۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه

سلام بهترینم.
از آخرین باری که برات نوشتم تا حالا کلی کارای جدید می کنی. کلی صداهای جدید در میاری. حرف های جدید می زنی. سینه خیز می ری کماندویی! با آرنج و زانو. البته یه مدل دیگه هم هست. دو تا دستات رو روهم می ذاری و تکیه گاه می کنی. بعد با فشار نوک انگشتای پاهات خودت رو می کشی جلو.
از چندماه پیش عاشق بخاری که از دستگاه بخور بیرون می اومد بودی. صبح تا از رو تخت بلندت می کردم با چشمات دنبالش می گشتی و به محض دیدنش لبخند می زدی. هنوزم عاشق بخاری! بخار قابلمه، بخار سماور. با دیدنشون یه جیغ کوچولوی خیلی خوشگل می کشی و بعد شروع می کنی به حرف زدن!
کوچولوی ماه من عاشق ذوق کردناتم.
البرزم، می دونی چیه؟ هر بار که بهت نگاه می کنم با این که خیلی کوچولویی اصلا فکر نمی کنم کوچولویی. به نظرم تو با آدم بزرگا هیچ فرقی نداری. نمی خوام بگم تو استثنایی. شاید همه ی بچه ها همینطور باشن اما من فقط لحظه به لحظه بزرگ شدن تو رو دیدم و دارم می بینم.
گاهی وقتا حیرت می کنم از درک و فهمت. از مهربونیت. از اینکه هرطور شده بهمون می فهمونی چی می خوای. از محبتی که تو چشات موج می زنه. از شیطنتی که پشت لبخندای زیبات قایم شده.
هر لحظه لبریز عشق می شم از دیدنت. از بوییدنت، بوسیدنت، لمس کردنت، از نوازش کردنت.
خدایا لذت مادر شدن رو از هیچ زنی دریغ نکن و به همه ی مادرا شایستگی داشتن بچه ها و قدرشونو دونستن بده.

۱ نظر:

  1. مثل هميشه قشنگ نوشتي منم براي دعات آمين بلند ميگم خدا البرز رو برات حفظ كنه دوستش دارم

    پاسخ دادنحذف