چند قاشق شام خوردی. آب نخوردی.
یه ربع گذشت. بهونه گیری می کردی. نه می خوابیدی، نه شیر می خوردی. یهو یه چیز به ذهنم رسید. نگات کردم و گفتم: ماست می خوری؟
صورتت رو آوردی جلو و چسبوندی به صورتم. گفتم شاید حواست نبوده چی گفتم.
دوباره گفتم: ماست می خوری برات بیارم؟ باز صورتت رو چسبوندی به من. بوسم کردی! تعجب کرده بودم. به بابا گفتم می بینی؟ گفت آره.
باز گفتم: قربونت برم ماست می خوری برات بیارم؟ باز بوسم کردی.
با هم رفتیم تو آشپزخونه. به محض اینکه بابا ظرف ماست رو از یخچال درآورد و درش رو باز کرد با خوشحالی دست و پا زدی و خندیدی. اندازه ی یه قاشق غذاخوری برات ماست برداشتم و ریختم تو کاسه ی کوچولوت.
و تو ماستت رو تا تهش خوردی.
نوش جونت گلم. نوش جونت ماه من. نوش جونت عمر من.
چند روزی می شه که " بابا" می گی. یه بار که تو رورئکت بودی و بابا از جلوت رد شد و رفت تو آشپزخونه بلند گفتی: "با با" و بابا ذوق زده بغلت کرد و هی قربون صدقه ت رفت. تو می خندیدی.
تو روروئکت که می ذارمت چند قدمی می ری.
پسرک ماهم می دونم راه بردن روروئک سنگینی که فقط 4 تا چرخ داره رو موکت و فرش کار آسونی نیست. اما ایمن ترین روروئکی که می تونستیم برات بگیریم همین بود. خسته نباشی از این همه تلاش برای راه رفتن.
قدمات محکم و استوار شازده پسرم.
من یه کشفی کردم فقط وقتی نفر اول هستم می تونم برات نظر بذارم وگرنه نمی تونم چیزی تایپ کنم کاشف شدم رفت
پاسخ دادنحذفعزیز دلم تو ماست می خواستی ؟؟؟؟ خدای من مامان خانم البرز گلم بزرگ شده ها فدای ماست خوردنت برم گلم
بابا هم که می گی دیگه حرف هم می زنی فردا راه می ری پس فردا مامان باید بره برات خواستگاری تازه خبر نداری چه دخترهای خوشگلی برات نشون کرده خوش به حالت مامانت اینقده با سلیقه است