سلام گلم.
خوابیده بودی. این ور اون ور شدی. یه ذره اه اه (به کسر الف) کردی. شیر می خواستی. اومدم پیشت دراز کشیدم. شیرتو خوردی. بیدار شدی. بغلت کردم. یه ذره تو خونه گشتیم. اومدیم پای کامپیوتر. بابا داشت می رفت موهاشو کوتاه کنه. باهات گفت و خندیدین. بای بای کرد. به محض اینکه درو بست شروع کردی به بهونه گیری. پمپرزت رو عوض کردم. همش می خواستی بلندت کنم. در حین پمپرز عوض کردن زنگ زدم با مامان حرف زدم (فکر کردن فقط سلبریتیا مولتی تسکینگ بلدن!). تلفن رو می خواستی. گذاشتم بغلت آروم شدی. کارم که تموم شد و دستامو شستم رفتم مانتو پوشیدم و آماده شدم تا بریم بیرون. همین که مانتومو دیدی بهونه گیریت کمتر شد. آغوشیتو بستم. دیگه می دونستی که داریم می ریم بیرون. رفتیم تو سوپرمارکت. کرم نیواسافت خریدیم و برگشتیم. بعد رفتیم سوپرمارکت نزدیک خونه بستنی ویفرنا بخریم که بابا اومد. گفت از دور دیدمتون. بستنیا رو گرفتیم رفتیم دم در که به بابا گفتم تو اینا رو بذار تو یخچال بیا بریم کتاب بخریم.
بعد سه تایی رفتیم کتاب فروشی. 4تا کتاب می می نی برات خریدیم. همین که کتابا رو دستم گرفتم شروع کردی به دست و پا زدن. سریع اومدیم خونه. هوا گرم بود. وقت شیرت هم شده بود. اما تو کل مدتی که بیرون بودیم مثل همیشه فقط با کنجکاوی دوروبرت رو نگاه می کردی.
تا مانتومو درآوردم و دست و رو و می می رو شستم بابا گفت ساکته روشم اون ور کرده. حتما داره یه چیزی رو می خوره! بدو بدو رفتیم رو سرت. یکی از کتابایی رو که پایین پات گذاشته بودم با پا آورده بودی کنارت و بغلش کرده بودی. بابا نگران بود نکنه گوشه ی کتاب به صورتت خورده باشه. کتاب رو که ازت گرفت شروع کردی به بهونه گیری. اومدم شیرت بدم نمی خوردی. یه ذره ریختم تو دهنت تا گلوت از خشکی دربیاد. شروع کردم برات کتاب خوندن. شعراش قشنگه. تو هم از تصویراش خوشت اومده. دست و پا می زدی و کتابو می خواستی. کتاب که تموم شد بغلت کردم شیرت بدم اما بازم دلت می خواست تو خونه رات ببرم. خسته که شدی شیر خوردی و خوابیدی.
قربون قد و بالات برم پسرک کتابخون مامان. برات تا اونجا که بشه کتاب می خونم. تا اونجا که کتاب خوب وجود داشته باشه کتاب می خرم. امروز داشتم به بابا می گفتم کاش اینجا هم مثل دبی آخرین کتابای دنیا می اومد تا آدم بتونه بهترینا رو انتخاب کنه. کاش حداقل امکان خرید آنلاین کتابای اون ور دنیا رو داشتیم. راحت و بی دردسر.
اگه می دونستم یه زمانی تصمیم می گیرم نی نی داشته باشم حتما کلی کتاب می خریدم. اما الان هم هر جور شده این کارو می کنم. بهترین کتابا حق توئه. بهترینا حق توئه. حق تو و هر بچه ی دیگه ای تو این دنیا. حق هر آدمی تو این دنیا.
12 مرداد 1388
ای جونم البرزم چه باهوش شدی خاله چه بزرگ شدی گلم
پاسخ دادنحذفستاره جونم جه وب زیبایی درست کردی چه نوشته ای خوبی داری من مثل یه داستان زیبا خوندمش عالیییییی بود خانم بااستعداد
نیاز جونم مرسی خاله. لطف داری.
پاسخ دادنحذفنوشته های من که عمرا به پای نوشته های تو نمی رسه. بازم مرسی :))
ستاره جونم موبارکه وبلاگش/راستی پسر به این خوشگلی چرا عکساشو نمیذاری؟تو رو خدا عکساشم بذار که ما دلمون براش تنگ میشه بتونیم بیاییم اینجا عکساشو ببینیم و از کارایی که کرده ذوق کنیم/بوس به پاهای کوچولوش
پاسخ دادنحذف