مهربونم سلام.
خوابیدی. بعد ساعت ها خوابیدی.
تا مدت ها حدود ساعت ده شب می خوابیدی و تا صبح فقط برای شیر بیدار می شدی.
یک ماهی می شه که گاهی حدود دوازده، دوازده و نیم و معمولا یک، یک و نیم می خوابی. عصرا که می شه خیلی بی قرار می شی. وحشتناک دستاتو می خوری. امشب بعد حموم حوله رو به شدت گاز می زدی. نمی دونم این دندونای کوچولوی سفید کی قراره دربیان.
شیر نمی خوردی. نمی خوابیدی. تو رو دادم بغل بابا و اومدم فیلمایی که ازت گرفته بودم رو نگاه می کردم. فیلمای حدود یک ماه و نیمگیت. همینطور که از کنار من رد می شدین برمی گشتی و منو نگاه می کردی. بلند شدم و قربون صدقه ت رفتم. با تمام وجود خوشحال شدی و خندیدی. بغلت کردم. باهات بازی کردم. شیر دادم نخوردی. نخوابیدی.
خوابم گرفته بود. تو رو دادم بغل بابا و گفتم من می رم بخوابم. چراغ اتاق خاموش بود. رو تخت دراز کشیدم. خیلی خوابم می اومد. چشامو بستم. یه آن شنیدم بابا می گه: ببین مامان خوابه، تو هم بخواب.
یهو گفت: نه، نه... بغض نکن. بابا اینجاست...
از جام پریدم. اومدم بیرون و بغلت کردم. لالایی گفتم و تو همراهیم کردی. شیر خوردی. خوابیدی.
آرامش زندگیم، عاشق خنده های از ته دلت هستم. چه لبخندهای بی صدا و چه قهقه های سرشار از شادی. همیشه شاد باشی و سلامت. همه ی آرامش من. البرز من.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر