سلام آقا کوچولوی من.
می خوام این بار برات تعریف کنم که چقدر بزرگی، چقدر خوب همه چی رو می فهمی.
یه روز وقت آرایشگاه داشتم. صبح یه بار تماس گرفته بودم و ازشون خواسته بودم وقت قبلی رو کنسل کنن و برای دو سه ساعت بعدش بهم وقت بدن چون وقت خوابت به هم خورده بود.
خوابیدی. بیدار شدی. ناهار خوردیم. ظرفامون رو شستم.
عصر نزدیک می شد. بابا هنوز برنگشته بود. تصمیم گرفتم همراه خودم ببرمت آرایشگاه. از اونجایی که مامان جون هم اون روز وقت داشت و می دونستم کارش هنوز تموم نشده، خیالم از بابت نگهداریت راحت بود.
وقتی رسیدیم، خانوم آرایشگر اصلی! با موهای مامان جون مشغول بود. هیچ مشتری دیگه ای تو آرایشگاه نبود، در نتیجه نوبت من بود با آرایشگر دوم!
اولش نمی دونستم چیکار کنم. مامان جون که نمی تونست نگهت داره. نمی تونستم بذارمت رو زمین چون اصلا یه جا بند نمی شی. خیلی کنجکاوی می کنی و می خوای همه چی رو بررسی کنی و خب محیط آرایشگاه هم جای مناسبی برای کنجکاویای تو نیست.
وقتی آرایشگر دوم ازم خواست رو صندلی بشینم تو رو روی پام، رو به خودم نشوندم و ازت خواستم بشینی تا کارم تموم بشه و تو آروم و موقر نشستی. به دستای خانوم آرایشگر نگاه می کردی. گاهی با دسته های تاشوی صندلی بازی می کردی. یکی دو باری تلاش کردی بری پایین اما همین که ازت می خواستم کمی دیگه صبر کنی تا کارم تموم بشه بدون هیچ اعتراضی می نشستی.
وقتی کارم تموم شد، رفتیم پیش آرایشگر اصلی و کار ابرو!
این بار با خیال آسوده، روی پام رو به آینه نشوندمت.
وسطای کار، مامان جون که کاراش تموم شده بود اومد و بغلت کرد. می خواستی تو بغلم بشینی اما مامان جون راضیت کرد همراهش بری. چند دقیقه ای تو بغلش بودی و دوباره برگشتی بغل خودم و تا زمانی که کارم تموم شد آروم نشستی و فقط به من، به خانوم آرایشگر، به دوتا خانوم جوونی که تازه اومده بودن، به مامان جون، به آینه و وسایل توی آرایشگاه نگاه می کردی. گاهی هم به چشم و ابرو و موهای من و خودت اشاره می کردی و من برات توضیح می دادم و تو به دقت گوش می دادی. قربونت برم پسرموقر و صبور من. اون روز بیش تر از همیشه بهم ثابت شد که خیلی فهمیده و آقایی.
یه اسباب بازی داری که خیلی وقت پیشا راجع بهش نوشته بودم.
شنبه شب 17 مهر بود. رفتی سراغ اسباب بازیت. برش داشتی و برای اولین بار دیدم داری به ترتیب از بزرگ به کوچیک رو هم می چینیشون. به سومین حلقه رسیده بودی. اولش کوچیکترین حلقه رو برداشتی. وقتی رومیله سوارش کردی انگار متوجه چیزی شدی. به دور و برت نگاه کردی. حلقه ی بزرگتر رو پیدا کردی. حلقه ی کوچیکتر رو درآوردی و حلقه ی درست رو سرجاش گذاشتی. وقتی داشتی حلقه رو سوار می کردی به دقت نگاش کردی. به حلقه ای که روی میله سوار بود هم نگاه کردی. بعد حلقه ی سوم رو ازهمون جهتی که پیچاش معلوم بود روی میله گذاشتی. درست مثل حلقه ی قبلی.
از بعد رفتن به نمایشگاه هوایی و دیدن هواپیماها، نه تنها با دوتا هواپیمای کوچولویی که بابا از نمایشگاه برات گرفته بازی می کنی، که کلاهواپیما شده یکی از علائقت!
یه روز وقتی همراه بابا رفتیم تا هواپیماهای مدل رو ببینه کلی ذوق کردی و شروع کردی ادای بلند شدن هواپیما از روی زمین و پروازش رو (همراه با صدا) در آوردن!
پشت ویترین یکی از مغازه ها یه مانیتور گذاشتن و توش پرواز انواع هلیکوپترها و هواپیماها و همینطور حرکات ماشین ها و قایق های مدل رو نمایش می دن.
هربار وقتی بابا با فروشنده مشغول صحبت می شه، تو مدام مسیر بین بیرون (دیدن مانیتور) و توی فروشگاه (دیدن مدل ها) رو طی می کنی و منم به دنبال تو. اگه ببینی کسی از پشت ویترین مشغول تماشاست و جلوی تو رو گرفته، به زور خودتو اون وسط جا می دی. بعد که خسته می شی می ری توی فروشگاه و اونجا به هواپیماهایی که از سقف آویزون شدن، هلیکوپترهایی که چیده شدن و ... اشاره می کنی و به زبون خودت حرف می زنی و ذوق می کنی.
هر شب مخصوصا قبل خواب از بابا می خوای بازی پرواز هواپیماها رو برات بذاره. اون بازی کنه و تو تو بغلش بشینی و ذوق کنی. مدام بهش دستور می دی این هوایپما نه، اون یکی.
یه شب که فقط "جت" می خواستی! هر هواپیمایی رو که نشونت می داد، رد می کردی و می گفتی: "جت!"
تا هواپیما بلند می شه و یه ذره دور می شه دکمه ی استارت رو می زنی. یعنی همه چیز از نو. ظاهرا از صداش موقع بلند شدن خیلی خوشت می آد! البته عاشق سقوطش هم هستی. وقتی هواپیما با صدای بلند به زمین می خوره و خورد می شه ذوق می کنی!
یه شب داشتم یکی از برنامه های مخصوص رفتار با بچه ها رو می دیدم.
توی برنامه، خونواده ای رو نشون می داد که سه تا دختر داشتند. از دو ساله تا 5-6 ساله.
دختر بزرگه مامانشو می زد. با خواهراش دعوا می کرد. خانوم مشاوری که برای کمک به مامان و بابای بچه ها اومده بود به مادره می گفت باید چیکار کنه و چه برخوردی داشته باشه.
وقتی دختر بچه مامانشو زد، مامانه بچه رو برد گذاشت رو صندلی (naughty chair) و شروع کرد باهاش حرف زدن. گفت چون کار بدی کرده باید همونجا بشینه و ..
تو داشتی با تعجب نگاه می کردی. برات توضیح دادم که جریان چیه.
هنوز دو دقیقه نگذشته بود که منو زدی و فورا انگشت اشاره ت رو به علامت نه تکون دادی. گفتم کسی که مامانش رو بزنه باید بره رو صندلی بشینه! بلافاصله رفتی رو مبل نشستی و از جات هم تکون نخوردی!
بابا از تو کوله ی کوهنوردیش یه سوت درآورده بود و نشونت داده بود. برات سوت زده بود و تو خواسته بودیش.
شسته بودش. تمیزش کرده بود و دستت داده بود.
تو آشپزخونه بودم که صدای سوت و بعد تشویق بابا رو شنیدم. دویدم اومدم بیرون. تو یاد گرفته بودی سوت بزنی.
ما تشویقت می کردیم و تو ذوق زده تر سوت می زدی و بعد از ما می خواستی تشویقت کنیم!
قربون خودت و سوت زدنت برم عزیزدلم.
و اما بازی مورد علاقه ت:
کیف بزرگ توپهات رو کشون کشون می آری. ازم می خوای زیپش رو باز کنم. می کنم. کیف رو برمی داری. وارونه می کنی و می تکونی. اونقدر می تکونی تا همه ی توپ ها بریزن بیرون. وقتی کف اتاق پر توپ شد کیف رو می ندازی کنار و می ری وسط توپا و در حالی که می دویی، توپا رو شوت می کنی. از این طرف به اون طرف. وقتی هم حسابی توپا پراکنده شدن شروع می کنی به پرتابشون با دست. این بازی به تعداد دفعات جمع کردن توپ ها توسط من بستگی داره!
همچنان عاشق آب بازی هستی. انگار آب بازی تو حموم اصلا راضیت نمی کنه!
یه روز وقتی بالکن رو بعد مدتها شستم دویدی اومدی و شروع کردی به پا زدن و دویدن توی آبهایی که یه گوشه جمع شده بودن. افتادی تو آب و همه ی لباسات خیس شدن اما اونقدر ذوق کرده بودی که خدا می دونه!
تا کسی قربون صدقه ت می ره بوسش می کنی حتی اگه فقط صداش رو از تو گوشی تلفن بشنوی!
این روزا یاد گرفتی کشوی کمد و میز و همینطور درایو کامپیوتر رو با شکمت ببندی!
و ... سوراخای دماغت رو هم مدتیه که کشف کردی!
کلمات تازه:
دی (di): شیر
باتو(bato): پاشو
بیابدی( bia bedi): بیا بشین
بتو (beto): ول کن! (وقتی دستت رو می گیرم در حالیکه دستت رو می کشی)
دوستت دارم نازنینم، لحظه به لحظه بیشتر.
فعلا اول بودنم رو به ثبت برسونم تا دو ساعت دیگه بیام بخونم و بنویسم . :D
پاسخ دادنحذفلحظه به لحظه بیشتر... باورش خیلی سخته که چنین عشقی ممکنه وجود داشته باشه و حقیقی باشه.... چقدر جالبه که می تونه از حوادثی که می بینه برداشت کنه و نتیجه گیری کنه آقا کوچولوی دوست داشتنی...
پاسخ دادنحذفاز همه چی بیشتر احساساتی بودنش رو دوست دارم. اینکه بلده محبت کنه . بلده منطقی باشه .بلده به موقع درست برخورد کنه ...
پاسخ دادنحذفعكس العملش وقت ديدن برنامه رفتار با كودك برام خيلي جالب بود
پاسخ دادنحذفاين برنامه ها مربوط به كدوم موسسه يا ... چيه؟
مي شه توضيح بديد
ستاره جون منم خیلی دلم تنگ شده.
پاسخ دادنحذفیه دکتر روانشناس کودک میگفت تو این سنین برای بچه ها علت و معلول مفهوم نداره. کارهای البرز و همچنین بعضی کارهای امیرسام نشون میده که دکتره چرت میگه.
منم موافقم البرز خیلی احساساتیه و مهربون. و منطق چیزیه که من تو اکثر بچه های هم سن و سالش نمیبینم ولی البرز منطق داره. و این شگفت آوره.
اینم برای البرز دانا: قربونت برم خاله که اونقده متفاوتی جیگر طلا. بوس بوس بوس
سانیا جان :)
پاسخ دادنحذفالبته گاهی وقتا زیادی محبت می کنه به همه! مثلا فکر کن کسی که سرماخورده قربون صدقه ش می ره.اونقدر بوس می فرسته که طرف مقابل وسوسه می شه بوسش کنه!
لیلی جان واقعا همینطوره. می دونی یه لحظاتی پیش میاد که آدم از شدت دوست داشتن دلش می ریزه. اما این دل ریختنه هی تکرار می شه. هی عاشق و عاشق تر می شه. می دونم که بیش تر از من تجربه ش کردی. :)
نسرین جان یه برنامه ی تلویزیونی از شبکه ی B/B/C Entertainment.
