سلام خورشید من.
یک ساله که شدی میون صحبت با دکتر درباره ی وضعیت رشدت و اینکه نه غذا می خوری نه شیرخشک، دکتر برای اولین بار پیشنهاد کرد: وقتی 18 ماهه شد از شیر بگیرش!
16 ماهه که شدی با توجه به وزن کمت دکتر تاکید کرد: از شیر بگیرش!
یعنی به نظرش دیگه حتی اون دوماه هم جایز نبود.
برام سخت بود. از طرفی می دونستم وقتی باید از شیر بگیرمت که به اندازه ی کافی شیر(خشک یا پاستوریزه) و لبنیات می خوری و از طرف دیگه هنوز خودم آمادگی روانی و جسمی برای از شیر گرفتنت رو نداشتم. روزها اونقدر خسته بودم و کار داشتم که فقط لحظات خوابیدن تو فرصتی فراهم می شد تا به کارهام برسم و تو فقط با شیرخوردن می خوابیدی.
یک هفته ای بود که به شدت وابسته به شیر شده بودی. تا می نشستم می اومدی سراغم. با خودم فکر می کردم با این شرایط چطور می تونم از شیر بگیرمت؟
یه روز از خواب بعدازظهر که بیدار شدی و شیر خواستی (حدود ساعت 3) فقط به قصد امتحان دیگه بهت شیر ندادم. بهت غذا دادم. بازی کردیم. کتاب خوندیم. تا درخواست شیر می کردی بهت آب می دادم تا شب موقع خواب که شیرت رو خوردی و خوابیدی.
ظهر روز دوم (حدود ساعت 1) وقت خواب سرت روی شونه م بود و مثل همیشه دوتایی موزیک گوش می دادیم که خوابت برد. مطمئن نبودم که بتونم بدون شیر بخوابونمت. اصراری هم نداشتم اما می خواستم سعیم رو بکنم. همونطور که راه می رفتم، توی بغلم خوابوندمت به سمت قلبم که بیدار شدی. گریه کردی و خوابالود خودت رو به جهت مخالف، به سمت راست متمایل کردی. شیر می خواستی. تکونت دادم و لالایی خوندم. رات بردم. خوابیدی. خوابت که سنگین شد بردمت توی اتاق. نشستم روی تخت و پاهامو دراز کردم. بالش رو روی پام گذاشتم و آروم روی پام خوابوندمت. اونقدر تکونت دادم تا مطمئن شدم خوابت سنگین شده. آروم گذاشتمت روی تخت و بلند شدم. یکی دو ساعت بعد که از خواب بیدار شدی شیر خواستی. سرت رو گرم کردم. بی بهونه تا شب سپری شد. یکی دوباری شیر خواستی اما اصرار نمی کردی. گذشت تا موقع خواب شبونه که شیر خوردی و خوابیدی.
اون شب با خودم فکر کردم که چقدر خوب و راحت تونستی با موضوع کنار بیای. برای همین تصمیمم برای از شیر گرفتنت در طول روز جدی شد.
فقط یه موضوع آزارم می داد. همه جا خونده و شنیده بودم که وقتی بچه رو از شیر می گیرید باید بیشتر بغلش کنید، بیشتر بهش محبت کنید و دو روز گذشته نه تنها ازم نمی خواستی بغلت کنم، بلکه هربار که بهت می گفتم یه بوس (یا بغل) به مامان می دی؟ با تاکید می گفتی: نه!
روز سوم قبل از خواب ظهر قطره آهنت رو دادم که مطمئن باشم بهت شیر نمی دم. اما وقتی خوابوندمت هر بار که فکر می کردم خوابت سنگین شده تا می ذاشتمت زمین بیدار می شدی و گریه می کردی و دوباره می خوابیدی. برات توضیح داده بودم که توی روز می تونی شیر رو از لیوان یا با نی بخوری و می می فقط مخصوص شبهاست. مقاومت می کردی. بالاخره هم از خیر خواب بعدازظهر گذشتی. عصر که شد خوابیدی. هنوز مشغول آشپزی و آماده کردن شام بودم که بیدار شدی و شیر خواستی و هر کار کردم نخوابیدی. بغلت کردم و بردمت تو آشپزخونه و با آشپزی سرت رو گرم کردم تا شب که شیر خوردی و خوابیدی.
روز چهارم باز هم قطره ت رو دادم و بردم که بخوابونمت. اومدی تو بغلم. بازم داستان تفاوت شیر خوردن توی روز و شب رو برات گفتم. بازم توضیح دادم که الان خورشید تو آسمونه و تا شب باید صبر کنی. نشستم رو زمین. تو بغلم گرفته بودمت. سرت روی شونه م بود و تکونت می دادم. خوابت برد. یکی دوبار سعی کردم بذارمت روی پام و تکونت بدم اما بیدار می شدی تا اینکه خوابت سنگین شد و گذاشتمت روی تخت.
تا شب به همین منوال گذشت. شب پیش مامان جون رفتیم و برگشتیم. اومدی تو بغلم و شروع کردی به بوسیدن سر و بازو و سینه و صورتم. شیر می خواستی. راستش رو بخوای دلم نمی اومد بیشتر از این منتظرت بذارم اما باید تحمل می کردم. منم می بوسیدمت اما بهت شیر نمی دادم. بازم تاکید می کردم: فقط وقتی که همگی خواستیم بخوابیم.
بابا اومد. رفتی تو بغلش و به دقیقه نرسیده خوابت برد. وقتی بابا گذاشتت روی زمین، بیدار نشدی.
حال خوبی نداشتم. شام نخورده بودی. شیر هم نخورده بودی. سریع شام رو آماده کردم و تو دلم دعا می کردم بیدار بشی.
شام که آماده شد بیدار شدی. خوشحال بغلت کردم و غذا رو بهت نشون دادم. گفتم می خوری؟ سرت رو به نشونه ی تایید تکون دادی. شیر نمی خواستی!
بعد شام و بازی، وقتی حسابی خوابت گرفته بود بهت قول دادم بعد تعویض پمپرز و لباسات که با نصف لیوان آب خیس شده بودن حتما حتما بهت شیر می دم. خوشحال بودی و لحظه شماری می کردی. اینو از واکنشت، از برق نگات، از خوشحالیت می تونستم ببینم.
و طبق روال شب های قبل شیر خوردی و خوابیدی.
پنجمین و ششمین و هفتمین روز...
خستگی و کم خوابی من، بهونه گیری های تو، هیچکدوم باعث نمی شدن به شیرخوردن در طول روز برگردیم. راه سخت رفته رو نمی تونستیم و نباید برمی گشتیم.
هفته ی دوم گاهی اصرار می کردی به خوردن شیر. موقع خواب روزانه ت باز بهونه می گرفتی. باز باید بغلت می کردم و اونقدر رات می بردم تا خوابت سنگین بشه و بعد آروم می ذاشتمت روی تخت.
سومین هفته وضعیت کمی بهتر شده بود. بیشتر اوقات بدون اینکه بهونه ای بگیری می خوابیدی و بیدار می شدی و غذا می خوردی.
در تمام این مدت تو بغلم می خوابیدی و به عادت همه ی مواقع شیرخوردن بازوهامو نوازش می کردی.
و البته از حموم که بیرون می اومدی شیر می خواستی و بازم باید برات توضیح می دادم که فقط شب ها!
و حالا چهارمین هفته رو داریم سپری می کنیم.
دندونای نیشت دارن سر در می آرن. سمت چپی اونقدر اذیتت می کنه که گاهی موقع غذا خوردن از درد گریه می کنی و اشک می ریزی.
باز هم صبح که بیدار می شی شیر می خوای. گاهی کمی گریه می کنی. گاهی تا می گم آب می خوای؟ سرت رو به نشونه ی تایید تکون می دی. گاهی اصرار می کنی که شیر می خوای و من باز برات توضیح می دم: ببین هوا روشنه. ببین خورشید تو آسمونه و تو در حالیکه اشک از گوشه ی چشمات جاریه دستت رو به طرفم دراز می کنی و می آی تو بغلم.
وقتی توی روز می خوابونمت گاهی تا زمین می ذارمت بیدار می شی و بهونه می گیری و من باید کنارت دراز بکشم و تو رو روی سینه م بخوابونم تا بتونی هردو بازوم رو محکم بگیری و از بودن من در کنارت مطمئن باشی.
