخوره. دویدی اومدی و تخم مرغ رو خوردی. چشامو باز کردم و گفتم: اه! کی خوردش. به تصویر آقایی که توی تلویزیون بود اشاره کردی و خندیدی!
داشتم پمپرزت می کردم و مطابق معمول وول می خوردی و در می رفتی. گفتم البرز! بذار پمپرزت کنم. کلی کار دارم. کارام می مونه! گفتی: ندونه! (نمی مونه). گفتم: می مونه. اون وقت کارامو کی انجام بده؟ به تصویر میکی موس روی بادکنک که تو هوا تاب می خورد اشاره کردی و گفتی: این!
چیدمان اتاق خواب رو که عوض کردم کلی ذوق کرده بودی. هی دوروبرم می چرخیدی . دور تختت که حالا از دیوار فاصله گرفته بود می چرخیدی . وقتی پشت تخت نشستم و از لابلای توری پشه بند نگات کردم زدی زیر خنده. اون تصویر و صدا تا ابد تو ذهنم حک شده.
شب موقع خواب وقتی می خواستم از تو کمدت برات لباس در بیارم جعبه ی مکعب هاتو دیدی و خواستی. بهت دادم. پنج دقیقه ای مشغول بازی شدی. اومدم کنارت نشستم. دیدم چندتاییشون رو روی هم چیدی. بعد ازم خواستی باهات بازی کنم. عکسای روی مکعب ها رو نشونت دادم و دوتا دوتا جفتشون کردم. به دقت نگاه کردی. بعد جمعشون کردی و ریختیشون توی مکعب بزرگ. کمکت کردم در کشویی شو ببندی. ازم خواستی دوباره بذارمش توی کمد. خوابت گرفته بود. خیلی زود خوابیدی.
هنوز هروقت اسم "بچه و مامانش" میاد یا بچه ای رو تو بغل مامانش می بینی بلافاصله دستت رو دور گردنم حلقه می کنی!
و اما بازی های جدید:
پشت سرم می ایستی. با هردو دست موهامو می گیری و شروع می کنی به چرخیدن!!!
بهم حمله می کنی و منو می زنی و گازم می گیری! بعد بلافاصله بوسم می کنی!!
هربار که من با تلفن صحبت می کنم حتما گوشی رو ازم می گیری و شروع می کنی به راه رفتن. بیشتر اوقات فقط گوش می دی اما گاهی (مثل همون روز که کل خونه رو به هم ریخته بودم تا دوباره بچینم) حرف هم می زنی. مثلا از این اتاق به اون اتاق می رفتی و به مامان توضیح می دادی: بدیننن! (یعنی ببین اینجا به هم ریخته ست!)
و آخرین حرف:
دوستت دارم تا آخر دنیا.
من اگه به جای اون خانم مشغول خرید نون بودم بی اجازه البته البرز نازنین با آن چشمها که تیله هزار رنگ است رو می چلوندم...حتی اگه مامان البرز می گفت نکن....چقدر تخم مرغ خوردنش بامزه بود.
پاسخ دادنحذفbazi sahneh ha ta abad to zehne adam hak mishe.... engadr gashang tosif karde boodi ke man ham tasavoresh kardam...chegadr alieh ke ravabete ejtemaii ro shoro karde shirin pesar :))
پاسخ دادنحذفچقدر خوندن شیرین زبانی ها و کارهای این بچه ها به ادم نیروم می ده و ادم را یاد بچگی های کودک خودش می اندازه بایت شریک شدن خاطراتت منون
پاسخ دادنحذفچقدر عالی توصیف کردین لحظه های شیرین اَاَبز!(البرز) خان رو. من کهخ رسما عاشق اش شدم. عکسش رو هم دیدم و عاشق تر شدم. می بوسمش. خدا حفظش کنه.
پاسخ دادنحذفمامان آراز عزیزم شما نیاز به اجازه ندارید :)
پاسخ دادنحذفلیلی جانم ممنونم. گاهی نگران این روابط اجتماعیش می شم مخصوصا الان تو این فصل سرما و بیماری!
افشان جان همینطوره. من هم با خوندن نوشته های شما خودم رو برای حرف ها و سوال هایی به سختی اونهایی که مارتیای نازنین می پرسه آماده می کنم و از تجربیات شما استفاده می کنم.
پروین جان ممنونم. شما خیلی لطف دارید. باز هم ممنون.
مامان البرز امروز لینکتان کردم .اما یم انتقاد دارم نوشته هایتان واقعا ریز هستند و برای خواندن مشکل می شه فونت را درشت تر بکنید ؟
پاسخ دادنحذفمنظورتان فقط شیر مادر دادن وپشیمونی چیه ؟
از اینکه فقط شیر مادر دادید پشیمونید
سلام دیگه عکس نمی ذاری؟ اینجور که ازش تعریف می کنی دوست دارم ببینمش...اومدی سمت لی لی .اینا خبر بده بیایم ماهم.
پاسخ دادنحذفافشان جان ممنون. بله منظورم همون بود. از اینکه شیر خودم رو دادم خیلی خوشحالم. هیچی جایگزین اون حس زیبا نمی تونه بشه اما پشیمونم که چرا در کنارش شیر کمکی ندادم.
پاسخ دادنحذففونت رو هم تغییر دادم. هم به خاطر شما و هم به خاطر مامان ماه تیسای نازنین.