مهرنوش جون والا من حتی وقتی البرز خیلی کوچیک تر بود هم گاهی از اون همه درکش تعجب می کردم. مطمئنم بچه ها خیلی چیزها رو می فهمن. شاید همین عدم توانایی حرف زدن توی سن پایین باعث می شه آدم بزرگا طور دیگه ای فکر کنن. ولی واقعا من به درک و شعور و فهم بچه ها ایمان دارم.
از طرف البرز: خدا نکنه خاله. بوس بوس بوس
ممنون عزيزم
پاسخ دادنحذفستاره جون به نظر منم این فرشته ها همه چی رو میفهمند و بهش واکنش مخصوص خودشونو نشون میدن. بعضی کاراشون هم حالت شوخی داره و دوست دارن که مورد توجه قرار بگیرن. از اینکه اون نکته تربیتی که داشتی می دیدی و البرز جون با توضیحاتت فهمید من لذت بردم باور کن منم این تجربه رو دارم و می فهمم که با کوچولوهای شیرین اگه صحبت کنی و براشون توضیح بدی همه چی رو درک میکنن.
پاسخ دادنحذفچقدر این نمایشگاه هوایی خوبه که البرز جون رو بردی این چیزا برای بچه ها خیلی خوبه.
قربون البرز عزیزم بشم من با اون حرف زدن قشنگش. فداش بشم من که عاشق آب بازیه. حالا که هوا داره سرد میشه نمیدونم با آب بازی این جیگرا باید چه راه حلی جز حموم براشون فراهم کرد.
من شیفته البرز نازنین با چشمهای نازنینش هستم...بخصوص آنجا که در خصوص تنبیه همذات پنداری کرده خیلی دوست داشتنی و شیرین بود....
پاسخ دادنحذفمی بوسمش پسر استوار همچون البرز رو
عزیزم دردانه ای داری بسیار شیرین.....واقعا تصورش در حالی که می خواسته تنبیه بشود دیدنی و خوردنی بوده.....
پاسخ دادنحذفدنیای عجیب بچه ها وقتی که گوشه ای از ادراکشان را -حالا نه با زبان و سخن ما- به نمایش میگذارند بسیار جذاب و حیرت آور می شود.....چقدر می فهمند این کوچولوهای بزرگ!!!
قربون آقای زیبا برم که عاشق هواپیماست و از الان داره مرد بودن خودش رو تثبیت میکنه
پاسخ دادنحذفدنیای بچه ها و علایقشون واقعا دنیای جالبیه حتی اگر 100 ها وبلاگ مربوط به بچه ها رو بخونم خسته نمیشم هر کدومشون یه جورهایی منحصر به فرد هستند یه جاهایی یه شباهتهایی وجود داره ولی وقتی به عمق وجودشون نگاه میکنی پی به ذات انحصاریشون میبری که از همون بدو تولد انگار باهاشون همراهه امیدوارم همیشه بی آلایش بمونن و از گزند نا پاکی های روزگار در امان باشند و اگر سالهای بعد یه روزی یه جایی البرز کوچولوی مهربون رو دیدم از رو مهربونی بی حدش سریع بشناسمش
بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس برای پسر کوچولوی باهوش و مهربون
البرز خوشگل و باهوش قربونت برم كه اينقدر صبور و مهربون و مودب و موقعيت شناس هستي
پاسخ دادنحذفاميدوارم خدا به اين پسر كوچولوي پاك و مهربون سلامت روح و روان و جسم بده تا بتونه از همه توانائيها ئ استعداداش تو زندگي بهره ببره
البرز كوچولو و ماماني مهربونش با اينكه نديدمتون ولي خييلي دوستتون دارم
من وبلاگ البرز كوچولورو هميشه ميخونم اگر برات امكان داشت يه كمي با فونت درشت تر بنويس
مرسي بوسسسسس
ربون پسر خوشگل و بامزه بشم که انقدر مهربون و باهوشه.من برای پست قبلی هم کامنت گذاشته بودم اما نیست.
پاسخ دادنحذفای جانم فرق جت و هواپیما هم میدونه.آفرین که انقدر آروم و حرف گوش کن هستی خاله.
نسرین جان خواهش می کنم.
پاسخ دادنحذفمیترا جان دقیقا همینطوره. ممنون خاله که لطف داری و خدا نکنه. راستش البرز هر طور شده آب بازیش رو می کنه حالا شده در حد ریختن یکی دو لیوان آب روی فرش یا موقع تعویض پمپرز یا توی وانش توی حموم اما در اون حد ( که گفتم خیلی ذوق می کنه) دیگه فصلش نیست! مگه اینکه خدا بخواد و بارونای حسابی داشته باشیم و بارون بازی کنیم :)
مامان آراز عزیزم خیلی لطف دارید به البرز. ممنونم.
هنا جان ممنونم. باهات موافقم صد در صد.
ندا جان خدا نکنه. منم همینطور. برای دعای قشنگت هم آمین.
مامان ماه تیسای گل خدا نکنه. ممنون. ما هم شما رو خیلی دوست داریم. ایشالا به زودی از نزدیک ببینیمتون. برای فونت هم امتحان می کنم اگه تو ذوقم نزد حتما :))
مژگان عزیزم خدا نکنه. مطمئنی کامنتت پست شد؟ چون من هیچ نظری رو پاک نکردم. در هر حال ممنونم عزیزم. طاهای گلم رو ببوس.
ستاره واقعا این بچه ها شیرین و دوست داشتنی هستن.
پاسخ دادنحذفمنم خیلی از منطقی بودنش خوشم اومد.خدا حفظش کنه. من که عاشقشم
ای جانم چه اقا چه گل...تو هم وقتی پسرت خیلی اقاس احساس میکنی روی ابرایی و تا یک هفته روزات گل بلبلین؟
پاسخ دادنحذفسلام
پاسخ دادنحذفستاره جان منم قبول ندارم حرف روان شناسا رو که می گن بچه ها نمی تونن دلیل و معلول رو درک کنن.
بارها شده چیزی رو برای پارسا خیلی منطقی توضیح دادم و. نه تنها قبول کرده حتی مواقع دیگه ای هم اونو یادش بوده و به من فهمونده...
البرز عزیز ما هم علاوه بر هوش سرشارش خیلی منطقی با موضوعات برخورد میکنه.
یکی از دلایلش هم مامان نمونه البرزه...
برای این پسر خوشگل و باهوش و مهربون اسفند دود کن.
خیلی دلم براش تنگ شده. ببوسش
الهی من به فدات بشم که اینقدر باهوشتر و عاقل تر و دقتت به همه دور و اطرافت بیشتر شده .ماشاالله هزار ماشاالله .مامانش براش یه اسپند حسابی دود کن
پاسخ دادنحذفاین آقای جت دوست اگه کسی از طریق اینترنت هم قربون صدقش بره براش بوس میفرسته؟؟
پاسخ دادنحذفنی نی گولو جون مرسی عزیزم.
پاسخ دادنحذفسلماز جون خب احساس می کنم رو ابرا هستم اما تا یه هفته شو مطمئن نیستم!
سمیه جان شاید اگه اون روانشناسا مادر باشن و لحظاتشون رو با بچه هاشون بگذرونن نتیجه ی تحقیقاتشونم متفاوت بشه :)
در ضمن عزیزم خیلی خیلی به من و پسرم لطف داری. ممنونم. ما هم همینطور.
ساناز گلم خدا نکنه. بوس
زهرا جان لطف داری عزیزم. شما قربون صدقه هم نرید البرز می بوسدتون.