۱۳۸۸ مرداد ۶, سه‌شنبه

البرز زیبای من
تو کوچولویی. خواسته هات خیلی کمن. خیلی کوچیکن. وقتی از خواب بیدار می شی فقط می خوای یه کسی پیشت باشه. اگه دور باشم و منو نبینی آروم اه اه می گی. می دوم می آم کنارت. لبخند می زنی و شاد می شی.
شیر که می خوای ساکت می شی. خوابت که می آد اگه تو بغلم باشی شروع می کنی به آوازی که مخصوص خوابه. لالایی خودت. دست و پاتم تکون می دی که پاشو راه برو!
بیشتر دلت می خواد تو بغل باشی. نه فقط برای اینکه تو بغل باشی. دلت می خواد تو خونه راه بریم و همه جا رو ببینی. عاشق سرکشیدناتم. وقتی از رو شونه ی بابا سرک می کشی تا منو ببینی. وقتی تو بغل خودم سرک می کشی تا رقص نور توی میدیا پلیر کامپیوتر رو ببینی.
لبخند تو شکفتن زیباترین غنچه ی دنیاست. تا بابات صدات می کنه و می گه جونم یه لبخند گنده تحویلش می دی. حتی وقتی بهونه گیری می کنی اگه برات داستان خرگوش کوچولو رو بگم می خندی. تو خواب هم که باشی اگه قربون صدقه ت بریم لبخند می زنی. امشب دو سه باری تو خواب تکون خوردی. آخر سر بغلت کردم. زود آروم شدی. از همون روزای اول تا بهت می گفتم: دردت به جونم برام لبخند می زدی. لبخند بزن دردت به جونم. لبخند بزن که لبخند تو قشنگترین زیبایی دنیاست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر