۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

مهربونم،

جمعه شب بود که دیدم تو رنگین قشنگ چشمت یه چیز کوچولو هست. یه چیز سفید شبیه پرز دستمال یا پنبه، به اندازه ی یه نقطه ی کوچولو که نمی دونستم از کجا اومده. با بابا سعی کردیم درش بیاریم نشد. چسبیده بود به چشمت.
حالم بد بود. همون شیء کوچولویی که تو رو اذیت نمی کرد داشت منو دیوونه می کرد.

شنبه صبح با دستمال کاغذی مرطوب دوباره سعی کردیم درش بیاریم. نمی شد. تو گریه می کردی. سرت رو تکون می دادی. چشات رو می بستی. دل من و بابا رو می لرزوندی.

یه دکتر پیدا کردم و قرار شد بریم پیشش.
عصر شد و رفتیم. دکتر معاینه کرد و گفت آره یه چیز کوچولو هست. اگه خودش در نیاد تنها راهی که می مونه اینه که بیهوشش کنیم و درش بیاریم. اما ترجیح می دم که دستش نزنیم و بذاریم خودش در بیاد و یه قطره داد برای جلوگیری از عفونت و گفت چشمات هیچ مشکلی ندارن. خدا رو شکر.
قربون چشمات بشم من. بابا می گه حاضرم گلوله بخورم اما البرزم اینطوری اذیت نشه.


می خوام مثبت فکر کنم.

تو راه برگشت رفتیم کلی برات لباس و اسباب بازی خریدیم.
قربون قد و بالات برم زیبای من. هر لباسی رو برمی دارم دیگه دلم نمی اد زمین بذارمش. همه چی بهت می آد.
عزیزدلم، اسباب بازی کم نداری اما هیچی به اندازه ی روزنامه و نایلکس و کاغذ در اندازه های مختلف تو رو سرگرم و خوشحال نمی کنه. عاشق اینی که با پاهات اونا رو مچاله کنی و خش خش بشنوی و ذوق کنی و بخندی.


تو راه برگشت به خونه، وقتی بابا از ماشین پیاده شد و رفت داروتو بگیره، من و تو موندیم و آهنگای برایان. اون می خوند و من می خوندم و تو بیرون رو نگاه می کردی. اون می خوند و من می خوندم و تو صورتت رو به من نزدیک می کردی و منو می بوسیدی. من می گفتم مرسی و تو مثل همیشه بهم لبخند می زدی. لبخندی به پهنای صورت زیبات.
همه ی دنیای منی. دوست دارم گل پسرم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر