۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه

کوچولوی نازم سلام.
باورنکردنیه. تغییرات هر روزه ت باورنکردنیه. باورم نمی شه تو همون کوچولویی هستی که پنج ماه پیش دنیا اومدی. پنج ماه به یه چشم به هم زدن گذشت و امروز تو بازی می کنی، شیطنت می کنی، قهقهه می زنی، گاهی فقط به این دلیل که یه چیزی مطابق میلت نیست، گریه می کنی (کاری که تا هفته ی پیش نمی کردی!) اگه موقع آب خوردن تو بغلم باشی لیوان رو می گیری، موهامو با تمام توان می کشی، ...
دیشب یه کار دیگه کردی که بعدش فقط بغلت کردم و هی قربون صدقه ت رفتم و بوست کردم.
داشتم پمپرزت می کردم که مطابق معمول در لحظات آخر شروع کردی با پاهای کوچولوت منو زدن. با تمام قدرت. هی من می گفتم منو می زنی؟ نزن منو... و تو می خندیدی و دوباره می زدی. بعد یهو قیافه ی عصبانی گرفتی و در همون حال که محکم می زدی داد زدی اه!
همینطوری نگات کردم. اولش عصبانیتت از بین رفت. بعد لبخند زدی و بعد دستات رو آروم پایین آوردی. یه حالتی تو رفتار و نگات بود مثل آدم بزرگایی که شرمنده می شن. همون لحظه دلم می خواست فدات بشم. بغلت کردم و هی بوست کردم و قربون صدقه ت رفتم. بابا که هیچ کدوم اینا رو ندیده بود ازم می پرسید چی شده؟ و من نمی تونستم چیزی بگم. فقط قربون صدقه ت می رفتم.
فدای اون هوش و فهم و درک و شعورت بشم. کی می گه بچه ها چیزی نمی فهمن؟ می فهمن. خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کنیم می فهمن. خیلی. خیلی.

۱ نظر:

  1. ای قربونشش بشم این پسر خوشگل باهوش رو .مامانش براش اسپند دود کن.منم تا باباش بیاد خیلی از کاراشو ببینه تموم شده.البته باباش یکمی هم شل تشریف دارن تا صداش میکنم که بیا داره شصت پاشو میخوره هیچی هنوز باباش نیومده اینم پاشو ول میکنه!!!

    پاسخ دادنحذف