سلام ستاره.
داستان از اونجا شروع شد که وقتی نقاشی می کشیدی مداد رنگی رو به دست من می دادی و می گفتی بکش. می گفتم چی بکشم؟ و تو به گوشت اشاره می کردی. من یه گوش می کشیدم. تو لبخند می زدی و بعد به موهات اشاره می کردی...
تلویزیون روشن بود. ازم خواستی مدادرنگیات رو بیارم. کاغذ و مدادرنگیا رو جلوت گذاشتم و کنارت نشستم.
مداد بنفش رو برداشتی و شروع کردی به کشیدن. یه خط کشیدی و بعد به گوشت اشاره کردی. گفتم گوش کشیدی؟ گفتی: نه! گفتم پس چی کشیدی؟ به تلویزیون اشاره کردی. نگاه کردم و گفتم: گوگوش رو کشیدی؟؟ سرت رو به نشونه ی تایید تکون دادی. بعد یه خط دیگه کشیدی و باز به تلویزیون اشاره کردی. گفتم آقا رو کشیدی؟ گفتی: یه! (بله). بعد یه خط شبیه تیک کشیدی و به من اشاره کردی! (از بین همه ی خطهایی که کشیدی، مال خودم رو هیچ وقت یادم نمی ره.)
فرداش وقتی کاغذ و مدادرنگیات رو آوردم تا نقاشی بکشی، برای دومین بار سی دی قهوه ی تلخ رو برداشتی و ازم خواستی بذارم. گذاشتم. تا تیتراژ شروع شد شروع کردی به نقاشی. با رنگهای مختلف. هر خطی که می کشیدی یکی رو نشون می دادی.
حالا دیگه همه ی نقاشی هات سوژه دارن. یعنی حتما از اولش هم داشتن اما حالا همه رو برای من توضیح می دی: شخصیت های تلویزیونی و کارتونی، گیتار، وسایل بابا، اسباب بازیات، کتاب و دفتر و ...
داشتیم کتاب "اولین کلمات" رو نگاه می کردیم. به تصویر blocks که رسیدیم گفتم: blocks، مکعب خونه سازی!
بلافاصله بلند شدی و دستم رو کشیدی. پرسیدم چی شده؟ ازم خواستی بلندشم. بلند شدم. دست هم رو گرفتیم. دنبالت راه افتادم. به اتاق که رسیدیم، دستمو ول کردی و رفتی سراغ کمدت! تازه فهمیده بودم چی می خوای. جعبه ی مکعب های چوبیتو!
خیلی ذوق کرده بودم. جعبه رو ازم گرفتی و رفتی تو هال. نشستی کنار کتابت و شروع کردی به بازی با مکعب ها. روی هم می چیدیشون. برج درست می کردی. می ریختیشون پایین و منم مثل کارتون Tiny's playground برات می گفتم: And now the tower has collapsed! و تو خوشحال دست می زدی. بعد شروع کردی به بررسی مکعب ها. روی یکیشون عکس هلی کوپتر بود. روی یکی دیگه کشتی. با خوشحالی برشون داشتی و بردی به بابا نشونشون دادی.
یه مکعب رو - که روش یه U زردرنگ بود- برداشتی و گفتی: زرد!
یه مکعب رو - که روش یه D سبزرنگ بود - برداشتم و گفتم: D is for dog!
بلافاصله به سمت تلویزیون چرخیدی و از تو میز، کتاب الکترونیکیت رو برداشتی. تو دقیقا می دونستی شعری که برات خوندم مربوط به چی بود! کتاب الفبا رو برات گذاشتم و تو شروع کردی به ورق زدن و گوش دادن. به Apple و Bird و Cat و Dog و ... بعد ازم خواستی کتاب رو عوض کنم. کتاب موزیک رو می خواستی. گذاشتم. رسیدی به فلوت و هارمونیکا! دوباره بلند شدی و رفتی به سمت اتاق! این بار می دونستم چی می خوای: ساز دهنی!
یه موزیک در حال پخش بود. تو هم شروع کردی به خوندن و سر تکون دادن. کنار میز بودی و سرت خورد به گوشه ی میز. گریه کردی. بابا بغلت کرد، نوازشت کرد. آروم شدی.
فرداش وقتی همون موزیک رو می شنیدی دماغت رو چین دادی و به میز اشاره کردی.
گفتم موزیک یادم افتاد که مدتیه "ترنج" یکی از آهنگای مورد علاقه ته.
یه روز زنگ زدم به خانوم آرایشگر و ازش وقت گرفتم تا موهای تو رو کوتاه کنم. گفتم می خوام همه ی وسایل مورد نیاز رو هم برات تهیه کنم تا هربار با خیال راحت وسایل مخصوص به خودت رو همراهمون ببریم. ایشون گفتن از اونجایی که خودشون قصد دارن آخر هفته برای خرید وسایل ضروری آرایشگاه برن بازار، این کار رو می کنن فقط باید چند روزی صبر کنیم. حالا هر روز گوشی رو برمی داری و می دی به من و می گی زنگ بزن. می گم به کی؟ به موهات اشاره می کنی!
می خواستم برات تخم مرغ درست کنم. جعبه ی تخم مرغ ها روی گاز بود. در یه چشم به هم زدن خودت رو رسوندی و جعبه رو کشیدی. پنج تا تخم مرغ ولو شد روی زمین. راستش رو بخوای اگه ترس از آلودگی تخم مرغ خام نداشتم و حتی اگه مطمئن بودم که دستت رو تو دهنت نمی کنی، می ذاشتم تا دلت می خواد چنگشون بزنی و باهاشون بازی کنی.
خونه رو جارو می زدم. بالش تابت روی زمین بود. گفتم البرز اینو بذار سرجاش. برش داشتی و انداختیش جلوی تاب. بعد هم برای خودت دست زدی و گفتی: بس (bes) : مرسی.
یه شب موقع بالا پایین کردن شبکه ها به اخبار رسیدم و دانشجوهای خلبانی. گفتم البرز بیا هواپیما. دویدی. بابا رو هم صدا زدی. یه کمی که نگاه کردی اومدی روبروی تلویزیون نشستی و با دقت به هواپیماها و پروازشون نگاه کردی!
و دیروز، باز شبکه ی چهار بود و این بار یه برنامه راجع به ماهی ها. سریع کتاب "صداهای اقیانوس" رو آوردی و تو بغلم نشستی. به دقت به ماهی ها نگاه می کردی و کلید صدای ماهی رو فشار می دادی.
می دونی این روزا عاشق تو بغل نشستناتم. اونقدر حس خوبی بهم می دی که دلم می خواد اون لحظه ها تموم نشن. همینطور تو بغلم بشینی و با هم کتاب بخونیم و من بوی تنت رو نفس بکشم.
گاهی وقتا که تو مشغول بازی هستی و من درازکش کتاب می خونم میای و سعی می کنی تو فضای بین من و کتاب! بشینی. یعنی تو همون چندسانتیمتر فضای خالی! عاشق همین کاراتم دوست داشتنی.
و:
برای اینکه دل منو آب کنی، در حالیکه قشنگترین لبخند دنیا روی لبهاته، از گوشه ی چشم بهم نگاه می کنی و مثلا چشمک می زنی! قربون اون نگاه زیبا و چشمک های دلربات برم ماه من.
البرز گلم،
با ذره ذره ی وجودم عاشقتم. دوستت دارم بی نهایت...
ایشاالله البرز خان سلامت باشه....
پاسخ دادنحذفchegdr jalebe ke baraye nagashihash sooge dare, bache ha to in sen mamoolan az rooye gasd naghashi nenmikeshan
پاسخ دادنحذفوقتی رسیدم آخر نوشته ات و نوشتی چشم های دلربات رفتم پایین و باز عکسش رو نگاه کردم . واقعا شاهکاره البرزه تو ...
پاسخ دادنحذفخدا حافظش باشه .
نقاشی کشیدنش خیلی جالبه اون هم با سوژه هائی که توی ذهنشه.آفرین البرز قهرمان.
پاسخ دادنحذفعزيز دلم بيست ماهگيت مبارك باشه پسر خوشگل ماشااله مامانش خيلي خوشم مياد اينهمه وقت براي البرز ميزاري ميشه كتابهايي كه براش ميخوني و باهاشون كار ميكني به من هم معرفي كني ديگه كتاباي هليا همشون تكراري شده خدا حفظتون كنه
پاسخ دادنحذفممنونم یاسین.
پاسخ دادنحذفلیلی جان :)
مرسی سانیای عزیزم.
زهرا جان :) مرسی خاله.
مرسی روشن عزیزم. می دونم خودت هم برای هلیا بیشتر از اینها وقت می ذاری.
فرصت کنم عکس چندتا از کتاباش رو می ذارم که ببینی. کتابا رو از شهر کتاب آرین براش خریدم. همه به زبان انگلیسی هستن اما به نظرم برای بچه ها مناسب ترینن هم از نظر تصاویر و داستان ها و هم ضخامت صفحات و گرد بودن لبه ها و ... داستان ها رو هم خودت می تونی به فارسی براش تعریف کنی.
عالیه
پاسخ دادنحذفخیلی خوبه که کنارش هستی و همه کودکی هاشو میبینی عزیزم
آفرین به البرز با هوش
نمیدونم چرا من نمیتونم عکسای گل پسرت و ببینم...دلم براش تنگ میشه به خدا ...ببوسش این پسر باهوش و نازو
پاسخ دادنحذفعزیزم البرز جیگر فکر کنم انگلیسی رو خوب یاد گرفته ستاره جون چطوری یادش می دی ما رو هم راهنمایی بکن
پاسخ دادنحذفانقدر کاراش قشنگه که هیچ وقت خسته نمی شیم از نوشته های خوشگلت
عزیزم بچه ها خیلی بیشتر از ان چیزی که ما می دانیم و علم تشخیص داده توانایی و دارند و باهوش هستند .البرز هم یکی از اون بچه های باهوش است .برایم جالبه که با دقت نقاشی می کنه
پاسخ دادنحذفستاره جون خيلي عاليه كه به خوبي مفهوم كلمات رو متوجه ميشه، كلمه هايي كه الان ياد بگيره ، هيچ وقت فراموش نميكنه، البته اينا همش به خاطر زحمات تو هست. ايشاله هميشه موفق باشي و سايه ات بالا سر گل پسري .
پاسخ دادنحذفستاره جون خيلي عاليه كه به خوبي مفهوم كلمات رو متوجه ميشه، كلمه هايي كه الان ياد بگيره ، هيچ وقت فراموش نميكنه، البته اينا همش به خاطر زحمات تو هست. ايشاله هميشه موفق باشي و سايه ات بالا سر گل پسري .
پاسخ دادنحذفسلام مامان البرز عزیز
پاسخ دادنحذفمیخواستم یه سوال ازت بپرسم.آیا البرز نازنین رو قبل از این آرایشگاه بردی؟و اون موقع خودت وسایل برده بودی ؟ و اینکه آیا اون خانوم آرایشگر ریش تراش هم برات میخره یا نه؟ ممنونم
ممنونم لیلا جان.
پاسخ دادنحذفسلماز جان لینکش رو برات تو وبلاگ گذاشتم.اگه بازم نمی تونی ببینی بگو تا عکسشو برات بفرستم.
سهیلا جان همونطور که برات گفتم من به جز خوندن همون کتاب ها (کلمات و تصاویرشون) کار دیگه ای نمی کنم. یعنی اصلا باهاش انگلیسی کار نمی کنم.داستان ها رو هم به زبان فارسی تعریف می کنم. تنها چیزی که هست اینه که انگلیسی رو خیلی می شنوه (برنامه های تلویزیونی مورد علاقه ش )... و ممنون از لطفت :)
افشان جان موافقم. لطف دارید :)
میترا جان از لطفت ممنونم. خودت هم می دونی که کارهایی که برای بچه هامون می کنیم وظیفه هستند نه بیشتر.
مریم جان سلام.
من 3-4 ماه پیش هم پسرم رو "سرزمین رویا" برده بودم. اونجا از قیچی های خودشون استفاده کردن!
این بار بردمش آرایشگاه خودم. متاسفانه وقتی تماس گرفتم گفتن که نتونستن وسایل رو تهیه کنن. این شد که شونه و قیچی و پیش بند رو خودم بردم.ریش تراش هم اصلا لازم نبود و البته من هم نبرده بودم.
قربون چشمك زدنش
پاسخ دادنحذفسلام مامان مهربون .وای خدا تو اینطوری مینویسی دلم هزاااااااااااار بار بیشتر براش تنگ میشه.قربونه این پسر مهربونم بشم من که ماشاالله اینقده هم باهوشه ماشااله ماشاالله /ببوسش این جیگر منو
پاسخ دادنحذفالبرز کوچولوی باهوش ماشالله هر روز شیرین تر از قبل میشه
پاسخ دادنحذفانتخاب سوژه برای نقاشیهاش خیلی جالب بود
ستاره جان موهاش رو کوتاه کردی حتما برامون عکس بذار از البرز جیگر دلمون تنگ شده
نسرین جان خدا نکنه.
پاسخ دادنحذفساناز گلم بوس. کاش جور بشه زودتر همدیگه رو ببینیم. ما هم خیلی دلمون تنگ شده.
ندای عزیزم لطف داری. در اولین فرصت چشم :)