۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

سلام زیبا.
باورم نمی شه یعنی پنج روزه که هیچی ننوشتم برات؟
روزا خیلی سریع می گذرن. خیلی سریع تر از اونچه که می شه تصور کرد.
پارسال تو یه همچین روزی یعنی 18 مرداد برای اولین بار تو رو دیدم. اونقدر کوچیک بودی که من فقط یه نقطه ی سیاه می دیدم که می پرید. من فکر می کردم قلبته اما بعد فهمیدم که اون نقطه ی سیاه خود تویی!
اما الان تو روشن ترین نقطه ی زندگی منی. زیباترین. بهترین. خوب ترین. رویایی ترین.
سه روز پیش تونستی برای اولین بار پاهاتو تو دستت بگیری. قبل از اون اونقدر مشغول خوردن دستات بودی که به هیچ چیز دیگه ای توجه نمی کردی. از چند روز قبلش شروع کرده بودی به گرفتن زانوهات تا بالاخره موفق شدی.
چند روزی هم هست که موقع شب ددری می خوای و اصلا آروم نمی شی تا اینکه ما لباس بپوشیم. قربون صدات بشم.
امروز دوباره کاری کردی که قند تو دلم آب شد.
خوابیده بودی. منم اومدم برات بنویسم که بیدار شدی. بابا پیشت دراز کشید اما آروم نشدی. دویدم اومدم پیشت. تا منو بالای سرت دیدی روت رو برگردوندی و خوابیدی. کنارت دراز کشیدم. صورتمون روبروی هم بود. پیشونی تو مماس با چشای من بود. دستم پشتت رو پوشونده بود. پاهات رو گذاشته بودی رو شکمم. آرامشی ازت می گرفتم که حد نداشت. یعنی تو هم همین قدر آرامش می گیری؟
با وجود این که از همه ی لحظات این روزا نهایت لذت رو می برم اما دلم می خواد زودتر بتونی با ما غذا بخوری. خوردن غذا وقتی تو هم دلت می خواد و دست و پا می زنی و می خوای اما اجازه شو نداری هیچ لذتی نداره. سعی می کنم لعاب برنجت رو هم همون موقع بدم. می خوری اما بازم غذای ما رو می خوای. البته اینم بگم غذا خوردن تو که خوردن حساب نمی شه.
با قاشقت یه ذره از لعاب برنج برمی دارم. تو سعی می کنی قاشق رو بگیری. انگشتات می ره تو قاشق. قاشقو می گیری و سعی می کنی بذاری تو دهنت. موفق هم می شی اما انگشتات رو هم می خوری. غذا از دهنت می ریزه. همچنان انگشتات رو می خوری و این دور تکرار می شه تا خسته بشی و یا اون چند قاشق کوچولوی لعاب برنج تقریبا تموم بشه.
اما آخر کار معلوم می شه که پیشبندت بیشتر از تو خورده! روی صورتت همه جا می شه لعاب برنج دید. حتی روی پلکا ومژه هات. قربون غذا خوردنت برم. نوش جونت.
همه ی زندگی منی. دوستت دارم البرزم، دوستت دارم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر