سلام گل قشنگم
زیبای مهربونم. مدتهاست که فرصت نشده چیزی برات بنویسم. تو این مدت خیلی کارای جدید یاد گرفتی. بزرگتر شدی و عزیزتر. کلی آقا شدی و فهمیده تر.
زیبای مهربونم. مدتهاست که فرصت نشده چیزی برات بنویسم. تو این مدت خیلی کارای جدید یاد گرفتی. بزرگتر شدی و عزیزتر. کلی آقا شدی و فهمیده تر.
مامان بزرگ و بابا بزرگ و خاله ها اینجا بودن. یکی از خاله ها فقط سه چهار روز موند.
11 دی بود که مهمونای عزیزمون رفتن خونه ی خاله اینا. شبش پشت سر هم بابا و ماما می گفتی (برام خیلی جالبه که کلمات یا کارهای تازه رو گاهی فقط برای چند روز می گی یا انجام می دی و بعد انگار می ری برای تمرکز رو یه کار دیگه و کارای قبلی رو می ذاری کنار. بعد که کار جدید رو خوب یاد گرفتی باز برمی گردی سراغ اونی که از قبل انجام می دادی مثل همین بابا و ماما گفتن!). فردا صبحش یعنی 12 دی هم شروع کردی به بای بای کردن. بعد یه هفته که مهمونامون برگشتن کلی تغییر کرده بودی. حرکاتت خیلی سریعتر شده بود. حرف زدنات، بهتره بگم سروصدا کردنات و آواهات. کم کم جیغ زدن رو هم یاد گرفتی. البته جیغای خوشگل و خوش آوا. دوست داشتنی و زیبا مثل خودت. خنده هات خوشگل تر شده و کشدارتر. دلرباتر. گریه هات بزرگونه تر و شاکیانه تر!
اسباب بازیات رو تو دستت می گیری و می چرخونی و بررسی می کنی. بعد با قدرت هرچه بیشتر پرتابشون می کنی. طوری که اول به زمین می خورن و بعد چندمتر اون طرف تر رو زمین آروم می گیرن. می دویی دنبالشون و این کارو تکرار می کنی. یا اینکه چهاردست و پا می ری و با نوک انگشتات می زنی زیر اسباب بازیا و پرتابشون می کنی چندمتر اون طرف تر.
دقیقا یادم نیست از چه روزی اما از اواخر دی ماه شروع کردی به دست زدن و حالا اونقدر قشنگ دست می زنی که دلم می خواد بخورمت. صدای دست زدنات خیلی قشنگه.
یاد گرفتی که چشات رو ریز کنی و بخندی. پیشی کوچولوی من. اونقدر خوشگل می شی که دلم ضعف می ره.
بعد از چک آپ ده ماهگیت بابا برات یه سری اسباب بازی تازه گرفت. یکیشون بازی جا دادن شکل هاست. مثلث و دایره و پنج ضلعی و گل هایی با چهار و پنج و شش گلبرگ. روز اول فقط نگاه کردی که ما باهاشون چیکار می کنیم اما از فرداش خودت سعی کردی این کارو بکنی و موفق هم شدی. قربون انگشتای کوچولوت برم.
اسباب بازی دیگه ت هم در واقع چهارتا حلقه ی رنگیه که روی یه پایه سوار می شن و وسط اون پایه هم یه ستون سبز رنگ بلنده که در واقع حلقه ها رو نگه می داره. از کل اون اسباب بازی عاشق همون ستون سبز رنگی. فورا از جا می کنیش و باهاش می زنی تو سر و کله ی اسباب بازیای دیگه ت.
وقتی مامان اینا پیشمون بودن شبا قبل خواب کلی با خاله بازی می کردی. اون قایم می شد. وقتی پیداش می کردیم یعنی تا موهاش یا دستاش یا گوشه ی لباسش رو می دیدی ذوق می کردی و جیغ می کشیدی و می خندیدی. انگشتت هم تو دهنت بود خوردنی من. اون قدر ذوق می کردی و می خندیدی که خواب از سر همه می پرید. بعد هم تا رختخوابای پهن شده رو می دیدی به طرفشون می دویدی و تا مامان می گفت لالا، دراز می کشیدی و صورتت رو می ذاشتی رو رختخواب اما اصلا راضی به خوابیدن نمی شدی. همه ی چراغا رو خاموش می کردیم و همه می خوابیدن اما تو دلت بازی می خواست.
صبح زود که از خواب بیدار می شدی سریع بغل می خواستی و به در اشاره می کردی یعنی بریم بیرون. تا می اومدیم و خاله رو تو رختخوابش می دیدی دیگه تو بغلم بند نمی شدی و می خواستی بری پیشش. دستات رو می ذاشتی رو سینه ی من و فشار می دادی و خودتو ازم دور می کردی. پاهاتو به شکمم فشار می دادی و می خواستی بذارمت رو زمین. تا می ذاشتمت زمین چهاردست و پا می دویدی و می رفتی کنار خاله دراز می کشیدی. سرت رو می ذاشتی رو صورتش. گاهی هم می بوسیدیش و بیدارش می کردی.
حسابی باهاش جور شده بودی و خیلی وقتا دلت می خواست تو بغلش باشی.
بابا هم که باهات بازی می کرد و برات شعر می گفت. تا بهت می گفت البرز برو بالا، چهاردست و پا می دویدی طرف مبلا. دستت رو می گرفتی بهشون و می ایستادی. بعد بهت کلاغ پر یاد داد. الان خیلی خوشگل انگشتت رو می ذاری زمین و بلند می کنی. وقتی برات کلاغ پر می خونم انگشتات رو بالا و پایین می کنی. تا می گم: مووووووش پر می خندی و نگام می کنی.
مامان مهربونم هم که باهات بازی می کرد. بغلت می کرد و از ته دل و عاشقونه برات شعر می خوند. تو هم بهش می چسبیدی و سرت رو رو شونه ش می ذاشتی.
می دونی گلم. مامان مهربونم این مدت خیلی خیلی زحمت افتاد. اون قدر که من حسابی شرمنده ش شدم. کاش بتونم لطف و محبتاش رو جبران کنم حتی اگه شده یه ذره ی کوچولو.
دیگه اینکه از تعداد بیشتری از کارتونا خوشت میاد. مخصوصا از اونایی که آهنگینن. مثل تیتر شروع Mr.Snail. از همه بیشتر عاشق Kids and Pets هستی که حتی وقتی صدای تلویزیون بسته باشه و فقط نگات به تلویزیون بیافته و ببینی داره اونو نشون می ده با خوشحالی می دویی به طرف تلویزیون. همینطور کارتون جدید Charlie and the Numbers.
یه چیزی که برام خیلی جالبه اینه که دیروز وقتی همین کارتون رو نگاه می کردی و در مورد عدد 9 بود، وقتی گفت ناین به ساعت نگاه کردی. منم سریع عدد 9 روی ساعت رو نشونت دادم.
آهان یادم افتاد که از خیلی وقت پیش، وقتی شبا نمی خوابیدی و می گفتم دیروقته، به ساعت نگاه می کردی.
از آخرین باری که برات نوشتم تا حالا یاد گرفتی می گی: ای بابا! اولین بارش وقتی بود که می خواستم بشورمت و تو طبق معمول شروع کردی به بازیگوشی. بهت گفتم صبر کن کارم تموم بشه بعد هرقدر می خوای بازی کن. یهو گفتی: ای بابا!
دو سه روزی هم می شه که گاهی می گی: ای وای! اولین بارش هم وقتی بود که به روال این روزا موقع شیر خوردن بازیت گرفت. محکم نگهت داشتم تا شیر بخوری یهو با ناراحتی گفتی: ای وای!
قربون این حرف زدنات بشم من ماه آسمونم.
پ.ن: هرچی رو که بعدا یادم بیاد تو یه پست دیگه برات می نویسم دوست داشتنی.
جیگر من البرز گلم حرف زدنت مبارک عسلک چقدر بزرگ شدی چقدر کارهای جدید یاد گرفتی اینها رو که می خوندم تصور می کردم و برات دلم ضعف می رفت از بس ناز و دوست داشتنی هستی گلم
پاسخ دادنحذفدیگه داری مرد می شه یعنی شدی وقتی همه چی بلدی دیگه مرد شدی دیگه بزرگ مرد کوچیک
کلی هم خوش به حالت شده مهمون داشتی و خاله و مامان بزرگ و ... خوش گذروندی حسابی گلم همیشه شاد باشی و سلامت
سلام /شراره هستم.چرا به ما سر نمیزنی. دلمون تنگ شده.البرز خوشگله چطوره؟ ببوسش
پاسخ دادنحذفسلام /شراره هستم.چرا به ما سر نمیزنی. دلمون تنگ شده.البرز خوشگله چطوره؟ ببوسش
پاسخ دادنحذفاین مامان خانمت کجاست البرز گلی ؟ نمیاد چیزی برات بنویسه ؟؟؟؟
پاسخ دادنحذفالبرز خوشتیپ خاله چه کارا میکنی!!! قربونت برم. ستاره جون دلم خیلی تنگ شده برات. عکس از این پسر طلا بذار. بوس بوس
پاسخ دادنحذفچرا آپ نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ دادنحذف