اما شب که می شه وقتی شیر می خوای ازت می پرسم خوابت می آد؟ و تو با تکون دادن سر تایید می کنی.
من می گم پس بریم بخوابیم. تو خوشحال می شی و می گی: بییم! (Beyim) و در حالیکه به نشونه ی شب بخیر با بابا بای بای می کنی می دویی به سمت اتاق و از تخت بالا می ری و دراز می کشی. وقتی می آم پیشت لبخند می زنی و شیر می خوری و بازومو نوازش می کنی و می خوابی.
غذا رو هرچند کم، اما بیشتر از قبل می خوری.
وقتی نون تازه می گیریم درخواست می کنی بهت بدیم.
گاهی وقتا ازم کشمش، پسته و یا خرمای خشک می خوای.
گاهی وقتا فرنی می خوری که حتما باید کنجد آسیاب شده بهش بزنم.
و اگرچه هنوز شیر شب ها سرجاش هست و تا وضعیت خوردن شیر و لبنیاتت بهتر نشه قصد ندارم ازت بگیرمش، اما حس می کنم که ناگهان بزرگتر شدی.
عزیزدلم،
تو این روزا که بعضی وقتا باز بهونه ی شیر می گیری و من با کمر و آرنج هایی خسته بغلت می کنم و نوازشت می کنم و می بوسمت تا بدونی بیشتر از همیشه دوستت دارم، تو همین دوران که برای تو سخته و برای من هم، تو این روزا که تو گریه می کنی و من بغضم رو می خورم، داریم یاد می گیریم برای بزرگ شدن باید از بعضی چیزا گذشت. باید بعضی وابستگی ها رو قطع کرد. باید محکم بود و ایستاد. باید بزرگ شد.
پانوشت1: می خوام همیشه یادم بمونه که تو این مورد مهم نوشته های لیلی عزیز خیلی کمکمون کرد.
و ممنونم از مامان دینا که با درخواستش از لیلی برای نوشتن در این مورد به خیلی ها از جمله ما کمک کرد.
پانوشت 2: هنوز تا قطع کامل این وابستگی راه زیادی در پیش داریم. بقیه ی راه رو آروم آروم طی می کنیم. آهسته و پیوسته!
بیشتر از همیشه دوستت دارم فرشته ی من.
تبریک میگم عزیزم....گذر کردن از این مرحله رو که انصافا مرحله ی کاربریه. روش خوبت هم باعث میشه همیشه از کارت راضی باشی و سختیش از تنت در بره. پیشنهاد می کنم که این پست شما و پست های مشابه رو هم جایی مثل وبلاگ کودک شیرین به علاوه ی پست لیلی لینک کنند چون این تجربیات ات ارزشمنده. از لیلی هم متشکرم که تمام تجربه و آگاهیش رو در اختیار ما گذاشت. من هم به همین روش سارا رو در 14ماهگی از شیر گرفتم و خیلی راضیم. البته الانم دارم برنامه ی بهار رو منظم می کنم نه برای از شیر گرفتن بلکه برای راحتی هر دومون. البرز نازنین رو با اون چشمهای عمیق سبزش می بوسم.
پاسخ دادنحذف*
راستی من یه مشکلی دارم اینجا....فونت رو خیلی ریز می بینم و گاهی مشکل می تونم بخونم..نمیدونم این مشکل منه؟
"هنا"
راستی...
اولا که هربار عکسی ار البرز می بینم کلی تحسینش می کنم. واقعا پسر بسیار زیبایی است، فتبارک الله احسن الخالقین.... دیگه اینکه دوست من خوشحالم که تا مرحله ای پیش رفته ای. تقریبا نصف راه طی شده... می تونم بگم که عمیقا درکت می کنم و بهت خسته نباشید می گم و می دونم شاید امروز اون چشمهای خیس روحت رو شخم زده باشه ولی فردا که پسرکت زندگی طبیعی و سالمش رو داشته باشه بی گمان از تو مادر دانا و قاطع متشکر خواهد بود.... من هم فکر می کنم این پستت با بیان ریزه کاریها و جزییات خیلی می تونه به درد مادرها بخوره چون من هم دقیقا همین کار رو می کردم و شبها به آراز شیر می دادم و این پستت من رو برد به اون روزها.... عزیزم برات از ته دلم آرزوی موفقییییت می کنم....:)
پاسخ دادنحذفعزیز دلممممممممم مبارک باشه قدم بزرگت به سوی بزرگتر شدن.روز به روز نازتر و آقاتر میشی.بوس
پاسخ دادنحذفدوست خوبم بهت تبریک میگم و خدا قوت.خسته نباشی.خدا بهت انرژی و صبر بده.من فکر میکنم مامانا بیشتر تو این راه اذیت میشن.اقلا بچه ها زود فراموش میکنن اما مامانا...
