۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

سلام فرشته ی کوچولوی من.

نمی دونم توی ذهنت چه رابطه ای پیدا کردی بین موزیک و نقاشی که هر بار تا تیتراژ آکادمی موسیقی پخش می شه ازم می خوای مدادرنگی و کاغذ برات بیارم. از طرف دیگه یه روز وقتی تو بغلم نقاشی های قشنگ آرش رو نگاه می کردیم، در حالیکه صورتت رو توی مانیتور برده بودی، با تمام احساس شروع کردی به آواز خوندن و سرتکون دادن!
راستی... فهمیدم که علاقه ت به قهوه ی تلخ به خاطر آهنگ تیتراژشه، نه خود سریال!

هنوز هم بهترین و شادترین لحظات بازیت، لحظه هایین که آب رو ( حتی اگه فقط یه ته استکان باشه) از یه ظرف به ظرف دیگه می ریزی. وقتی موقع آشپزی می ذارم تو نمک رو توی غذا بریزی و هم بزنی یا موقع شستن برنج کمک کنی یا هر کار دیگه ای که امکانش هست، اونقدر خوشحال می شی که نمی تونم توصیفش کنم!

علاقه ت به هواپیما همچنان پابرجاست!
یه عکس از جت فضایی توی روزنامه دیدی. یکی دو روزی صفحه ی روزنامه رو تو دستت نگه می داشتی اما یه روز دیدم که دور عکس رو با دستای کوچولوت بریدی. گرچه یه تیکه از خود جت هم پاره شده اما تو دست گرفتنش برات راحت تر شده! حالا گاهی وقتا در حالیکه همون عکس توی دستته می خوابی! وقت بیداری هم با شوق و ذوق به من و بابا نشونش می دی و موقع بازی همه ش تاکید می کنی از همین هواپیما!

شنبه 22 آبان با آرایشگر تماس گرفتم و ایشون گفتن که فرصت نکردن برن خرید. در نتیجه یکشنبه خودمون شونه و قیچی و پیشبند بردیم و رفتیم. اونجا که رسیدیم فهمیدیم ایشون برای کار بانکی بیرون رفتن. تا برسن تو خسته شده بودی و ازم می خواستی برگردیم (می دونم که اصل ماجرا چیز دیگه ای بود: شیری که بیشتر از یک هفته بود فقط مال شبها شده بود!) اما بالاخره راضی شدی بشینی و موهاتو کوتاه کنی.
این بار هم گریه کردی و اشک ریختی و من هی قربون صدقه ت می رفتم و با خانوم آرایشگر دوم سعی می کردیم آرومت کنیم. 
می دونی گلم، اگه به خاطر عرق کردنا و خاروندنا و قرمزی گردنت نبود، اصلا به کوتاه کردن موهای زیبات فکر هم نمی کردم.
کارت که تموم شد دست آرایشگر دومی رو گرفتی و باهم رفتین تو حیاط تا گربه رو پیدا کنین. بعد هم دویدی تو بغلم و باهاشون خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه.
تو راه برگشت با هم برگ های زرد و خشک پاییزی رو زیر پاهامون خرد کردیم و به صداشون گوش دادیم.
رفتیم سوپر مارکت و خرید کردیم. بستنی قیفی و پاستیل و دنت توت فرنگی انتخابای تو بودن.
وقتی رسیدیم خونه، هنوز لباسات رو عوض نکرده بودم که رفتی به سمت در. گفتم: می خوای بریم خونه ی مامان جون؟ گفتی: نه! گفتم پس کجا بریم؟ به موهات اشاره کردی! گفتم آرایشگاه؟؟؟؟ گفتی آره و خندیدی.

تو همین هفته ی گذشته، یاد گرفتی در یخچال رو باز کنی!
حالا موقع ناهار و صبونه وشام، در یخچال رو باز می کنی، شیشه ی سس فلفل و قالب پنیر رو برمی داری و می ذاری رو میز ناهارخوری!
یه شب قبل اینکه شامت رو بدم دویدی تو آشپزخونه. در یخچال رو باز کردی. قالب کره رو برداشتی. در یخچال رو بستی و دویدی رفتی تو بغل بابا پشت میز کامپیوتر نشستی تا باهم هواپیما پرواز بدین!

یاد گرفتی که در یه چشم به هم زدن از صندلی ناهار خوری بالا بری. همینطور از صندلی من پشت میز کامپیوتر. می شینی و موس رو توی دستای کوچولوت می گیری و هی کلیک می کنی و صفحه باز می کنی و تنظیمات کامپیوترو عوض می کنی و بازی پرواز رو می آری و بعد منو صدا می کنی تا با هم بازی کنیم! 

از تو میز تلویزیون یه کتاب برمی داری. به دوقدمی من که می رسی پشت بهم می ایستی و عقب عقب می آی تو بغلم می شینی. بعد کتاب رو می دی به من تا برات بخونم. تموم که می شه کتاب رو برمی داری و یه دونه دیگه می آری و دوباره همه ی مراحل قبلی تکرار می شن. گاهی موقع نگاه کردن به برنامه های تلویزیونی اینکارو می کنی.
تا پای کامپیوتر می شینم صدام می کنی بیا! یا می آی دستم رو می گیری و می بری طرف مبلا. بهم می گی بشین. می شینم. تو هم تو بغلم می شینی.
این روزا خوشحالم از این که در روز چند دقیقه ای هم می شینی!

هنوزم هربار که لباسای شسته شده رو پهن می کنم میای و لباسای پهن شده رو می کشی پایین و با خوشحالی جیغ می زنی و در حالیکه خم شدی لباسا رو به خودت می چسبونی تا ازت نگیرمشون!

چندشب پیش که خونه ی مامان جون بودیم، عمه هم بود. آرشام و باباش همینطور. و تو موقع سلام و خداحافظی درست عین آدم بزرگا آغوشت رو باز می کردی و بغلشون می کردی و باهاشون روبوسی می کردی مرد کوچولوی من.

راستی ... دیگه وقتی بابا از خونه بیرون می ره بی قراری نمی کنی! نمی خوای دنبالش بری. فقط باهاش روبوسی می کنی، براش دست تکون می دی و وقتی برمی گرده - همین که صدای کلید رو می شنوی - می ری جلو و با یه لبخند بزرگ منتظر می شی تا در باز بشه و بابا بیاد تو.

یه روز وقتی موقع تعویض پمپرز داستان سفر غذا رو برات تعریف می کردم اونقدر به دقت گوش می دادی که دیگه آب بازی رو فراموش کردی. بعد که لباسات رو پوشوندم شروع کردم به دوباره گفتن داستان. از شیر و گوشت و تخم مرغ و ... گفتم تا برسم به کلسیم و پروتئین و آهن و روی و ... و رشد استخوونا و دندونا و قد و عضلات و ...
سرت رو روی شونه م گذاشته بودی و به دقت گوش می دادی و...خیلی زود خوابت برد.

دیروز ظهر از خواب که بیدار شدی شیر می خواستی.
با صحبت درباره ی غذا و نحوه ی آماده کردن زرشک پلو با مرغ، سعی کردم حواست رو پرت کنم. کمی با هم بازی کردیم. تو با کف دستت می کوبیدی رو شکم من. من نفسای عمیق می کشیدم و شکمم بالا و پایین می رفت. تو می خندیدی. بهت گفتم: می دونی تو توی شکم من بودی؟ همینجا... لبخند زدی و دوباره با کف دست زدی به شکمم!
گفتم حالا بیا ناهارو آماده کنیم. خوشحال پریدی تو بغلم.
ناهارو آماده کردیم. تو، تو بغل بابا بودی. من همه چیز رو نشونت می دادم و در کنارش آروم آروم غذاتو می دادم.
بعد ناهار از تلویزیون آهنگ ترنج پخش می شد. دویدی نگاش کردی و گوش دادی. مثل همیشه رفتی گیتارت رو آوردی و بغلش کردی. سرت رو تکون می دادی. به تصویر نگاه می کردی. بهت گفتم سازش توی کیسه (Case) می بینی؟ مثل گیتار بابا که توی کیسه. در حالیکه گیتار رو با یه دست به سینه ت چسبونده بودی با دست دیگه ت به خودت اشاره کردی و بعد به شکم من!
به همین سادگی تو شدی ساز و من شدم کیس.
من فهمیدم که چقدر زود معنای هر چیزی رو درک می کنی و براش مثال هم می آری.
تو چقدر زود از یه جمله ی ساده یه تعبیر شاعرانه ساختی.

و پنج شنبه ی گذشته، دوباره پالتت رو دیدی و بلافاصله ازم خواستی رنگات رو بیارم تا نقاشی بکشی.
پنج شنبه شب 27 آبان 1389:

می خوام یادم بمونه:
نقاشی سمت راست: قسمت سبز رنگ پایین، برنامه ی تلویزیونیه که داشتی می دیدی!
نقاشی سمت چپ: قسمت آبی سمت راست، همون دستگاه باباست که خیلی دوسش داری و خط قرمز بالایی سیبیله!
(و البته بقیه رو توضیح ندادی).

۱۳ نظر:

  1. سلاممممممممممممم دلم براتون یه ذره شده. البته بهتره بگم دلمون. دختر من تا لباسش رو میپوشونم و میگم بریم بیرون میگه پا( یعنی پارک) بعد پشت بندش میگه( نی نی و بهد ابر(یعنی البرز) کلی باید براش توضیح بدم که نه مثلا البرز الان خوابه نمیاد خودمون باید بریم پارک و اون هم تا بریم و برگردیم میگه ابر هیش( یعنی البرز خوابه هیس) یا مثلا ابر هام( یعنی البرز غذا میخوره نمیاد)و...........
    این نازنینای کوچولو خیلی عالی معنی حرفها رو میفهمن قبول دارم ولی ربط دادنش به هم دیگه خیلییییییییییییی قشنگ بود خوشم اومد چه کیفی کردی شما خوش به حالت.
    امیدوارم تو پروه از شیر گرفتنش هم موفق بشی و زیاد اذیت نشید جفتتون یادت نره عکس و فیلم به مقدار کافی تهیه کنی از این حالتها.
    و اینکه موافقی این هفته یه قرار بذاریم بچه ها رو ببریم داراباد؟ البته باید حول و حوش ظهر بریم

    پاسخ دادنحذف
  2. چه تخیلی داره البرز نازنین و عزیز.... :)

    پاسخ دادنحذف
  3. چه لحظات لذت بخشی در کنار هم دارید.

    پاسخ دادنحذف
  4. لیلا مامان مارتیا۳۰/۸/۸۹ ۸:۲۹ ق.ظ.

    چقدر جالبه که با سن کم اینقدر تخیل داره این جیگر طلا نقاشی هاش مفهوم داره
    و چقدر عالیه که تو همه اون چیزی رو که توی ذهن البرزه درک میکنی عزیزم
    مهارتهاش عالیه
    بازم یاد اولین باری که دیدمتون افتادم

    پاسخ دادنحذف
  5. میشه بپرسم این همه علاقه اش به هواپیما از کجا نشئت گرفته به شغل پدرش مربوطه؟
    خیلی جالب بود که بین خودش و شکم شما با گیتار و کیس ارتباط پیدا کرده
    بوسسسسسسسسسسسسسسس برای پسر کوچولوی باهوش

    پاسخ دادنحذف
  6. چه نقاشی های قشنگی ...وقتی از البرز میخونم به قلم تو غرق در عشق میشم و هیچ کلمه ای رو پیدا نمی کنم که بتونم بگم که حسم رو نشون بده ... سمت راستیه چهره ی یک آدمه ... دقت کردی ؟ :X

    پاسخ دادنحذف
  7. مامان البرز۲/۹/۸۹ ۲:۱۱ ق.ظ.

    مامانی گل اولا من قربون اون دختر خوشگلت برم که می گه ابر. دوم مرسی عزیزم. توی روزها موفق شدیم. شبها رو فعلا ازش نمی گیرم تا وقتی وضعیت خوردن لبنیاتش بهتر بشه. بعد هم باورت می شه هر روز می خوام هماهنگ کنم یادم می ره!!!!!!!!
    لیلی جان :)
    زهرا جان مطمئنا شما هم همینطورید :)
    لیلا جان امیدوارم همینطور باشه. مرسی. :)
    ندا جان به شغل که نه اما به علائق و همینطور مهارتهای باباش صددرصد مربوطه:)
    سانیا جان ممنونم از لطفت. حالا که گفتی چهره ی یه آدمه بیشتر دقت کردم. اگه آدمه شبیه "چوبین"ه منم می بینمش. اگه نه، هنوز پیداش نکردم!

    پاسخ دادنحذف
  8. سلام خانم گل
    خوبی؟ البرز کوچولو خوبه؟ به نظرم حتماً کلاس نقاشی و موسیقی ثبت نامش کن. مطمئناً به خاطر علاقه اش خیلی عالی پیشرفت خواهد کرد.

    پاسخ دادنحذف
  9. mahtisa2009.blogfa.com۲/۹/۸۹ ۲:۱۳ ب.ظ.

    البرز كوچولوي ناز و دوست داشتني مطمئنم با اين ارتباطي كه بين موسيقي و نقاشي پيدا كردي به يه هنرمند بزرگ تبديل ميشي كه اونوقت مامان و بابا بيشتر از هر موقع بهت افتخار ميكنن

    آقاي كوچولوي ناز كارها و علائقت رو كه آدم ميبينه ميفهمه كه همه شما كوچولوها شخصيتهاي كاملا" مستقلي هستين

    بوسسسسسسسسسسسسسس براي تو مامان گلت

    پاسخ دادنحذف
  10. مامان البرز۳/۹/۸۹ ۷:۲۵ ق.ظ.

    آرزو جان سلام. ممنون عزیزم.
    از لطف و توجهتون خیلی ممنونم. همین کار رو کردم. امیدوارم :)
    هاله ی عزیزم لطف داری.
    دقیقا همینطوره. بچه ها در عین اینکه خیلی کاراشون شبیه همه اما هر کدوم شخصیت منحصر به فردی دارن. ممنون عزیزم. بووووووس

    پاسخ دادنحذف
  11. مامان مهربون سلام .راستی من تا حالا همیشه مداد رنگی دادم دستش .میشه بگی چه وسیله هایی الان میتونم بهش بدم؟؟؟گواش یا مداد شمعی یا رنگ انگشتی؟؟؟
    البرز گلم از هر انگشتش یه هنر میریزه .قربونش بشم که عاشقه هواپیماست .دختر منم عاشقه قطاره .میگه دتآر ....

    پاسخ دادنحذف
  12. اینجا نظر خصوصی نداره ؟

    میخواستم بگم ، راستش از این جهت سانیا نیستم کهنوشته های وبلاگم دارن کمکم به سمت نوع عاشقانه اش پیش میرن . من اینطور نبودم... من تمام مدت قبل رو اینطور نبودم ...یهو اینطوری شدم !

    پاسخ دادنحذف
  13. مامان البرز۷/۹/۸۹ ۲:۱۶ ق.ظ.

    ساناز عزیزم سلام. من بجز مدادرنگی، گواش، مدادشمعی و ماژیک هم دستش دادم اما مدادشمعی رو حذف کردم چون هنوزم گازشون می گیره یا با ناخناش می کنه و ماژیک هم قبلنا گاهی تو دهنش می ذاشت. الان با مدادرنگی و گاهی هم گواش نقاشی می کشه.
    لطف داری عزیزم. قربون آمیتیس بشم با دتار گفتنش. البرز که دستشو می بره بالا و می گه: پففففففففففففف (یعنی پرواز) و چند ثانیه بعدشم می گه: بومممممممم (یعنی سقوط!)

    سانیای عزیزم متاسفانه خصوصی نداره.
    می فهمم اما هنوز هم خودتی...

    پاسخ دادنحذف