۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

ماه من سلام.
تو ماه گذشته تغییرات زیادی کردی. با وجود اینکه بیشتر می خوای کنارت باشم اما می خوای استقلال بیشتری داشته باشی. می خوای حریم خودت رو حفظ کنی.
مثلا در یخچال رو باز می کنی و همه چی رو بررسی می کنی. تا میام پیشت بهم اشاره می کنی برو!
تو بغلم که میگیرمت صورتم رو به جهت مخالف خودت فشار می دی یعنی: نگام نکن!
دارم می خوابونمت. سرت روی شونه مه. با گونه م موهات رو نوازش می کنم. چونه م رو فشار می دی به سمت بالا یعنی: نکن!
پای کامپیوتر نشسته بودم. دویدی رفتی تو اتاق پیش بابا. باهاش دالی کردی و خندیدی. به صدای خنده ی خوشگلت برگشتم و نگات کردم و گفتم: جان! لبخند زدی و اشاره کردی: روت رو برگردون! کارت رو بکن!
هرکاری رو که بگم نکن همون لحظه انجامش می دی.
اگه در مورد چیزی هشدار بدم، به عادت قدیم بلافاصله انجامش می دی: البرز سرت نخوره به میز. بلافاصله می ری جلو و سرت رو می زنی به میز!
بابا مشغول شستن دستاش بود. تلاش می کردی در دستشویی رو باز کنی. گفتم باز نکن. دستت رو گذاشتی روی در و هلش دادی. گفتم البرز به در تکیه نکن. اگه بابا در رو باز کنه می افتی. پشت به در ایستادی. باسنت رو به در تکیه دادی. کف هر دو دستت رو گذاشتی روی در و فشار دادی. بعد دستات رو بردی بالا. آوردی پایین و گفتی: بم ! (BOM)
جارو زدنم که تموم شد نشستم تا کمی استراحت کنم. از اونجایی که جارو رو می خواستی جمعش نکردم و تو شروع کردی به جارو زدن! در همون حین جارو رو محکم زدی به پام. گفتم: آخ پام. نیم نگاهی بهم انداختی و دوباره مشغول شدی. چند ثانیه بعد دوباره همون کارو تکرار کردی. گفتم: البرز جارو به پام خورد. پام درد گرفت.باز یه نگاه بهم انداختی و مشغول شدی. باز همون کارو تکرار کردی. گفتم: البرز دیگه این کارو نکن و الا جارو رو ازت می گیرم!
اخم کردی و گفتی: بیدی (بگیر!)
توی فروشگاه هواپیماها، موقع خداحافظی بابا با آقای فروشنده دست داد و خداحافظی کرد. تو هم بلافاصله بای بای کردی و بعد دستت رو به سمت آقاهه دراز کردی!

یاد گرفتی موقع فکر کردن دستت رو می ذاری روی چونه ت!

با اینکه مدتهاست روزها بهت شیر نمی دم اما به بهونه های مختلف به می می اشاره می کنی:
روی مبل ایستاده بودی و من کنارت نشسته بودم. هر دو دستت رو بالا بردی و مثل هواپیما تو آسمون حرکت می دادی. دور خودت می چرخیدی و صدای هوایپما در می آوردی: ففففففففففف. بعد نشستی و دستت رو گذاشتی رو سینه ی من.
گفتم هواپیما نشست؟ گفتی: نع!
دستات رو بلند کردی. گفتم هواپیما پرواز کرد؟ گفتی: نع!
دوباره دستات رو گذاشتی رو سینه م. گفتم: می می پرواز کرد؟ با سر تایید کردی: بله!
خاله به داتیس شیر می داد. تو بغلم بودی. با اشاره ازم شیر می خواستی. هرقدر توضیح می دادم قبول نمی کردی. داتیس که شیرش رو خورد خودش رو از تو بغل خاله سر داد پایین. یهو به خاله اشاره کردی. شیر می خواستی!
چندماه و همینطور چندهفته قبل وقتی شیر می خواستی امتحان کرده بودیم اما هربار در لحظه ی آخر پشیمون می شدی. این بار اما رفتی تو بغل خاله. یکی دوبار جات رو عوض کردی و بعد شروع کردی به خوردن! باورم نمی شد. یک دقیقه. دو دقیقه. گفتم البرز تموم شد؟ با دست اشاره می کردی: نه!
گفتم بیا خودم بهت می دم. بلافاصله رها کردی!
تو بغلم که اومدی گفتم شب که می خوایم بخوابیم بهت شیر می دم. باشه؟ قبول کردی!

یه کارتون جدید پخش می شد به اسم تامی زوم (Tommy Zoom). هر کدوم از کاراکترها رو که نشون می داد ازم می پرسیدی چیه. منم اسماشونو می گفتم. تا گفتم تامی لبخند زدی و دستت رو کشیدی رو شکمت. یادم افتاد که توی یکی از شعرایی که آشپز بزرگ و آشپز کوچیک می خونن روی شکمشون دست می کشن و می خونن: when your tummy, gets all rumbly...

داشتی می خوابیدی و مثل همیشه به موزیک های مورد علاقه مون گوش می دادیم یه لحظه فکر کردم این همه مدت آهنگای مختلفی رو گوش دادی بدون اینکه حتی یک کلمه شونو بفهمی. بعد فکری به ذهنم رسید. بی مقدمه گفتم البرز می دونی ماتیا یعنی چی؟ نگام کردی. گفتم یعنی چشم ها. خندیدی و سرت رو گذاشتی رو شونه م. دو سه باری اینو تکرار کردم و بعد در سکوت به آهنگ گوش دادیم. هربار که خواننده می گفت ماتیا منم تکرار می کردم.
فردای اون روز ازت پرسیدم ماتیا چیه به چشمت اشاره کردی. اون روز و روزهای بعدی گذشت و دیگه هیچ وقت ازت نپرسیدم. اما حالا وقتی اون کلمه رو توی هرکدوم از آهنگا می شنوی می خندی و به چشمات اشاره می کنی.

آینه ی من:
یادم باشه اگه می خوام بزرگتر که شدی همه ی حرکات و گفتار و رفتارت تحسین برانگیز باشه امروز به کلام و رفتار و برخوردهای خودم دقت کنم. یادم باشه که فردا نمی تونم تو رو به خاطر بی دقتی و سهل انگاری امروز خودم سرزنش کنم. 

دوستت دارم تا همیشه.

۸ نظر:

  1. سلام چی بگویم از دست این بچه ها با این علاقمندی اشان به شیر ؟؟؟؟؟
    خوبی خداراشکرکه گل پسرت هم خوبه .ببوسش با اینهمه شیرینی

    پاسخ دادنحذف
  2. لیلا مامان مارتیا۲۹/۹/۸۹ ۸:۰۶ ق.ظ.

    جونم چقدر بزرگ شده چقدر رفتارهاش عوض شده
    میبوسمش پسر چشم دریایی رو

    پاسخ دادنحذف
  3. دارم البرز را تصور میکنم که با دستی زیر چانه مشغول فکر کردنه....خوشحالم که این فرصت را دارم تا چهارشنبه ببینمتون.

    پاسخ دادنحذف
  4. جاودانگی(مامان آراز)۲۹/۹/۸۹ ۸:۵۸ ق.ظ.

    اونجا که به آغوش خاله رفت دلم یه جوری شد برای البرز نازنین....هر چند هر کاری در خصوص بچه ها نیاز به صبر و تامل داره و بخوبی نمایانه که با درایت از عهده مدیریت این امر برآمدید.
    البرز با چشمهای متفاوتش رو می بوسم

    پاسخ دادنحذف
  5. سلام خانم گل
    خوبی؟ زنده باشه الهی. خدا حفظش کنه. :)

    پاسخ دادنحذف
  6. سلام
    واقعا خيلي سخته كه تمام مدت حواسمون به گفتار وكردارمون باشه(يه وقتايي از دستمون در ميره)اون وقت اين شيطونا هم گوش به زنگ !
    ببوس گل پسر خوشگل رو.

    پاسخ دادنحذف
  7. خیلی خوشم اومد از رفتارش . امیدوارم همیشه خودش و تو برای حریم شخصیش احترام قائل باشید .

    پاسخ دادنحذف
  8. مهرنوش مامان امیرسام۷/۱۱/۸۹ ۲:۵۲ ق.ظ.

    این جمله مرسی که بزرگم کردی رو خیلی قشنگ گفتی. چون منم همین حسو دارم. جالبه که با اومدن این کوچولو ها حس میکنیم بزرگ شدیم و خیلی حس عجیبیه چون ظرفیت هامونه که داره بیشتر میشه...

    پاسخ دادنحذف