موفق باشی.
کلی دلم باز شد عکس خوشگل البرز نازم رو دیدم.ببوسش خیلی.
مبارکه عزیزمممممممممممم. به جفتتون خسته نباشید میگم. میدونم خیلی مرحله سختیه ولی مطمئن باش وقتیکه بعد از قطع کامل شیر ببینی که البرز چقدر به غذا راغبتر میشه تمام این خستگی از تنت در میاد. البته بگم ها گاهی واقعا دلت تنگ خواهد شد مثل الان من که بد رقم هوس شیر دادن به دیانا رو کردم
پاسخ دادنحذفمامان البرز.....این پسر کوچولو حقیقتا زیباست....هزار ماشاالله
پاسخ دادنحذفدر مورد پروژه به این بزرگی هم تبریک میگم من هم معتقدم در خصوص بچه ها هیچ کاری رو نباید بی برنامه و فوری انجام داد چرا که شیر خوردن، خوابیدن، پوشک و ....بخشی از حیات 2 ساله اوله بچه هاست و به نوعی متعلق به اونهاست. بنابراین باید به تدریج روال رو عوض کنیم.
باز هم تبریک می گم
و یک چیز دیگه....آیا من اجازه دارم این عکس رو Save کنم؟
پاسخ دادنحذفسلام خوبی؟ واقعاً خسته نباشی.
پاسخ دادنحذفخیلی مرحله سختی است این از شیر گرفتن هم برای مادر هم برای بچه. آرش را من دوسال و دو ماهگی از شیر گرفتم و یکدفعه هم اینکار را کردم با شربت استامینوفن که آرش دوست نداشت.
چقدر البرز جون ماشاءالله زیباست. براش اسپند دود کن دوستم.
هزار ماشاا... به البرز خوشگلم که واقعا دیدن عکسش خستگی از تن آدم به در میکنه.
پاسخ دادنحذفمامان خانومی خیل قشنگ توضیح داده ای مسر سختی رو که دارین طی می کنین. خسته نباشی و خیلی ممنونم. برای من که در فکر این برنامه ام خیلی مفید بود.
تبریک رو باید اول می گفتم که نشد و الان میگم. یک قدم مهم تا استقلال البرز عزیزم مبارک باشه.
سلام خوبین شما بهتون تبریک میگم که اینقدر با اراده پیش رفتین کارتون قابل تحسینه خوشحالم که با وبتون آشنا شدم
پاسخ دادنحذفعزیزم اگر آدرس وبت و می ذاشتی با افتخار رمز می دادم نمی دونم میشه اینجا خصوصی گذاشت
پاسخ دادنحذفخسته نباشي عزيزم
پاسخ دادنحذفمن كه كودكم هنوز درك كاملي از مفهوم روز و شب نداره بايد كمي بيشتر منتظر بشم
ولي عاليه كه تا اين مرحله رو در كنار هم گذرونديد
به هر دوتاتون تبريك مي گم
مخصوصا به اون البرز سرسبز و نازنين
ده دقیقه اس به عکسش زل زدم . لیلی راست میگه حقیقتا ً فتبارک الله احسن الخالقین...
پاسخ دادنحذفچه پسری چه چشمهای قشنگی من اولین بار بود عکسش را می دیدم .
پاسخ دادنحذفخدا حفظش کنه باید بهتان تبریک می گویم .با همه این اوصاف پیداست که راحت با موضوع کنار اومده اولش سخته به شدت بهانه گیر خواهد شد و بدخواب باید صبر کنی
هنای عزیزم ممنون.
پاسخ دادنحذفحتما. اگه این پست بتونه کمکی به حتی یک نفر هم بکنه چرا که نه.
در مورد فونت هم باید بگم پستای اخیرم نسبت به قبلیا فونت خیلی درشت تری دارن. نمی دونم مشکل چیه. بازم اگه بقیه ی دوستان لطف کنن بگن چطور می بینن ممنون می شم.
از لطفتون به البرز هم ممنونم.
لیلی جان لطف دارید عزیزم.
امیدوارم همینطور باشه. ممنونم.
کمند جان ممنونم عزیزم. می دونی بچه ها فراموش می کنن اما مهم اینه که روی ناخودآگاه ذهنشون تاثیر بدی نذاره.
قربونت برم. آترین عزیزم رو ببوس.
مامانی گل مرسی عزیزم. دقیقا همینطوره.
قربون دیانای خوشگلم برم. می فهممت.
مامان آراز عزیزم لطف دارید.
ممنونم.در مورد عکس هم اختیار دارید عزیزم. :)
آرزو جان مرسی عزیزم. ممنون.
پروین جان لطف دارید عزیزم. خواهش می کنم. امیدوارم تونسته باشم کمکی هرچند کوچیک بهتون کرده باشم. برای شما هم آرزوی موفقیت می کنم. باز هم ازتون ممنونم.
مهناز جان ممنون و خوش اومدین.
باید فکری به حال کامنت های خصوصی اینجا بکنم.
نسرین جان ممنون عزیزم.
اگه از همین حالا فقط روز و شب رو بهش نشون بدین خیلی زودتر از اونچه فکرشو بکنید تفاوتشون رو درک می کنه. البته ما هم بعد از پایان بیست ماهگی البرز شروع کردیم و هنوز هم شیر شب ها قطع نشده و همین بهش حس خوبی می ده. شب ها با اشتیاق می دوئه به سمت اتاق خواب و الان خیلی راضیم از اینکه رفته رفته اینکار رو کردیم.
باز هم ممنونم.
سانیای عزیزم ممنونم. لطف داری.
افشان جان ممنونم عزیزم.
همونطور که نوشتم الان می دونه که شب تا صبح شیر هست. می دونم برای از شیر شب گرفتنش راهمون سخت تره برای همین از همون ابتدای از شیر روز گرفتنش سعی کردم گاهی (هر وقت قبول کنه)شب ها بهش آب بدم و الان داره به خوردن آب در طول شب عادت می کنه. بااین حال می دونم اگه شیر شب هم قطع بشه خیلی سختمون می شه.
سلام ستاره جون ....عزیزم امیدوارم که این مرحله از زندگی هم براحتی برای هردوتون سپری بشه ....عزیزم خوشحالم به وبلاگ انیتا سر می زنی و خوشحال تر میشم اگه نطراتت رو بخونم .اگه زحمتی نیست یه بار دیگه به وبلاگ بیا و ایمیلت رو بزار کد رو برات ایمیل کنم ..پسر گلت رو ببوس .
پاسخ دادنحذفممنون که عکس البرز عزیز را گذاشتی .پسرت بی نظیره.
پاسخ دادنحذف. باز هم ممنون که تجربه هایت را از ما دریغ نکردی .برای من که خیلی مفید بود دوست من.
عزیزم راستش حالا معلم خصوصی فیزیک نداشتم . میپرسم از بچه ها و بهترین رو در نظر میگیرم و برات میل میکنم .
پاسخ دادنحذفبرات میل زدم عزیزم . دوستم میگفتش خیلی خوبه که باهاش کلاس داشته .
پاسخ دادنحذفستاره جون ادرس ایمیل نبود ...ادرس وبلاگ البرز رو گذاشته بودی عزیزم ....یه بار دیگه زحمت بکش ...ببخشید
پاسخ دادنحذفچک کن ایمیلتو...
پاسخ دادنحذفنباشید
پاسخ دادنحذفمطمئن باش با روش مناسبی که شما در پیش گرفتی هیچ تاثیر بدی روی ذهن ناخودآگاهش نخواهد داشت
دختر من که بعد از 4 ماه به هیچ وجه حاضر نشد شیر من رو بخوره برای همین تجربه ای در این زمینه ندارم
امیدوارم هر دوتون این دوران رو به خوبی پشت سر بذارید
ماشالله به آقا البرز که هر روز زیبا تر از قبل میشه
مامانش اسفند یادت نره
من براش و ان یکاد خوندم ولی اسفند هم دود کنید
مامان ستاره مهربون خسته نباشید از اول جمله ام پرید شرمنده
پاسخ دادنحذفستاره جون کور شدم تا این پست رو خوندم !!!!البته وسطش سایز بروزر صفحه رو بزرگ کردم /وای خدا چقدر از شیر گرفتن ماجرا داره .منکه بخاطر اینکه آمیتیس هیچ لبنیاتی نمیخوره و البته غذاش رو خوب میخوره تا دوسالگی کامل میدم .ولی خودم خیلی خسته شدم .خیلی آویزونمه.ولی من بخوام بگیرم یه دفعه ای میگیرم .یعنی استامینوفن میمالم و میگم تلخ شده .که یه باره دیگه سراغش نیاد .چون اصلا فکر نمیکنم آمیتیس اینقدر باهام راه بیاد .
پاسخ دادنحذفbebosesh ein gol pesare ziba ro ra
وای عشق من. نیگاش چه جیگلی شده . الهی من فدای اون چشمای خشگلت بشم. آخ که چقد دلم واسه اون شیطونیاش تنگ شده. ببین چند ماهه ندیدمش همه اش تقصیره این مامان بابای بدجنسشه.
پاسخ دادنحذفجانم ای پسر من و عاشق خودش کرده...خیلی نازه...وای خدا ...ستاره جون روز به روز داره ناز تر میشه
پاسخ دادنحذفستاره جون بهت تبريك ميگم كه اينقدر با حوصله و صبر داري اين مرحله رو طي ميكني ، مطمئنم البرز كوچولوي نازنين هم ميتونه با صبوري از اين مرحله عبور كنه
پاسخ دادنحذفالبرز كوچولو ماشااله روز به روز خوشگلتر ميشي بوسسسسسس
عزیزمممممم.تو چقدر آقا و حرف گوش کن هستی.ستاره جون خسته نباشی .بسلامتییی یه مرحله مهم رو داری پشت سر میذاری . نوشته هات رو خیلی با دقت خوندم تا در مورد خودم یادم بمونه. مرسی.
پاسخ دادنحذفقربون اون چشمات برم خاله. بووووووس
ستاره جونم خسته نباشي واقعا و اميدوارم به خوبي و خوشي اين روزها رو هر دوتون پشت سر بزاريد واقعا پست خوبي بود منم بايد به زودي زود اين كارها روعملي كنم مشكل من اينكه وقتي سركار ميرم كه هليا شير نميخوره و از وقتي كه ميرسم خونه ديگه همش مي مي مي مي و هيچ جوري هم نميشه دست به سرش كرد آخه طفلي ساعتها بدون شير سر كرده بخاطر همين شايد نتونم از روش تو استفاده كنم بجز روزهايي كه تعطيلم كه اونم فكر كنم به درد بخوره برامون دعا كن........راستي قربون پسمل خوشگل و چشم قشنگمون برم من دلتنگشم حسابي
پاسخ دادنحذفستاره جون خسته نباشي و خدا قوت مامان مهربون. با اين دقت نظر و برنامه ريزي دقيقي كه داري مطمئنم كه تو انجام اين پروژه موفق ميشي و هيچ لطمه و صدمه ي روحي و جسمي هم به البرز كوچولو و ناز نميخوره.
پاسخ دادنحذفاين بچه ها خيلي خيلي خيلي باهوش تر از اوني هستن كه ما فكرشو هم ميكنيم. به خوبي حرفها رو ميفهمن و درك ميكنن و البته مقاومت هم كه ردخور نداره ولي فقط بايد همت استوار داشت كه تو داري.
يه عالمه بوس براي اون البرز نازم كه دلم يه عالمه براش تنگ شد .
ستاره جون خسته نباشي و خدا قوت مامان مهربون. با اين دقت نظر و برنامه ريزي دقيقي كه داري مطمئنم كه تو انجام اين پروژه موفق ميشي و هيچ لطمه و صدمه ي روحي و جسمي هم به البرز كوچولو و ناز نميخوره.
پاسخ دادنحذفاين بچه ها خيلي خيلي خيلي باهوش تر از اوني هستن كه ما فكرشو هم ميكنيم. به خوبي حرفها رو ميفهمن و درك ميكنن و البته مقاومت هم كه ردخور نداره ولي فقط بايد همت استوار داشت كه تو داري.
يه عالمه بوس براي اون البرز نازم كه دلم يه عالمه براش تنگ شد .
شراره:
پاسخ دادنحذفسلام عزیزم.ببخشید من در گیر اسباب کشی بودم نگی بی معرفته .واقعا خسته نباشی .من کم آوردم دوساعت دوساعت باز هم بخاطر دندون واسباب کشی شد هر دقیقه . نمیدونم چی کار کنم فکر کنم تا مدرسه شیر بخوره.من فکر میکردم صبرم زیاده ولی اصلا طاقت گریه هاش رو ندارم.منم روش ترو پیش بگیرم شاید موفق شم .البته البرز روزی دوبار میخورد تا به اون برسه فکر کنم بشه دوساله. خیلی هزار ماشاا.. ناز وخوشگل شده. از قول من و آبتین ببوسش. براش اسپند دود کن. بوس برای هر دوتاتون
البرز عسل خاله 21 ماهگيت مبارك باشه انشااله 21 سالگيت رو جشن بگيريد ما هم دعوت كنيد
پاسخ دادنحذفsalam....mamnoon az inke tajrobat ro dar ekhtiaremoon gozashti...manam kheili be un roozaiee ke bayad nirvanaro az shir begiram, fekr mikonam....rasti alborz ham ke mashalla hezar mashalla har rooz dare khoshgeltar mishe....espand dood kon:)
پاسخ دادنحذفsara mamane nirvana
مامانی مهربون میدونم این پروسه از شیر گرفتن خیلی سخته خصوصا اون بار عاطفی که داره ، آرزو میکنم برای هردوتون به خوبی و راحتی سپری بشه... این روزها هم میگذرد...
پاسخ دادنحذفاین البرز واقعا یک فرشته زیبا و دوست داشتنی است ، برایش اسپند دود کن .
مریم عزیزم ممنون از لطفت.
پاسخ دادنحذفزهرا جان لطف داری. خواهش می کنم عزیزم. امیدوارم همینطور باشه.
سانیا جان خیلی ازت ممنونم.
ندا جان ممنون عزیزم. لطف داری.
ساناز جان بازم تغییرش دادم امیدوارم از این به بعد خوانا باشه.امیدوارم پروسه ی از شیرگرفتن آمیتیس آسون باشه برای هردوتون.
خاله مریم جون مرسی. خودت که می دونی! اگه راست می گی خودت بیا!
سلماز جونم مرسی عزیزم.
مامان ماه تیسای عزیزم ممنون از لطفت.
مژگان جونم مرسی عزیزم. ایشالا برای شما هم به آسونی طی بشه. در ضمن خدا نکنه خاله.
روشن عزیزم ممنون. می دونم خیلی سخته اما به هر حال باید این کار هم انجام بشه. امیدوارم هلیای گلم راحت با این موضوع کنار بیاد. بابت تبریکت هم ممنون.
میترای عزیزم مرسی. دقیقا همینطوره. دل ما هم برای شما تنگ شده.
شراره عزیزم این حرفا چیه. ممنون که بازم سر می زنی.
می دونم خیلی سخته و باید آروم آروم کمش کنی . امیدوارم هیچ کدومتون خیلی اذیت نشین. مرسی از لطفت خاله.
سارا جان مرسی عزیزم. البته شما هنوز خیلی وقت دارید ولی همین که از حالا بهش فکر می کنی و دنبال بهترین روشی خیلی عالیه.
مامان امیرسام عزیز خیلی لطف دارید. ممنونم.
عزیزم اشک توی چشمام جمع شده . به سختی بعضمو کنترل می کنم. من دارم دخترمو توی 19 ماهگی از شیر میگیرم و خیلی حالم گرفته ست. دلم برای همه اون لحظه هامون تنگ میشه. شبا بیدار میمونم و نگاهش میکنم. خیلی زیبا نوشتی احساست رو عزیزم. زنده باشی با این پسر نازنینت.
پاسخ دادنحذفراستی ما مامان ماریانا کوچولو ام و از آشناییتون خوشحالم
حذف