سارا جانم سلام. عکس ... شاید! آخه وضعیت سایتا رو که می بینی یه روز کار می کنن یه روز نه! اون طرفا بیایم حتما بهت خبر می دم. بوس
خیلی زیبا لحظه هایت در کنار البرز را توصیف کرده ای.این آقائی که از همین الان عاشق ماشین سواری شده و خیلی خوب هم آواز میخونه را از طرف من یه بوس حسابی بکن.
پاسخ دادنحذفروابط اجتماعی البرز کوچولو خیلی قویه هزار ماشالله
پاسخ دادنحذفهم مهربونه هم آداب معاشرت رو در حد سن خودش به خوبی میدونه
قربون مهربونیش
خاطراتی که براش مینویسی خیلی شیرین و خوندنیه مطمئنا بعد ها که بزرگ شد از خوندنشون خیلی لذت میبره
عالیه
پاسخ دادنحذفاین پسر کوچولوی چشم آبی که من دیدم اینقدر بزرگ شده و این همه کار انجام میده؟
برات ایمیل میزنم
لطفا آدرس میلتو یکبار دیگه برام بزار
پاسخ دادنحذفسلام دوست عزیزم . شما بار اولی بود که برام کامنت گذاشتی اما راستش 2 تا شاخ رو سرم سبز شد که میدونستی من نیلوفرآبی سابقم . چون جز یه سری دوست وبلاگی که همدیگرو میدیدم و میشناختیم کسی این موضوع رو نمیدونست . در هر حال خوشحال شدم از آشناییت وخوشحال تر میشم بگی از کجا من قبلی رو میشناسی ;)
پاسخ دادنحذفممنونم زهرای عزیزم. چشم :)
پاسخ دادنحذفمرسی ندای گلم. امیدوارم.
لیلا جانم :)
برای ای میل هم خیلی ممنون عزیزم.
پوپک جان سلام. من هم همینطور. من شمای قبلی رو از وبلاگ قبلیتون می شناختم :)
سلام گلم .وای که اول بدو برو برا این گل پسری دو کیلو اسپند دود کن .قربونه اون مهربونی هاش بشم من .که مثل خودت دریای محبته .دلم براتون خیلی تنگ شده .تخم مرغ خوردنش دقیقا مثل آمیتیس .ولی گاهی هیرچی هم چشمامو میبندم زیاد فایده ای نداره .کلا قد یه برش 2 سانت در 2 سانت از تخم مرغ نیم رو بخوره خیلیه .موقع آب دادن وسط غذا هم که نگو .دیگه میز و فرش برامون نمونده .///خیلی قشنگ مینویسی .خیلی از این کارها رو آمیتیس هم انجام میده ولی من واقعا اینطوری نمیتونم ثبتشون کنم .یعنی انگار تو جریان روزانه گم میشن .خیلی خوبه اینطوری مینویسی .تمام اون صحنه ها برا آدم تکرار میشه .عینه یه فیلم نامه .قلم خیلی روون و در عین حال لطیفی داره .اگه خودم هم مادر نبودم احتمالا خیلی بهت حسودیم میشد .هر چند الان هم اینا رو میخونم دلم هزااار بار براش تنگ میشه
پاسخ دادنحذفسلام مامان البرز عزيز
پاسخ دادنحذفخيلي عاليه كه گل پسر انقدر روابط اجتماعي قوي داره
ساناز عزیزم مرسی از این همه لطفی که داری.
پاسخ دادنحذفراستش تخم مرغ خوردن البرز هم همینطوریه. البته به ندرت پیش میاد که یه دونه شو بخوره. اون روز هم یکی دوبار اون مدلی خورد اما بعدش دیگه همه رو می ریخت بیرون! بازم مرسی عزیزم.
مریم جان سلام و خوش اومدین :)
سلام عزیزانم. مرسی که به ما سر میزنی نازنینم.
پاسخ دادنحذفمن این پست شما رو دوبار خوندم و خیلی لذت بردم هزارررررماشاا... البرز عزیزم بلده چطور دلبری کنه این روابط خوب اجتماعیش مطمئنا از مامان گلی مثل شما یاد گرفته این همه وقتی که برای البرز عزیزم میذاری معلومه که باید خیلی خوب به هر عملی عکس العمل به جا و درستی رو نشون بده. کنجکاوی توی این سن کاملا پیداست و لذت بخش. اون صحنه دایناسورا رو که نوشتی و بعد اینکه البرز جون دفترچه رو به سمتش پرت کرده و گفته "بنگ" برام خیلی جالب بود اما یه هشدار که جنگ و نبرد اونم از این نوع انگاری توی خون پسرهاست. تفنگ بازی و از قبیل چیزا... رو دوست دارند و بهش واکنش نشون میدن. اونقدر مطالبت پر باره که اگه بخوام بنویسم یه طومار میشه.
اگه ممکنه ایمیلتو برام خصوصی بذار اینطور که پیداست نمیشه اینجا خصوصی گذاشت ممنون میشم عزیزم. روی ماهتو میبوسم.[قلب][بوسه]
میترای عزیزم می دونی که دوست دارم از حالتون باخبر باشم. نوشته هات رو هم دوست دارم.
پاسخ دادنحذفبه من لطف داری عزیزم.
باهات موافقم البته در مورد علاقه ی پسربچه ها به ابزار جنگی نقش "پدر" ها غیرقابل انکاره.
ای میلم رو هم برات گذاشتم عزیزم. بوس