۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه

سلام عمرم، سلام عشقم، سلام البرزم .
پسرک زیبای من تا خوابیدی فرصت دارم بیام و برات بنویسم.
امروز عمه و آرشام اومده بودن تو رو ببینن. تو خواب بودی. عمه می گفت آرشام هیچ بچه ای رو قبول نداره. می گه اینا نق می زنن! البرز همش لبخند می زنه.
تو پسرک خوش اخلاق منی. روزی که دنیا اومدی هم آروم بودی. تا شب یادم نمیاد گریه کرده باشی. فقط فردا شبش یعنی اولین شب تو خونه گریه کردی. اونقدر گریه کردی که اشک من درومد و همه اونایی که پیشمون بودن کم مونده بود گریه کنن.
پسرک نازنین من. اون شب هم من شیرم کم بود و تو گشنه بودی، هم درد داشتی.
البرز نازم، امروز تو بغل عمه که بودی و می خواست تو رو بده بغلت کنم، دستات رو آوردی به سمت من و اومدی تو بغلم. عاشقتم البرزم. عاشق همه ی کاراتم.
چند روزیه که خوب شیر نمی خوری. بیشتر وقتا هم از عصر به بعد اینجوری می شی. ممکنه سه چهار ساعت بگذره و شیر نخوای. تا شیر نخوری هم که نمی خوابی. نگرانت می شم. می ترسم آب بدنت کم بشه. برای همین برخلاف میلم به زور بهت شیر می دم. تو نمی خوری. روت رو برمی گردونی. من قربون صدقه ت می رم: جون مامان یه قلپ بخور. فقط یکی. اگه نخواستی دیگه نخور. و تو می خوری. بعد سرت رو می کشی عقب اما انگار تازه یادت می آد که گشنه ای یا تشنه ای. شروع می کنی به خوردن. بعد چشات سنگین می شه. اون وقته که با فشار بلوزمو می دی بالا و تند و تند پا می زنی. یعنی بلند شو راه برو! بلند می شم. بعد شروع می کنی به حرف زدن با زبون خودت. این یعنی لالایی بگو و من می گم. کمی باهام همراهی می کنی و بعد آروم می شی و می خوابی و تو خواب شیرت رو می خوری.
الان هم خوابی. شیر خوردی و خوابیدی اما برای شیر فقط بیدار می شی. یه ذره بهونه می گیری. پیشت دراز می کشم و بهت شیر می دم و تو دوباره می خوابی. هر بار دلم می خواد اینو بگم. عاشق آرامش صورتتم وقتی که خوابی.
مثل همه ی بچه های هم سنت تو خواب خیلی حساسی. به صدا، به نور، به لمس. برای همین وقتی شیرت تموم می شه و من احساساتی رو انگشتات رو می بوسم، با دست دیگه ت محکم می زنی بهم. قربونت برم. عاشق همین مشت زدناتم. با اون مشتای کوچولوی خوشگلت. دوست دارم. خیلی زیاد دوست دارم.
12 مرداد 1388

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر