۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

البرز شیطونم هر لحظه بیشتر از قبل دوست دارم.
امروز داشتم دفتر خاطرات و صحبتام با تو وقتی هنوز تو دلم بودی رو می خوندم. بیدار شدی و شیر خواستی. شیرت رو خوردی و نخوابیدی. تو بغلم نشوندمت. تلویزیون نگاه می کردی. من با خاله صحبت می کردم. در مورد نگرانی هایی که پارسال حدودا همین وقتا داشتم. دفترم بغل دستم بود. دلت می خواست سرپا بایستی. همین کارو کردم. از همونجا سرک می کشیدی تا دفتر رو ببینی. قربون سرک کشیدنات برم. بعد خسته شدی. نشوندمت. تلفنم تموم شده بود. دفترم رو جلوت گرفتم تا تو هم ببینی. کمی نگاه کردی و بعد شروع کردی با پاهای خوشگلت می زدی به دفتر. لبات رو هم جمع کرده بودی و اخم کرده بودی. قربونت برم من که اینقدر شیطون شدی. دفتر خاطرات من عکسی نداشت که سرگرمت کنه. کتابات رو که جلوت می گیرم با علاقه نگاه می کنی اما نوشته های سیاه تو دفتر برات جذابیتی نداره پسرک باهوش من.
شب بردیمت آب بازی. تو وان نشسته بودی و این بار با پاهات محکم می زدی به قورباغه ی دماسنج و اردک زرد کوچولوت. گاهی هم سرت رو می بردی عقب و به بابا نگاه می کردی و لبخند گنده تحویلش می دادی. قربون خنده هات برم. وقتی من نگهت می داشتم گاهی سرت رو بالا می کردی و خیلی جدی بهم نگاه می کردی. آب بازی رو خیلی دوست داری. از همون بار اولی که مامان بردت حموم می گفت اصلا گریه نکردی و خیلی هم خوشت اومده. قربون دست و پاهای کوچولوت برم. بازی کن. تا دلت می خواد بازی کن که یکی از لذت های دنیا همین بازی های ساده ی بچگیه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر